همینطور نوشت: آخرهای اسفند و دم دم های بهار که می شود... وقتی زمین و آسمان تلاش می کند تا بشکفد... ببارد ... تازه شود ... حس دوباره دیدن آدم ها هم در آدم متولد می شود... همیشه آخر های اسفند و اوایل بهار حس می کنم دوباره می توانم آدم هایی که برای همیشه از زندگی ام خارج شده اند را از نو ببینم ... انگاری همه آدم ها باز هم هستند ... امیدی هست برای باز هم دیدنشان...

دیگر نوشت: 

"به یک جایی از زندگی که میرسی میفهمی که رنج را نباید امتداد داد..میفهمی که آدمها در زندگی زود پشیمان میشوند ..گاهی از گفته هایشان ..گاهی از نگفته هایشان..گاهی از گفتن نگفتنی هایشان..و گاهی هم از نگفتن گفتنی هایشان ..

به یک جایی از زندگی که رسیدی میفهمی بهترین درسها را در زمان سختی ها آموختی..و دانستنی صبور بودن ،ایمان است و خویشتن داری عبادت و خندیدن نیایش!

به یک جایی اززندگی که رسیدی میفهمی که برای رفتن همیشه وقت هست..باید بودن را تاب بیاوری ..باید نگاهت را به بالا بدوزی تا دلت از آدمهای پایین نگیرد ..

به یک چایی از زندگی که رسیدی برای تبریک سال نو ،دیگر نمیگویی امیدوارم سال خوبی داشته باشید .. بلکه میگویی» امیدوارم سال خوبی بسازید «

چون میفهمی که روزهای خوب را باید ساخت!" - ذهن خاکستری

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

سال نوشت1: سال 93 محو و نورانی شروع شد... عجیب ادامه یافت و به آرامی به اتمام رسید. سال 93 چیزی به اندازه یک زندگی برایم طولانی بود...

سال نوشت2: می گویند "ایمانِ فعال" یکی از مهمترین مهارت ها برای شاد زیستن است... ایمانی که در کنار ظهور در دوردست ها برایش فعالیت هم بکنیم... ایمان بیاوریم به آغاز فصل گرم!

سال نوشت3:

کم نيستند شادي‌ها

حتی اگر بزرگ نباشند،

آنقدر دست نيافتنی نيستند

که تو عمري‌ست،

کز کرده‌ای گوشه جهان،

و بر آسمان چوب خط مي‌كشی به انتظار...

حبس ابد هم حتی، پايان دارد،

پايانی بزرگ و طولانی...

سال نوشت4: یک جایی از زندگی هم می رسد که می فهمی بعنوان یک انسان تو مسئول معنا دادن به لحظه لحظه زندگی خودت هستی... لحظات زندگی می توانند سفیدِ سفید، بی معنا از رو به رویت بگذرند ... می توانی ساعت ها در معنای لحظات بمانی... یک جایی از زندگی هم می فهمی تو باید رنگ بزنی به در و دیوار زندگیت...

سال نوشت5: یار،

هی یار، یار!

اینجا اگرچه گاه

گل به زمستان خسته... خار می‌شود،

اینجا اگر چه روز

گاه چون شب، تار می‌شود،

اما بهار می‌شود...

من دیده‌ام که می‌گویم!

 سال نوشت6: به قول خالق ری را: "ابرهای آسمان هر سرزمینی ، شبیه مردمان همان سرزمین می بارند ....." شهر را بهار در بر گرفته...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینجور نوشت1- این مدت که مریض بودم و تو بستر برای بار n  ام تو این سالها یادم اومد که هی آدم کوچولو یادت نره هر روز و هر روز برای همه نعمت های بزرگی که خدا تو بازه زمانی به صورت جایگزیده بهت داده خدا رو سپاس بگی ... یادت باشه که یادش کنی ... که یادت کنه

همینجور نوشت2- وقتی اون سال تو یکی از خیابان های خاکستریِ شهرِ یخی کنارِ رودخانه یخی ایستاده بودم و آدم های یخی از کنارم رد می شدند و سوز سرما پیچید تو مغز استخوانم یادمه اون لحظه بلند تو خودم تکرار کردم وزنه های رضایت آدم ها فرق داره ... شاید امروز هم باید بگم وزنه های خوشبختی آدم ها با هم فرق داره...

