“دلی در کار ساختن بود.

نگاه رهروی دزدانه بر کارش خیره مانده بود.

دل که از ساختن لحظه ای فارغ شد، رهرو را خیره به آفریده اش یافت.

به زیبایی مرواریدی که از عمقی شفاف می درخشد،

به روی رهرو خندید و گفت: این که می بینی "دوستی" است که می سازم.

زمانی که "عشق" می ساختم هم

بخاطر دارم که از همین راه می گذشتی

و مرا که دیدی صدای قلبت را شنیدم که می گفت:

کاش جادویی کند که اینکه می سازد، ابدی باشد.

حالا من آن دلی هستم که جادو آموخته است.”

نی زن هاملین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم دی 1393ساعت توسط ری را |

همینطور نوشت 1: یک جایی از زندگی هم می شود که می ایستی ... آرام می ایستی و خیره می شوی به خودت که داری آرام آرام می روی و یا شاید هم می آیی...

همینطور نوشت2: یک روزی هم  این را خواندم ... و امروز دوست داشتم دوباره بخوانمش...

"گاهي غريبه اي گاهي غريب. گاهي آدم هاي کنارت را نمي شناسي، گاهي خودت را کنار آدم ها. گاهي حرف هاي نگفته داري، گاهي حرفهاي نگفتني. کدامش سخت است؟ اينکه درگير خودت باشي که در زير و بم خاطراتت به گوشه ي دنجي رسيده اي، از مسيري تاريک عبور کرده اي، جايي گم شده اي، کنج نگاهي جا مانده اي يا درگير آدم هايي که در گوشه و کنار زندگي ات هستند، روزي آمده اند، زماني رفته اند، در شلوغي هاي ترديد گم شده اند يا پشت روياهايت جا مانده اند؟ کدام آسان تر است؟ اينکه کاسه ي صبرت را به اندازه ي تمام باران هاي بي وقت در نيمه شب هاي تاريک اتاقت اندازه کني و به انتظار کسي بماني که بيايد و بماند و تمام نا گفته هايت را غزل کند يا اينکه دلت را سنگ مزاري کني براي تمام کلماتي که به بلوغ نرسيده مرثيه خوان خوابي ابدي مي شود؟ گاهي بايد انتخاب کرد. بين انتظار و فراموشي، بين جنگ و تسليم، بين حقيقت و رويا. و هر چه بماند، هر چه دلتنگي، خاطره، هر چه دلگيري، بايد به دست باد سپرد تا فراموش شود. اما هميشه يک چيز باقي است. تنهايي. يک تنهايي محو. پشت تکه نوري که در دل سو سو مي زند. نوري شبيه يک اميد. اميد به رسيدن يک روز خوب..."

همینطور نوشت3: یک روز هم بود که برای تو روز آمدنش بود و برای ما شد روز آمدنمان...

همینطور نوشت4: بعضی وقت ها هم مرز مشخصی نیست بین قرار و بی قراری .. نمی دانی داری می روی به سوی قرار یا به سوی بی قراری...

همینطور نوشت5: دلم انبوهِ برف می خواهد... زیاد... آنقدر که زمین و آسمان به هم برسند...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم دی 1393ساعت توسط ری را |

همین جور نوشت 1: پس ننه سرما  داره چی کار می کنه؟ ما دلمان برف زمستانی می خواهد؟ بجنب زن... بجنب...

همینجور نوشت 2: آدمیزاد عجیب موجودی است، آدمیزاد عجیب موجودی است... آدمیزاد آنقدر عجیب هست، که دیگران را که هیچ، خودش را هم نمی تواند به این سادگی ها پیش بینی کند. بعضی وقت ها ناخودآگاهِ آدمیزاد آنچنان خیلی چیزها را به بازی می گیرد که انگاری یه مواقعی ... تو نشسته ای و موجودی شبیه تو، از درون تو، ولی خارج از تو دارد برای تو زندگی می کند!

