همیشه بعد از رفتن ها "هنگ" می کنم... فکر می کنم دیگر هیچ کاری برای انجام دادن ندارم!

زندگیم از وسط هرجایی که هست یهوو می چسبه به انتهاش!

نمی دونم چرا همیشه شهریور مرگ درب خونه آدم ها رو می زنه!

نمی دونم بر اساس چه قانون نانوشته ای هست که آدم هایی که بهشون می گیم "خوب"

روی کره خاکی روز به روز تنها، تنـــــــــها و تنـــــــــــــــــــهاتر می شوند...

دلگیرم...

تنهایی ها روی کره خاکی همیشه بزرگه

بزرگ به وسعت کره خاکی و همه آدم هاش ...

خدایا هوای دل آدم های خوبتو که

روی کره خاکیِ خیلی بزرگت، "تنـــــــــها" هستند

بیشتر داشته باش...

آرامشِ عزیزانِ زندگیمون رو می سپاریم به دستانِ خودت...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت توسط ری را

"شاخه ی نیلوفری، همچو برگ گل تری

می روی و می بری، سال و ماه و هر شبی

فصل ها آواره اند، دل به حُسنت داده اند

در نهانِ دلت، عشق را می بری

هر کجا می روی بانگ مهر منی..."

 

چه هیاهویی پیچیده در زمین و آسمانِ امشب

پاییز چه زود دارد رو می نماید...

هوسِ پاییز هم دارد این دلم...

حالم هم انگاری دارد برگ ریزان می شود...

شاید هم راست است که بی مرام شده ام

نبوده ام ... شده ام

خسته ام از یکهوو آمدن ها ... بی دلیل رفتن ها

بی بهانه بودن ها... ساکت شدن ها ...

خسته ام از دورشدن ها.. دورشدن ها

همه خستگی ها انگاری همه ناخودآگاهم را بدجوری پر کرده

همه بودن ها و نبودن ها و حرف و حدیث و سکوت و شدن ها و رفتن ها

برایم علی السویه شده انگاری...

چه رهایی کرختی پیچیده در وجودم...

بسان آنکه رها کرده ....غرق می شود...

آرام غرق می شود... در سکوت غرق می شود... دور می شود

آرامم... آرام و رهـــــــــــــا و کِرِخت... چه درونم برگریزان است!

"تنهایی" را بر "قَرار" ترجیح می دهیم در این پاییزِ زودرس!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت توسط ری را

این صفحه اول پتنت مربوط کشف لامپ توسط توماس ادیسون هست.

مشکل را حل کرد از یک سیم رسید به لامپ حبابی و ادامه ماجرا که می دونید...

داشتم فکر می کردم اگر تو این دوره زمونه...

منِ نوعی و اساتیدم، با این سطح از خلاقیت و خوش فکریِ باقی نمانده!

می خواستیم چند تا رساله تعریف کنیم که از سیم تنگستن برسیم به لامپ تنگستنی!

مطمئنم تو همون حلقه های اولیه تعریف پایان نامه، گرنتِ پژوهشی و تولیدِ مثلِ علمی اونقدر

دست و پا می زدیم که نتیجه کلی کمی تحقیق و مقدارِ بیشتر به هدر دادن سرمایه می شد:

چند تا رساله با عنوانهایی مثل:

اثر  فرفری سیم بر تولید نشر الکترونی

اثر رافنس فرفریِ پیچ پیچی سیم بر تولید الکترون

اثر رنگ روکشِ فرفریِ پیچ پیچیِ سیم بر نشر الکترونی

اثر هم زدن تگستن با عنصرِ فلان بر فرفری پیچ پیچی سیم

اثر فرفریِ پیچ پیچِی من بر پیچ پیچیِ فرفری سیم

.و....

خلاصه آنقدر پِچ پِچ و مَزمزِ عصرانه می خوردیم و فرفر می شدیم

که کجا یکهوو به ذهنمان می رسید

یک حباب هم بگذاریم بر روی این تنگستن پیچ پیچ فرفری!

به همه دانشمندانِ تولیدِ مثلِ علمی دور و بر که خیلی دلواپسِ

رتبه تولیدِ مثل ایران هستند که هی بره بالا... هی بره بالا... هی بره بالا

پیشنهاد می کنم یه سر به پتنت های این جنابِ ادیسون بزنند

بعد شاید معنای تولیدِ علم واقعی رو  بیشتر متوجه بشوند:

List_of_Edison_patents

البته این اشکال رو فقط به خودمون نمی گیرم...

انبوه ِمقالاتِ چاپ شده از خیلی جاهای دنیا خودش بیانگرِ

بازی-بازی با علم کردنِ در گوشه گوشه این کره خاکیه!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

اپیزودهای پشت سر هم که سالهاست شب ها، موقع برگشتن به خونه می بینم...

خیل آدم هایی که گلیم به دست و توپ به بغل

دور و بر پارک آب و آتش شب های تابستان رو سپری می کنند

به سر کوچه که می رسم یه پارک که دخترها شال به گردن موها را تا کمر رها کرده اند

دارند مثلن با پسرها بسکتبال بازی می کنند!