همینجور نوشت3- آدمیزاد عجیب موجودی است ... آدمیزاد پیچیده موجودیست ... همه پیچیدگی وقتی پیچیده تر می شود که ساده ها را بخواهیم پیچیده کنیم ... پیچیده نباشیم که پیچیده حرام است....

همینجور نوشت4- من فرقی نکرده ام... هنوز هم نمی توانم حرف بزنم ...

همینجور نوشت5- آدم هایی که خدا را قبول دارند ... بزرگی خدا را قبول دارند ... با خدا آشتی هستند آدم های قابل پیش بینی تری هستند ... بیشتر می توانی رویشان حساب کنی ... همه جوره پشتیبان هستند ... بهتر می فهمیشان ... آدم هایی که خدا را دوست دارند ... کنارشان آرامتری

همینجور نوشت6- بوی بهار امسال جور دیگریست!

همینجور نوشت7- من گیج می زنم .... هنوز هم گیجم ... هنوز هم بدجور و ناخواسته زیاد گیج می زنم! هنوز هم فکرم می رود اینور آنور اون دورها ... خیلی دورها ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

همینطور نوشت1:  منفور بودن خرید و فروش پایان نامه رو بگذاریم کنار ... بعد از فست فود و سایر فست ها، تازگی ها در جامعه علمی داره مفهومِ دفاع از "فست-رساله" ها هم به وفور تکرار می شه. واقعیت این هست که این روزها رفتن به داوریِ پایان نامه ها حالِ آدم رو بد می کنه. واقعیتِ تلخ که داره روز به روز تلخ تر هم می شه این هست که دفاع از رساله ها داره تبدیل می شه به یک محفلِ مبتذل که دانشجو یه لباس برقدار می پوشه و بند و بساط خوردن به راه می شه. جدایِ از همه جلوه های بیرونی دارم فکر می کنم به منطقِ کار، که جدای از بحث عدم نوآوری و تکراری بودن، مساله بغرنج تر عدم داشتن یک الگوریتم فکری مسنجم حتی برای انجام یک کار تکراری هست! واقعیت این شده که مساله تحقیقات در تحصیلات تکمیلی داره تبدیل می شه به انجام یک سری کارهایِ تکراری به صورت نصفه و نیمه با نوعی بی نظمی و تنبلی هوشمندانه برای انجام کمترین کار با بیشترین محصولِ مجازی (مقاله) و ... جالبتر این هست که این تنبلیِ هوشمندانه مقاله محور انگار داره جواب هم می ده! می شه قبول کرد که آدم به دلیل کمبود امکانات یک سری کارها را انجام نداده، ولی به نظرم هنوز کمبود امکانات نمی تونه دلیل محکمی باشه برای گند زدن به یک کار! واقعیت اینه که اگه قراره یک کارِ گندیده ای با فضاحت به یه نتیجه گندیده-مقاله ای برسه قراره چه مشکلی از کی رو حل کنه! واقعیت اینه که انجام این تحقیقات مزه مزه نکرده گندیده داره همه جامعه علمی رو تبدیل می کنه به یک شبکه کار-گندیده کن منسجم! و البته با تولید علم!!! بالا!!! و رشد سریع درمنطقه کذایی!

همینطور نوشت2: می گویند صبر کردن، اجر دارد... آدم ها اجرِ صبرشان را می گیرند...

همینطور نوشت 3: آدمیزاد هر کجای کره خاکی هم باشد، یک کنج لازم دارد ...