همینجور نوشت 3: پاییز، در کنار خوبی هاش، پر از استرسِ کاری و لحظاتی بود که آنقدر فشرده گذشت که خیلی جاها نفس را بند آورد. سه شنبه آخر کلاس دانشجوهه می گه نمی شه چند جلسه دیگه برامون کلاس بگذارید... نگاهم مستاصل یخ می زنه بهش ... می گم ... نه، کافیه دیگه ... روم نمی شه بهش بگم، مثل بچه ها، برای چند روز کم کاری و  آرامش بیشترِ فکر چقدر ذوق دارم!

همینجور نوشت 4: می گویند: همه زندگی مثل بادی هست که مدام از اینور به آنور می وزد و جهت قایقت را مدام عوض می کند... ولی بادبانِ کشتی همچنان در دست های توست.

 شعر نوشت:

"در موردِ اين مسايلِ مشکل

من چيزِ چندانی نمی‌دانم،

نمی‌دانم اين ستاره‌ی لرزانِ بی‌قرار

در خواب آب وُ

جُلبکِ اين حوضِ لابه‌لا چه می‌کند،

اما تو ... گُلَکِ بی‌خبر

اين وقتِ سال چرا به بارِ علاقه نشسته‌ای؟

 

تو نگاهش کن!

می‌خواهی با اين همه غنچه‌ی قشنگ

يک وقتی خيال می‌کنی که فاميلِ آفتاب وُ

اردی‌بهشتِ آينده‌ای؟

يعنی از بادهای بی‌دليلِ شبانگاهی نمی‌ترسی؟

از طعنه‌ی پُر تَف و توفِ اوايلِ دی‌ماه چطور!؟

  

... راستی تو نمی‌دانی

من جای حروفِ افتاده‌ی اين کلماتِ ترسيده چه بنويسم؟!

ادامه‌ی همين ترانه‌ی ناتمامِ خودم را می‌گويم!"-سیدعلی صالحی

 


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت توسط ری را |

لب‌ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده.

انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دور دست را پرپر می کند.

به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند.

بی اشک ، چشمان تو نا تمام است، و نمناکی جنگل نارساست.

دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید.

لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد.

می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند.

بیا با جاده پیوستگی برویم.

خزندگان در خوابند. دروازه ابدیت باز است.آفتابی شویم.

چشمان را بسپاریم ، که مهتاب آشنایی فرود آمد.

لبان را گم کنیم، که صدا نا بهنگام است.

در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد.

باد می شکند ، شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد.

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود...

سهراب سپهرى - هشت كتاب

دفتر: آوار آفتاب - شعر: شب هم آهنگى


برچسب‌ها: شعر, سهراب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم دی 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: کاشی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت توسط ری را

 

ببین


تو جاودانه شدی...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت توسط ری را

 

...من از عطر آهسته هوا می‌فهمم 

تو باید تازه‌گی‌ها 

از این‌جا گذشته باشی !


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت توسط ری را

حالا یک موقع هایی هم فکر می کنم زندگی در پسِ همه لحظاتِ پر پیچ و خم و دالون دالونِ لابیرنتی

گه گاه خیلی هم ساده می شود... زندگی در سطح، انگاری خیلی هم ساده است

انگار هیچ پیچیدگی ندارد ... سر راست است...

روزمرگی ها زندگی را سرراست می کنند، بعضی وقت ها هم همین روزمرگی ها،

زندگی را عجیب ساده می کنند...

بعضی وقت ها هم همین ساده شدن ها، زندگی را دلچسب تر می کنند!

آدم هایی که لحظات تنهایی طولانی را گذرانده اند،

می دانند که لحظات تنهایی و فکر کردن می تواند چقدر "زنده بودن" را پیچیده تر کند.

بعضی وقت ها هم همین کنج های تنهاییِ کم نور و پر از سکوت، آدم ها را می سازد، که حتما می سازد.

برقِ نگاه با یک پس زمینه از چیزی از جنسِ غم همیشه این آدم ها را دوست داشتنی تر می کند.

واقعیت این است که آدم ها خودشان تصمیم می گیرند در مقاطع مختلف زندگی اشان

از چه عمقی از زندگی بگذرند...

بعضی ها برای همیشه می آیند به سطحِ زندگی، به پشت می خوابند روی زندگی

و فارغ از هر آنچه در درون است، لحظات را می گذرانند.

بعضی ها هم یک جایی از زندگی تصمیم می گیرند، یک شیرجه بزنند در عمق،

بی خیال از هر آنچه آن بالاها روی سطح است از پیچ و خم هایِ پر عمق می گذرند و می گذرند

خیلی ها هم  در همان اعماق گیر می کنند به جایی، به چیزی...

نه توان بالا آمدن دارند .... نه پای پیش رفتن!

فکر می کنم انتخابِ عمقِ زندگی، یک انتخاب است برای هر آدمی...

و من فکر می کنم هر آدمی، گه گاه هم باید تصمیم بگیرد، بیاید به سطح، یک نفسِ عمیق بکشد،

چیزی از جنس سادگیِ محض را روی سطح، بر روی یک عمقِ پر پیچ و خم حس کند

بگذارد سادگی کمی بپیچید لای بند بند وجودش ...

آرام شود، روزمرگی کند، ساده شود...

 

"دریا عمیق است
تنهایی عمیق‌تر
دست‌ات را بده
با هم دست و پا بزنیم
پیش از آن‌که غرق شویم ..."- مقربین
                                      

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت توسط ری را |

اگه توی مدرسه یا مجلس پند و موعظه 
چیزی رو شنیده باشی 
حتما نباید قبولش کنی
مثلا اگه گفتند" عمرا بتونی گنده تر از خودت چیزی بلومبونی
تو دست به کار شو ، دنیا رو چی دیدی 
شایدم بتونی.

شل سیلور استاین

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آذر 1393ساعت توسط ری را |

چقدر خوب است

که ما هم ياد گرفته‌ايم

گاه برای ناآشناترين اهلِ هر کجا حتی

خوابِ نور و سلام و بوسه می‌بينيم،

گاه به يک جاهايی می‌رويم

يک دره‌های دوری از پسين و ستاره،

از آواز نور و سايه‌روشنِ ريگ،

و می‌نشينيم لبِ آب

لبِ آب را می‌بوسيم

ريحان می‌چينيم

ترانه می‌خوانيم

و بی‌اعتناء به فهمِ فاصله

دهان به دهانِ دورترين روياها

بوی خوشِ روشنايیِ روز را می‌شنويم

بايد حرف بزنيم

گفت و گو کنيم

زندگی را دوست بداريم

و بی‌ترس و انتظار ... اندکی عاشقی کنيم.

ما از هوای نشستن و تسليمِ باد و خوابِ شب

خوشمان نمی‌آيد

ما دلمان اصلا با سلوکِ بی‌موردِ مرگ

آشنا نبوده، نيست، نخواهد بود.

 

چقدر اين دوست‌داشتن‌های بی‌دليل ... خوب است

مثل همين باران بی‌سوال که هی می‌بارد

که هی اتفاقا آرام و شمرده‌شمرده می‌بارد.

 

شاعر شديم که اين همه خوشبختيم

خوشبختيم که اين همه شاعريم.

 

 

آفرينش ... آوازِ خداوند است که ما می‌خوانيمش

ما را ماه می‌خوانند که می‌رويم برای گلدان تشنه آب می‌آوريم

برای خانه ... چراغ، و برای شما

فرصتی تا فهم هر چه هست

مثل باران خوب است که نمی‌پرسد اينجا

اين پياله‌های خالی از کدام شماست

اين بوته‌ی چشم‌به‌راهِ آب را چه می‌نامند

يا اختلافِ قديمیِ شب و چراغ و ستاره چيست.