همینطور نوشت4: واقعیت اینه که کوچه ها و خیابان ها را با آدم ها و خاطره هایشان سند می زنند. واقعیت قطعی تر هم این هست که هیچ مکانی را نمی شود با دو خاطره سند زد! همیشه یکی از خاطره ها آنقدر پررنگتر است که در عبور و قدم زدن می روی به حال و هوای آن خاطره... خیابان های این شهر تبدیل شده است به برچسب هایی که بر روی هر کدام زده شده... و پاک نمی شود و پاک نمی شود...

همینطور نوشت5: درست است که دنیا برپایه اصل عدم قطعیت بنا شده است ولی واقعیتِ محکم این است که هیچ چیز به اندازه قطعیت های جایگزیده نمی تواند حال آدم را خوب کند... عدم قطعیت همیشه جایی درونی از وجود را به لرزه در می آورد....

همینطور نوشت6: این زمستان... زیاد روز بهاری داشت ولی بهار دارد می آید!

همینطور نوشت7: بعضی روزها هم آرام بر روی رویاهایمان قدم می زنیم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

یار،
هی یار، یار!
اینجا اگرچه گاه 
گل به زمستان خسته... خار می‌شود،
اینجا اگر چه روز 
گاه چون شب، تار می‌شود،
اما بهار می‌شود...
من دیده‌ام که می‌گویم...


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

“دلی در کار ساختن بود.

نگاه رهروی دزدانه بر کارش خیره مانده بود.

دل که از ساختن لحظه ای فارغ شد، رهرو را خیره به آفریده اش یافت.

به زیبایی مرواریدی که از عمقی شفاف می درخشد،

به روی رهرو خندید و گفت: این که می بینی "دوستی" است که می سازم.

زمانی که "عشق" می ساختم هم

بخاطر دارم که از همین راه می گذشتی

و مرا که دیدی صدای قلبت را شنیدم که می گفت:

کاش جادویی کند که اینکه می سازد، ابدی باشد.

حالا من آن دلی هستم که جادو آموخته است.”

نی زن هاملین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

همینطور نوشت 1: یک جایی از زندگی هم می شود که می ایستی ... آرام می ایستی و خیره می شوی به خودت که داری آرام آرام می روی و یا شاید هم می آیی...

همینطور نوشت2: یک روزی هم  این را خواندم ... و امروز دوست داشتم دوباره بخوانمش...

"گاهي غريبه اي گاهي غريب. گاهي آدم هاي کنارت را نمي شناسي، گاهي خودت را کنار آدم ها. گاهي حرف هاي نگفته داري، گاهي حرفهاي نگفتني. کدامش سخت است؟ اينکه درگير خودت باشي که در زير و بم خاطراتت به گوشه ي دنجي رسيده اي، از مسيري تاريک عبور کرده اي، جايي گم شده اي، کنج نگاهي جا مانده اي يا درگير آدم هايي که در گوشه و کنار زندگي ات هستند، روزي آمده اند، زماني رفته اند، در شلوغي هاي ترديد گم شده اند يا پشت روياهايت جا مانده اند؟ کدام آسان تر است؟ اينکه کاسه ي صبرت را به اندازه ي تمام باران هاي بي وقت در نيمه شب هاي تاريک اتاقت اندازه کني و به انتظار کسي بماني که بيايد و بماند و تمام نا گفته هايت را غزل کند يا اينکه دلت را سنگ مزاري کني براي تمام کلماتي که به بلوغ نرسيده مرثيه خوان خوابي ابدي مي شود؟ گاهي بايد انتخاب کرد. بين انتظار و فراموشي، بين جنگ و تسليم، بين حقيقت و رويا. و هر چه بماند، هر چه دلتنگي، خاطره، هر چه دلگيري، بايد به دست باد سپرد تا فراموش شود. اما هميشه يک چيز باقي است. تنهايي. يک تنهايي محو. پشت تکه نوري که در دل سو سو مي زند. نوري شبيه يک اميد. اميد به رسيدن يک روز خوب..."