ما نام‌های مختلفی داريم

نام‌های همه‌ی ما

از يک خطِ عجيبِ مشترک آمده‌اند

شباهتِ همه‌ی چهره‌ها

به نخستين خوابِ آسمان نزديک است

و ما در نهايتِ نور و تبسم و بوسه

به رويای خاک باز خواهيم گشت.

 

 

حالا که فرصتِ فهمِ علاقه اين همه اندک است

بايد ياد بگيريم

که بی‌اعتنا به هر چه که هست

با خوابِ عيش و بوی دوست و دوای آينه يکی شويم

زحمتِ اسم و استعاره را جوری رها کنيم

از آب و آفتاب سخن بگوئيم

و برهنه‌تر باور کنيم که عشق، که ماه، که زندگی ...!

به خدا فرصتِ فرا رفتن از پيچِ همين کوچه هم کم است

بايد به يک جاهايی برويم

يک دره‌های دوری

پسين و ستاره را می‌گويم

آواز نور و سايه‌روشنِ ريگ ...

 

چقدر ديدن آب وُ

عطرِ اين همه ريحان خوب است!


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت توسط ری را

یک جایی از زندگی هم می رسد که آدم باید بایستد و

فقط نگاه کند ... یک جایی از زندگی هم می رسد که می بینی 

انگاری ... زمامِ لحظات به دست تو نیست...

به چشم می بینی که پیر در بارگاه نشسته و فقط دل می سپاری

به خودش تا ببینی چگونه تقدیر را بر تو رقم می زند...

یک جایی از زندگی هم می شود که دست می شویی از هر عمل

می نشینی ... می نگری به لحظات آرام و روشنی که

بی توقع پرتلالو می گذرند ... می نشینی در درگاه یک لحظه

می گذاری به ابدیت برسد جان و روحت... به محور بی انتهای زمان نگاه می کنی

یک جایی از زندگی هم هست که دوست داری لحظاتت تا ابدیت کشیده شوند...

آرامش همه لحظاتِ اکنونم را مدیون کسی هستم که "هست" ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت توسط ری را |

لحظه لحظه این پاییز دلنشین را جمع می کنیم

تا یادمان بماند روزهایی هم بود که زندگی چیزی جدید و عجیب

و شورانگیز برای نشان دادن به ما داشت...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت توسط ری را

یک جایی از زندگی هم می رسد که آدم می بیند برای وارد و جا شدن در دلِ دل-آرامی

نه باید سرخم کند تا اجازه ورود پیدا کند ...

نه باید کج و کوله و کوچک شود تا جا شود ...

آدم یک جایی از زندگی می بیند که دلِ طرف مقابل آنقدر بزرگ است

که تو می توانی آسوده تمام قد واردش شوی و در کنجش آرام بگیری

نه مجبور باشی جایی از وجودت را دور بریزی تا به اندازه اش کوچک شوی

نه چیزی را به زور وصله پینه کنی تا وجودت به اندازه او ناموزون شود!

دل اگر دل باشد ... آدم آنقدر ساده و آرام واردش می شود که

می بینی بدون اینکه مجبور باشی قد خم کنی یا عوض شوی درونش جا شده ای

دل اگر دل باشد آنقدر برایت بزرگ می شود

که می بینی می توانی در هوای دلش بدوی یا شاید حتی پرواز کنی...

بعضی وقت ها فکر می کنم این دوست داشتن ها و دوست داشته شدن های

نصفه و نیمه کاره فقط آدم را غمگین تر می کند...

نصفه نیمه شدن همیشه مساله را پیچیده و غیرخطی و لاینحل می کند،

دوست داشتن و دوست داشته شدن وقتی کامل باشد

همه چیز خطی می شود و ساده!

این دوست داشتن های بی بهانه ... فقط وقتی کامل و زیاد

خیلی زیاد و بی انتها باشد می توانی غرقش شوی ... آرام شوی ... آرام کنی

معنی قرار و بی قراری و شور و شوق را این روزهای سردِ پاییزی دارم با تو یاد می گیرم دل-آرامم...

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت توسط ری را

این پاراگراف میرزا هم در این پاییز دلنشین بر جان می نشیند... لحظاتی هست که آدمیزاد دوست دارد آنها را تا ابدیت امتدادش دهد...

 

"جان من...

در شرق دور ضرب‌المثلی دارند «یک روز، سه پاییز». یعنی برای کسی آنقدر دلتنگ‌اند که هر روز دوری انگار که سه سال دوری‌ست. ... نمی‌دانم هر روزی که از تو دورم چند پاییز است ولی می‌دانم آن‌قدر دوستت دارم که نمی‌خواهم حتی یک پاییز ازت دور باشم. دوری‌‌ات و نبودنت در وصف نگنجد آخر.

وقتی نیستی، جانم هم نیست. وقتی می‌روی، نه انگار و نه به استعاره، واقعاً به چشم خود می‌بینم که جانم می‌رود. صدایم در نمی‌آید، نفسم بالا نمی‌آید، شبم روز نمی‌شود، روزم شب نمی‌شود، روزگارم نمی‌گذرد. بعد من مدام می‌گویم شما جان منی و شما باور نمی‌کنی.

تقصیر تو نیست، آخر چه بدانی که من هزار سال گشتم، هزار راه نارفته رفتم، هزار دشت و هزار کوه دیدم، هزار شهر رفتم، هزار هزار آدم دیدم، هزار هزار بار سر صحبت باز کردم، از آسمان حرف زدم و از زمین شنیدم، خندیدم و گریستم ولی امید از دست ندادم، آنقدر گشتم تا پیدایت کردم. شاید هم پیدایت نکردم، خودت به شهر آمدی. آرام و ساده. بعد رفتیم کنار رودخانه‌ی شهر قدم زدیم.

آرام آرام زندگی دیگری آغاز شد. زندگی‌ای که در آغوش تو آرام می‌گرفت، شفقت و صبر از تو یاد می‌گرفت. حتی با هزار تکرار بالاخره می‌فهمید رنگ‌هایی در دنیا هست مثل سرخابی و گل‌بهی و نه اینها قرمزند و نه قرمز اینها. مدام دوست داشت و دوست داشته شد و عصرهایی پیش آمد که با تماشای غروب در کنارت فکر کرد شاید جاودانگی همین باشد. که دست آخر به ساحل رسیدیم و سرگردانی به پایان رسیده.

همه‌ی این‌ها را گفتم که بپرسم ای ... جان من و عزیز من، خورشید و ماه من، فیروزه و ارغوان من، پیچک زیبای من، باقی عمر با هم بگذرانیم؟ تا ابد هر عصر سر بر شانه‌ی هم بگذاریم؟" -میرزاپیکوفسکی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت توسط ری را

ديدم يک نفر دارد ... در می‌زند

پا شدم پرسيدم اين وقتِ شب ... يعنی کيست!؟

 

در باز بود

از لای در نور می‌تابيد

نور ... بوی گُل می‌داد

طعمِ ترانه داشت

داشت می‌آمد

آمده بود

شبيهِ لمسِ آرامِ تشنگی می‌نمود

آمد کنارِ قابِ خالیِ دريا

دمی به ماهِ پشتِ پنجره نگاه کرد

گفت برايت يک دست جامه‌ی کامل آورده‌ام

اما اهلِ آسمانِ ما سفارش کردند

دست از اندوهِ ديرسالِ خود بردار وُ

به علاقه‌ی زندگی برگرد!

 

من هيچ نگفتم

به ماهِ ساکتِ پشتِ پنجره شک داشتم.

گفت برايت خانه‌ای از خشتِ نور وُ

باغِ انار و خوابِ رُباب خريده‌ايم

بيا و از اين گوشه‌ی دلگير بی‌چراغ

رو به روشنايیِ کوچه ... چيزی بگو!

بگو مثلا ماه می‌تابد

زندگی خوب است

هوا بوی ريحان و عطرِ آب وُ

میِ مهتاب می‌دهد.