همینطور نوشت3: یک روز هم بود که برای تو روز آمدنش بود و برای ما شد روز آمدنمان...

همینطور نوشت4: بعضی وقت ها هم مرز مشخصی نیست بین قرار و بی قراری .. نمی دانی داری می روی به سوی قرار یا به سوی بی قراری...

همینطور نوشت5: دلم انبوهِ برف می خواهد... زیاد... آنقدر که زمین و آسمان به هم برسند...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

همین جور نوشت 1: پس ننه سرما  داره چی کار می کنه؟ ما دلمان برف زمستانی می خواهد؟ بجنب زن... بجنب...

همینجور نوشت 2: آدمیزاد عجیب موجودی است، آدمیزاد عجیب موجودی است... آدمیزاد آنقدر عجیب هست، که دیگران را که هیچ، خودش را هم نمی تواند به این سادگی ها پیش بینی کند. بعضی وقت ها ناخودآگاهِ آدمیزاد آنچنان خیلی چیزها را به بازی می گیرد که انگاری یه مواقعی ... تو نشسته ای و موجودی شبیه تو، از درون تو، ولی خارج از تو دارد برای تو زندگی می کند!

همینجور نوشت 3: پاییز، در کنار خوبی هاش، پر از استرسِ کاری و لحظاتی بود که آنقدر فشرده گذشت که خیلی جاها نفس را بند آورد. سه شنبه آخر کلاس دانشجوهه می گه نمی شه چند جلسه دیگه برامون کلاس بگذارید... نگاهم مستاصل یخ می زنه بهش ... می گم ... نه، کافیه دیگه ... روم نمی شه بهش بگم، مثل بچه ها، برای چند روز کم کاری و  آرامش بیشترِ فکر چقدر ذوق دارم!

همینجور نوشت 4: می گویند: همه زندگی مثل بادی هست که مدام از اینور به آنور می وزد و جهت قایقت را مدام عوض می کند... ولی بادبانِ کشتی همچنان در دست های توست.

 شعر نوشت:

"در موردِ اين مسايلِ مشکل

من چيزِ چندانی نمی‌دانم،

نمی‌دانم اين ستاره‌ی لرزانِ بی‌قرار

در خواب آب وُ

جُلبکِ اين حوضِ لابه‌لا چه می‌کند،

اما تو ... گُلَکِ بی‌خبر

اين وقتِ سال چرا به بارِ علاقه نشسته‌ای؟

 

تو نگاهش کن!

می‌خواهی با اين همه غنچه‌ی قشنگ

يک وقتی خيال می‌کنی که فاميلِ آفتاب وُ

اردی‌بهشتِ آينده‌ای؟

يعنی از بادهای بی‌دليلِ شبانگاهی نمی‌ترسی؟

از طعنه‌ی پُر تَف و توفِ اوايلِ دی‌ماه چطور!؟

  

... راستی تو نمی‌دانی

من جای حروفِ افتاده‌ی اين کلماتِ ترسيده چه بنويسم؟!

ادامه‌ی همين ترانه‌ی ناتمامِ خودم را می‌گويم!"-سیدعلی صالحی

 


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

لب‌ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده.

انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دور دست را پرپر می کند.

به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.

بی اشک ، چشمان تو نا تمام است، و نمناکی جنگل نارساست.

دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید.

لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد.

می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند.

بیا با جاده پیوستگی برویم.

خزندگان در خوابند. دروازه ابدیت باز است.آفتابی شویم.

چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد.

لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است.

در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.

باد می شکند ، شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد.

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود...

سهراب سپهرى - هشت كتاب

دفتر: آوار آفتاب - شعر: شب هم آهنگى


برچسب‌ها: شعر, سهراب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: کاشی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

 

ببین


تو جاودانه شدی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

 

...من از عطر آهسته هوا می‌فهمم 

تو باید تازه‌گی‌ها 

از این‌جا گذشته باشی !


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

حالا یک موقع هایی هم فکر می کنم زندگی در پسِ همه لحظاتِ پر پیچ و خم و دالون دالونِ لابیرنتی

گه گاه خیلی هم ساده می شود... زندگی در سطح، انگاری خیلی هم ساده است

انگار هیچ پیچیدگی ندارد ... سر راست است...

روزمرگی ها زندگی را سرراست می کنند، بعضی وقت ها هم همین روزمرگی ها،

زندگی را عجیب ساده می کنند...

بعضی وقت ها هم همین ساده شدن ها، زندگی را دلچسب تر می کنند!

آدم هایی که لحظات تنهایی طولانی را گذرانده اند،

می دانند که لحظات تنهایی و فکر کردن می تواند چقدر "زنده بودن" را پیچیده تر کند.

بعضی وقت ها هم همین کنج های تنهاییِ کم نور و پر از سکوت، آدم ها را می سازد، که حتما می سازد.

برقِ نگاه با یک پس زمینه از چیزی از جنسِ غم همیشه این آدم ها را دوست داشتنی تر می کند.

واقعیت این است که آدم ها خودشان تصمیم می گیرند در مقاطع مختلف زندگی اشان

از چه عمقی از زندگی بگذرند...

بعضی ها برای همیشه می آیند به سطحِ زندگی، به پشت می خوابند روی زندگی

و فارغ از هر آنچه در درون است، لحظات را می گذرانند.

بعضی ها هم یک جایی از زندگی تصمیم می گیرند، یک شیرجه بزنند در عمق،

بی خیال از هر آنچه آن بالاها روی سطح است از پیچ و خم هایِ پر عمق می گذرند و می گذرند

خیلی ها هم  در همان اعماق گیر می کنند به جایی، به چیزی...

نه توان بالا آمدن دارند .... نه پای پیش رفتن!

فکر می کنم انتخابِ عمقِ زندگی، یک انتخاب است برای هر آدمی...

و من فکر می کنم هر آدمی، گه گاه هم باید تصمیم بگیرد، بیاید به سطح، یک نفسِ عمیق بکشد،

چیزی از جنس سادگیِ محض را روی سطح، بر روی یک عمقِ پر پیچ و خم حس کند

بگذارد سادگی کمی بپیچید لای بند بند وجودش ...

آرام شود، روزمرگی کند، ساده شود...

 

"دریا عمیق است
تنهایی عمیق‌تر
دست‌ات را بده
با هم دست و پا بزنیم
پیش از آن‌که غرق شویم ..."- مقربین
                                      

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

اگه توی مدرسه یا مجلس پند و موعظه 
چیزی رو شنیده باشی 
حتما نباید قبولش کنی
مثلا اگه گفتند" عمرا بتونی گنده تر از خودت چیزی بلومبونی
تو دست به کار شو ، دنیا رو چی دیدی 
شایدم بتونی.

شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

چقدر خوب است

که ما هم ياد گرفته‌ايم

گاه برای ناآشناترين اهلِ هر کجا حتی

خوابِ نور و سلام و بوسه می‌بينيم،

گاه به يک جاهايی می‌رويم

يک دره‌های دوری از پسين و ستاره،

از آواز نور و سايه‌روشنِ ريگ،

و می‌نشينيم لبِ آب

لبِ آب را می‌بوسيم

ريحان می‌چينيم

ترانه می‌خوانيم

و بی‌اعتناء به فهمِ فاصله

دهان به دهانِ دورترين روياها

بوی خوشِ روشنايیِ روز را می‌شنويم

بايد حرف بزنيم

گفت و گو کنيم

زندگی را دوست بداريم

و بی‌ترس و انتظار ... اندکی عاشقی کنيم.