و من هيچ نگفتم اِلا سکوتِ باد ...

که اصلا نمی‌وزيد،

واژه‌ها ... پروانه‌پروانه می‌شدند

شب جوری مثلِ حيرتِ ستاره

بوی اذان و آينه می‌داد

زن ... از نورِ خالصِ آسمانِ هفتم بود،

گفت امشب از آواز ملائک شنيده‌ام

اگر تو باز رو به آوازِ علاقه بيايی

آرامشِ بهشتِ بی‌پايان را

به نامِ تو می‌بخشند!

 

ماه ... پشتِ پنجره نگاه می‌کرد

فقط نگاه می‌کرد

و من هيچ علاقه‌ای به آوازهای امروزِ آدميان نداشتم.

 

زن بود

می‌گويم زن بود

رو به قاب عکسِ ری‌را کرد،

کتابی از کلماتِ کبريا گشود،

گفت نشانیِ اين به دريا رفته را من

برای باران و گريه‌های تو خواهم خواند

آيا باز آوازِ آدميان را نخواهی شنيد

علاقه به زندگی را نخواهی خواست

چيزهای ديگری هم هست ...!

 

ماه رفته بود

در باز بود

بوی خوشِ خدا می‌آمد.

پ.ن. سید علی صالحی را که بگردی و بخوانی همیشه چیزی پیدا می کنی که برای تو سروده باشد...


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت توسط ری را

حالِ این روزهایِ زاینده رود را خوب می فهمم...

همان صبرِ بر روزهایِ خشک را ...

که با امیدی تار و مبهوت نگاه می کند بر انتهای سرچشمه...

همان صدایی دور که بیدارش می کند،

همان طراوتِ آبی که سرشارش می کند...

می نشیند بر جانش که پر است از یادِ بی آبی

می پیچد بر ترک های تو در تویِ وجودش...

همان انباشته شدن از هر چه امیدِ خروشان...

همان سرشار شدن از هر آنچه باید بود و نبود و حالا هست

همان کرختی موزونی که در دلِ شب نشسته تا پر شود

تسلیم برای هر چه رسد...

همین پر شدن بر پیکره خشکش را...

حال این روزهای زاینده رود را خوب می فهمم...

همین آبِ گل آلود را که باید بیاید و بگذرد و ...

بیانبارد و بشوید و برود و ... تا زلال شود

تا پاک کند خاطره هر چه خشکی را...

زاینده رود این روزها را خوب می فهمم...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را

"چیزهایی هستند که نمی‌دانیم می‌خواهیم‌شان یا نه. نمی‌خواهیم‌شان، اما نه آن‌قدرها مطمئن، می‌خواهیم‌شان، اما نه آن‌قدرها با تمام وجود و نه از ته، یا شاید حتا از میانه‌های قلب.