ما از هوای نشستن و تسليمِ باد و خوابِ شب

خوشمان نمی‌آيد

ما دلمان اصلا با سلوکِ بی‌موردِ مرگ

آشنا نبوده، نيست، نخواهد بود.

 

چقدر اين دوست‌داشتن‌های بی‌دليل ... خوب است

مثل همين باران بی‌سوال که هی می‌بارد

که هی اتفاقا آرام و شمرده‌شمرده می‌بارد.

 

شاعر شديم که اين همه خوشبختيم

خوشبختيم که اين همه شاعريم.

 

 

آفرينش ... آوازِ خداوند است که ما می‌خوانيمش

ما را ماه می‌خوانند که می‌رويم برای گلدان تشنه آب می‌آوريم

برای خانه ... چراغ، و برای شما

فرصتی تا فهم هر چه هست

مثل باران خوب است که نمی‌پرسد اينجا

اين پياله‌های خالی از کدام شماست

اين بوته‌ی چشم‌به‌راهِ آب را چه می‌نامند

يا اختلافِ قديمیِ شب و چراغ و ستاره چيست.

ما نام‌های مختلفی داريم

نام‌های همه‌ی ما

از يک خطِ عجيبِ مشترک آمده‌اند

شباهتِ همه‌ی چهره‌ها

به نخستين خوابِ آسمان نزديک است

و ما در نهايتِ نور و تبسم و بوسه

به رويای خاک باز خواهيم گشت.

 

 

حالا که فرصتِ فهمِ علاقه اين همه اندک است

بايد ياد بگيريم

که بی‌اعتنا به هر چه که هست

با خوابِ عيش و بوی دوست و دوای آينه يکی شويم

زحمتِ اسم و استعاره را جوری رها کنيم

از آب و آفتاب سخن بگوئيم

و برهنه‌تر باور کنيم که عشق، که ماه، که زندگی ...!

به خدا فرصتِ فرا رفتن از پيچِ همين کوچه هم کم است

بايد به يک جاهايی برويم

يک دره‌های دوری

پسين و ستاره را می‌گويم

آواز نور و سايه‌روشنِ ريگ ...

 

چقدر ديدن آب وُ

عطرِ اين همه ريحان خوب است!


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

یک جایی از زندگی هم می رسد که آدم باید بایستد و

فقط نگاه کند ... یک جایی از زندگی هم می رسد که می بینی 

انگاری ... زمامِ لحظات به دست تو نیست...

به چشم می بینی که پیر در بارگاه نشسته و فقط دل می سپاری

به خودش تا ببینی چگونه تقدیر را بر تو رقم می زند...

یک جایی از زندگی هم می شود که دست می شویی از هر عمل

می نشینی ... می نگری به لحظات آرام و روشنی که

بی توقع پرتلالو می گذرند ... می نشینی در درگاه یک لحظه

می گذاری به ابدیت برسد جان و روحت... به محور بی انتهای زمان نگاه می کنی

یک جایی از زندگی هم هست که دوست داری لحظاتت تا ابدیت کشیده شوند...

آرامش همه لحظاتِ اکنونم را مدیون کسی هستم که "هست" ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

لحظه لحظه این پاییز دلنشین را جمع می کنیم

تا یادمان بماند روزهایی هم بود که زندگی چیزی جدید و عجیب

و شورانگیز برای نشان دادن به ما داشت...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

یک جایی از زندگی هم می رسد که آدم می بیند برای وارد و جا شدن در دلِ دل-آرامی

نه باید سرخم کند تا اجازه ورود پیدا کند ...

نه باید کج و کوله و کوچک شود تا جا شود ...