آدمی‌زاد انگار به همین دلیل آدمیزاد بودنش اغلب در همین میانه‌هاست، میانه‌های خواستن و نخواستن. با هزار اما و اگر سراغ هر چیز رفتن. با مشکلات و پیش‌داوری‌ها و شک این که آن چیز واقعا چه‌قدر همان است که من فکر می‌کنم؟ این است که به طرفش می‌رویم و نمی‌رویم. نمی‌رویم تا وقتی مطمئن شده باشیم و سپس اغلب‌مان به تمامی می‌رویم. تا آن‌وقت اما جایی در میانه‌های راه می‌ایستیم و نشانه‌هایی به سوی آن چیز می‌فرستیم، حرف‌هایی، اعمالی، نگاه‌هایی. بعد صبر می‌کنیم تا ببینیم از آن چیز چه‌ها برمی‌آید. در مقابل چیزهایی که داده‌ایم، چه می‌دهد به‌مان. نمی‌خواهیم بیش‌تر از همان چند حرف و نگاه و وقت و پول و کارها که کرده‌ایم، براش مایه بگذاریم. خب، هنوز نمی‌دانیم واقعا می‌خواهیم‌اش یا نه، پس چرا باید بیش از این پیش برویم؟ نمی‌رویم. صبر می‌کنیم. عکس‌العمل‌های آن آدم، شغل، یا هر چه که هست، بعد از این به‌مان می‌گوید که جلوتر برویم یا نه. آن چیزها که او می‌دهد آیا بیش از آن بوده که انتظار داشته‌ایم؟ اگر بوده، یعنی درست فکر کرده‌ایم و باید جلوتر برویم. اگر نبوده، و آن چیزها که او داده همان نبوده که می‌خواسته‌ایم، پس برمی‌گردیم عقب، سر مواضع خودمان، قلعه‌ی خودمان، و لابد درها را هم به روی آن چیز می‌بندیم. به این می‌گویند "لاس‌زدن"، ‌چه خوش مان بیاید یا نه، چه کلمه‌ی خوشایندی باشد یا نباشد، اما لاس‌زدن همین است، می‌خواهد با آدمی دیگر باشد، یا با شغلی، یا هنری، یا هر چه. این لاس‌زدن است و کاری است که آدمی نامطمئن می‌کند. و اغلب ما در خواستن بسیاری چیزها ابتدا نامطمئن‌ایم. مدتی بعد از لاس‌زدن (یا ور رفتن، یا سبک‌و‌سنگین کردن، یا هر چه اسمش را بگذارید) اما معمولا مطمئن می‌شویم و تصمیم می‌گیرم و نمی‌مانیم همان جا.

همه‌ی آدم‌ها اما آیا این جوری هستند؟ نه. بعضی‌ها دوست دارند و می‌توانند همیشه در همان میانه بمانند. این بعضی‌‌ها اصولا اهل لاس‌زدن‌اند. با کوچک‌ترین میلی به سوی چیزی می‌روند، اما به همان دلیل که نمی‌دانند آن را می‌خواهند یا نه، و به این دلیل که هر خواستنی لازمه‌اش مایه‌گذاشتن از خود است، چندان جلوتر نمی‌روند. هی به چیزها پیغام می‌دهند که من تو را می‌خواهم، اما این خواستنم مشروط است به مایه‌گذاشتن تو. او را، آن را تحریک می‌کنند به پاسخ‌دادن، تا سپس مثلا بعد از جوابِ مناسب گرفتن پیش‌تر بروند. اما نمی‌روند. این‌ها مدام آدم‌ها و چیزها را به سمت خودشان می‌کشند تا خیال‌شان راحت باشد که قادر به این کار هستند. بعد همان جا می‌مانند و سراغ کسی دیگر و یا چیزی دیگر می‌روند. و با آن‌ها هم همین کار را می‌کنند. در شغل، به هر کاری نوکی می‌زنند و اما تصمیم نمی‌گیرند و خود را تماما وقف آن شغل نمی‌کنند. فکر می‌کنند می‌توانند شغل به‌تری پیدا کنند و این آن کاری نیست که بخواهند وقت قیمتی‌شان را بر سر آن بگذارند. با آدم‌ها هم همین‌ کار را می‌کنند، و گاهی با هنرها هم. سراغ نوشتن می‌روند و اما تمام دل‌شان را برای آن نمی‌گذارند. انتظار دارند در زمانی کوتاه بیش‌ترین توجه و نتیجه را از آن بگیرند و اما چه بگیرند یا نگیرند، گمان می‌کنند جایی دیگر بیش‌تر می‌توانند بگیرند. پس می‌روند سراغ موسیقی، عکاسی، نقاشی، گرافیک و غیره. این‌ها بیش ترین وقت‌شان را برای لاس‌زدن می‌گذارند و به هر چیزی و کسی فقط نوک می‌زنند. خیلی چیزها بلدند و هیچ چیز بلد نیستند. خیلی‌ها را عاشق خودشان کرده‌اند و خودشان اما عاشق کسی نشده اند. نشده‌اند چون اصلا عاشقی بلد نیستند. گذاشتن دل‌شان و وجودشان برای یک چیز و یک نفر را بلد نیستند. اما بلدند خوب توجه هر چیز و هر کسی را به خودشان جلب کنند. طوری وانمود کنند که یعنی آن چیز یا آن کس را خیلی می‌خواهند و خیلی به‌اش توجه دارند، تا بعد آن را به سوی خود بکشند. جذبش کنند و سپس رهایش کنند. این‌ها لاس‌زن‌های حرفه‌یی هستند؛‌ آدم‌هایی شلوغ و پر از آشنایی با چیزها و آدم‌ها، اما بی‌هیچ‌کدام، و تنها."