آدم یک جایی از زندگی می بیند که دلِ طرف مقابل آنقدر بزرگ است

که تو می توانی آسوده تمام قد واردش شوی و در کنجش آرام بگیری

نه مجبور باشی جایی از وجودت را دور بریزی تا به اندازه اش کوچک شوی

نه چیزی را به زور وصله پینه کنی تا وجودت به اندازه او ناموزون شود!

دل اگر دل باشد ... آدم آنقدر ساده و آرام واردش می شود که

می بینی بدون اینکه مجبور باشی قد خم کنی یا عوض شوی درونش جا شده ای

دل اگر دل باشد آنقدر برایت بزرگ می شود

که می بینی می توانی در هوای دلش بدوی یا شاید حتی پرواز کنی...

بعضی وقت ها فکر می کنم این دوست داشتن ها و دوست داشته شدن های

نصفه و نیمه کاره فقط آدم را غمگین تر می کند...

نصفه نیمه شدن همیشه مساله را پیچیده و غیرخطی و لاینحل می کند،

دوست داشتن و دوست داشته شدن وقتی کامل باشد

همه چیز خطی می شود و ساده!

این دوست داشتن های بی بهانه ... فقط وقتی کامل و زیاد

خیلی زیاد و بی انتها باشد می توانی غرقش شوی ... آرام شوی ... آرام کنی

معنی قرار و بی قراری و شور و شوق را این روزهای سردِ پاییزی دارم با تو یاد می گیرم دل-آرامم...

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

این پاراگراف میرزا هم در این پاییز دلنشین بر جان می نشیند... لحظاتی هست که آدمیزاد دوست دارد آنها را تا ابدیت امتدادش دهد...

 

"جان من...

در شرق دور ضرب‌المثلی دارند «یک روز، سه پاییز». یعنی برای کسی آنقدر دلتنگ‌اند که هر روز دوری انگار که سه سال دوری‌ست. ... نمی‌دانم هر روزی که از تو دورم چند پاییز است ولی می‌دانم آن‌قدر دوستت دارم که نمی‌خواهم حتی یک پاییز ازت دور باشم. دوری‌‌ات و نبودنت در وصف نگنجد آخر.

وقتی نیستی، جانم هم نیست. وقتی می‌روی، نه انگار و نه به استعاره، واقعاً به چشم خود می‌بینم که جانم می‌رود. صدایم در نمی‌آید، نفسم بالا نمی‌آید، شبم روز نمی‌شود، روزم شب نمی‌شود، روزگارم نمی‌گذرد. بعد من مدام می‌گویم شما جان منی و شما باور نمی‌کنی.

تقصیر تو نیست، آخر چه بدانی که من هزار سال گشتم، هزار راه نارفته رفتم، هزار دشت و هزار کوه دیدم، هزار شهر رفتم، هزار هزار آدم دیدم، هزار هزار بار سر صحبت باز کردم، از آسمان حرف زدم و از زمین شنیدم، خندیدم و گریستم ولی امید از دست ندادم، آنقدر گشتم تا پیدایت کردم. شاید هم پیدایت نکردم، خودت به شهر آمدی. آرام و ساده. بعد رفتیم کنار رودخانه‌ی شهر قدم زدیم.

آرام آرام زندگی دیگری آغاز شد. زندگی‌ای که در آغوش تو آرام می‌گرفت، شفقت و صبر از تو یاد می‌گرفت. حتی با هزار تکرار بالاخره می‌فهمید رنگ‌هایی در دنیا هست مثل سرخابی و گل‌بهی و نه اینها قرمزند و نه قرمز اینها. مدام دوست داشت و دوست داشته شد و عصرهایی پیش آمد که با تماشای غروب در کنارت فکر کرد شاید جاودانگی همین باشد. که دست آخر به ساحل رسیدیم و سرگردانی به پایان رسیده.