حسین سناپور-4 آبان 1393

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را |

بنال ای بلبل دستان

ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا

 اثر دارد اثر دارد

اثر دارد اثر دارد

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت توسط ری را |

قانون صفرم زندگی: "نیست ها را باید گذاشت و گذشت"

پشت می کنم

به هر آنچه رو به روی ام نماند... و نیست

می گذرم از هر که

گذشت و نماند و دیگر روی به روی ام نیست...

+ نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: می کاریم و می روییم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت توسط ری را

حقیقت اینه که روحیه مردسالارانه را شاید خیلی راحت نشود در محیط های آکادمیک حس کرد،

نمی دانم شاید اثرات این باشد که آدم ها معلم های دبستانشان هم خانم بودند

و اینکه مدرس یک سری دانشجو باشی شاید

باعث شود با محبوبیتی حتی بیشتر به تو احترام بیشتری بگذارند و...

روزی هزار بار خدا را شکر می کنم که

آدم های دور و برم همه اشان دوست داشتنی و قابل احترام هستند

ولی وقتی از در بیرون می آیی در همین خیابان های این شهر شلوع موج مردسالاری

درست در کف خیابان ها می ریزد توی حلقت

من کلا آدم عصبی نیستم ولی استارت ماشین را که می زنم کلا اعصابم هم شروع می شود

به درب و داغون شدن. اینکه چون زنی فکر می کنند لابد صبح ها علافی که تو خیابان ها می چرخی

و حتما تو راه آرایشگاه و ماساژ هستی و داری الکی خیابان ها را شلوغ می کنی

به خودشان اجازه می دهند بپیچند جلویت ... عقبت هم هستند بوق بزنند

 و چراغ بندازند و بچسبند به ماتحتت!

با آن سبیل کلفتشان هم یک نگاه نخراشیده چپ چپ می کنند و سیبیل-کشان ادامه می دهند!

شب ها هم که دارم برمی گردم بعضی وقت ها چشم هایم از خستگی باز نمی شود

ولی انگار فقط خودشان خسته اند ... برای همین حق دارند نور بالا بزنند...

حلت دهند بکوبند توی سرت ... 

موج مرد سالاری احمقانه تو کف خیابان های این شهر همیشه موج می زند

همیشه فکر می کنم خیابان ها ی هر شهر روح جمعی آدم های آن شهر هست

که یک جورهایی کم یا زیاد می توانی آن رفتار را در تک تک افراد آن شهر بیابی

همین می شود بعضی ها هم اسید می پاشند به دختران مردم و می خندند

بعضی ها هم آب می ریزند روی دخترها و می خندند و از اینکه می ترسانندشان حال می کنند

این روحیه مردم آزاری که نه دختر آزاری یه جورهایی بدجوری ریشه دارد در این آدم ها

تا حالا دیده اید کسی روی یک پسر اسید بریزد آب بریزد یه کوفت و زهر مار دیگر بریزد!

این می شود که وقتی یکی می گوید فلانی من را مصرف کرد برای تنهاییش

من را مصرف کرد برای زندگیش من را مصرف کرد برای فلانش

تعجب نمی کنم .... همه اشان ریشه دارد در جایی که بدجایی است!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

مطالب قدیمی‌تر