همه‌ی این‌ها را گفتم که بپرسم ای ... جان من و عزیز من، خورشید و ماه من، فیروزه و ارغوان من، پیچک زیبای من، باقی عمر با هم بگذرانیم؟ تا ابد هر عصر سر بر شانه‌ی هم بگذاریم؟" -میرزاپیکوفسکی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

ديدم يک نفر دارد ... در می‌زند

پا شدم پرسيدم اين وقتِ شب ... يعنی کيست!؟

 

در باز بود

از لای در نور می‌تابيد

نور ... بوی گُل می‌داد

طعمِ ترانه داشت

داشت می‌آمد

آمده بود

شبيهِ لمسِ آرامِ تشنگی می‌نمود

آمد کنارِ قابِ خالیِ دريا

دمی به ماهِ پشتِ پنجره نگاه کرد

گفت برايت يک دست جامه‌ی کامل آورده‌ام

اما اهلِ آسمانِ ما سفارش کردند

دست از اندوهِ ديرسالِ خود بردار وُ

به علاقه‌ی زندگی برگرد!

 

من هيچ نگفتم

به ماهِ ساکتِ پشتِ پنجره شک داشتم.

گفت برايت خانه‌ای از خشتِ نور وُ

باغِ انار و خوابِ رُباب خريده‌ايم

بيا و از اين گوشه‌ی دلگير بی‌چراغ

رو به روشنايیِ کوچه ... چيزی بگو!

بگو مثلا ماه می‌تابد

زندگی خوب است

هوا بوی ريحان و عطرِ آب وُ

میِ مهتاب می‌دهد.

و من هيچ نگفتم اِلا سکوتِ باد ...

که اصلا نمی‌وزيد،

واژه‌ها ... پروانه‌پروانه می‌شدند

شب جوری مثلِ حيرتِ ستاره

بوی اذان و آينه می‌داد

زن ... از نورِ خالصِ آسمانِ هفتم بود،

گفت امشب از آواز ملائک شنيده‌ام

اگر تو باز رو به آوازِ علاقه بيايی

آرامشِ بهشتِ بی‌پايان را

به نامِ تو می‌بخشند!

 

ماه ... پشتِ پنجره نگاه می‌کرد

فقط نگاه می‌کرد

و من هيچ علاقه‌ای به آوازهای امروزِ آدميان نداشتم.

 

زن بود

می‌گويم زن بود

رو به قاب عکسِ ری‌را کرد،

کتابی از کلماتِ کبريا گشود،

گفت نشانیِ اين به دريا رفته را من

برای باران و گريه‌های تو خواهم خواند

آيا باز آوازِ آدميان را نخواهی شنيد

علاقه به زندگی را نخواهی خواست

چيزهای ديگری هم هست ...!

 

ماه رفته بود

در باز بود

بوی خوشِ خدا می‌آمد.

پ.ن. سید علی صالحی را که بگردی و بخوانی همیشه چیزی پیدا می کنی که برای تو سروده باشد...


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

حالِ این روزهایِ زاینده رود را خوب می فهمم...

همان صبرِ بر روزهایِ خشک را ...

که با امیدی تار و مبهوت نگاه می کند بر انتهای سرچشمه...

همان صدایی دور که بیدارش می کند،

همان طراوتِ آبی که سرشارش می کند...

می نشیند بر جانش که پر است از یادِ بی آبی

می پیچد بر ترک های تو در تویِ وجودش...

همان انباشته شدن از هر چه امیدِ خروشان...

همان سرشار شدن از هر آنچه باید بود و نبود و حالا هست

همان کرختی موزونی که در دلِ شب نشسته تا پر شود

تسلیم برای هر چه رسد...

همین پر شدن بر پیکره خشکش را...

حال این روزهای زاینده رود را خوب می فهمم...

همین آبِ گل آلود را که باید بیاید و بگذرد و ...

بیانبارد و بشوید و برود و ... تا زلال شود

تا پاک کند خاطره هر چه خشکی را...

زاینده رود این روزها را خوب می فهمم...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت توسط ری را

مطالب قدیمی‌تر