این رو به رو دور هم نشسته اند و بلند بلند می خندند و آب میوه دهن هم می گذارند

آنور تر چند تا زن سن بالا نشسته اند و دارند از روزمگی های زنانه اشان با هم حرف می زنند

اینورتر هم پیرمردها دور میز شطرنج دورهمی نشته اند و ساعت ها با هم بازی می کنند

.... این روزهای تابستانی این اپیزودها مرتب تکرار می شوند...

همیشه وقتی خسته از کار برمی گردم دیدن این روزمرگی و تعطیلات تابستانیِ مردم

حسابی به من مزه می کند ... از روزمرگی آدم ها همیشه لذت می برم

یکهوو یادم آمد سالها پیش که مجبور بودیم صبح زود مدرسه برویم

توی اتوبانِ مدرس شمال هر روز ماشین هایی از کنار سرویس مدرسه رد می شد

که چند تا دختر و پسر توش نشسته بودند و چوب اسکی رو هم به باربند وصل کرده بودند

اون روزها همیشه می گفتیم ای ول مدرسه که تموم بشه ...

تو جونی امون چه عشق و حالی بکنیم ماها هم!

مدرسه تموم شد... دانشگاه هم تموم شد... کار هم شروع شد ولی

زندگی من و خیلی دیگه مثل من هیچ وقت فازِ تعطیلاتِ محض و یه ریلکس اساسی رو به خودش ندید

حقیقتش اینه که ماها تبدیل شدیم به آدم هایی که همیشه از برنامه امون عقبیم

و اگر بیشتر و بیشتر کار نکنیم کارهای قبلی بیشتر روی هم تلنبار می شن

این ترس از تلنبار شدن! باعث شده سالهاست در حسرتِ یه بی خیال نشستنِ اساسی بمونیم!

شاید هم یاد نگرفتیم ... بلد نیستیم...

واقعیت اینه که وقتی یه آدمی وارد زندگیم می شه و ازم می خواد یه زنِ عادی باشم

خنده ام می گیره... همه اش یاد این بیست و اندی سالِ زندگی نسبتا غیرعادی می افتم

درست مثل اینکه یه آدم با سالها مشقت یه بیزینس بزرگ راه انداخته و یکهوو ازش بخوای کارشو بریزه دور!

حقیقت اینه که من، مثل خیلی های دیگه، همیشه از وارد شدن به زندگی واقعیِ عادی می ترسم!

فکر می کنم انبوهِ آرامش ... با همه قلقلکِ ذهنی،

نتیجه اش یک سستی، پوچی و حوصله سر رفتن عظیم خواهد شد!

فکر می کنم آدم ها هیچ وقت نباید از آدم هایی که زندگی عادی نداشته اند

بخواهند مثلِ یک آدمِ عادی وارد زندگیشان شود...

آدم های با زندگی عادی توی جامعه زیاد هستند!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت توسط ری را

شــــــــــــــاید که آینده از آن ِما....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت توسط ری را

... از اندوه در تابی، خفه می‌شوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا! من هم در حالِ خفه‌شدنم، مدت‌هایی‌ست مدید...

به ریه‌هایت یاد بده نفسِ کوتاه بکشند، تا زمانی‌که پا بر قلّه‌های بلند می‌نهی و باید در توفان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.

بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش؛ مانندِ کارگرِ خوبی که هرگز سر برنمی‌گرداند، عرق می‌ریزد و زحمت می‌کشد و لبخند می‌زند... تنها راهِ حذر از ناشادی محصورکردنِ خویش است به هنر و جاندادن به هرچه که دیگر.

برای من همه‌چیز کمابیش خودش بوده است از زمانی که سرِ تسلیم نهادم به همیشه بدبودن‌شان... من به زندگیِ روزمرّه وداعِ نهایی گفته‌ام. از این پس آن‌چه می‌خواهم پنج شش ساعت آرامش است در اتاقم؛ آتشی در زمستان و دو شمعی برای شب‌هایم...”

بخشی از یک نامه‌ی گوستاو فلوبر، در از نامه‌های فلوبر، ترجمه‌ی ابراهیم گلستان

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت توسط ری را |

 

چقدر شعرخوانی ها و دکلمه های احمدرضااحمدی را دوست دارم

چقدرم به دل می نشیند طنین صدایش...

چقدر خوبه که می شود طولانی شنیدش ...

و پاک شد ...پاک... لینک

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت توسط ری را

از چند روز پیش که خبر مربوط به جایزه فیلدز مریم میرزاخوانی ایندست اوندست می شه یه ولوله اساسی هم تو جمع استادا ایجاد شده ... برای خودم هم جالب بود یعنی خیلی جالب بود که مریم میرزاخانی کلن 13 تا مقاله داره که دوتاش رو تو دوره دبیرستان نوشته و سومیش رو تو دوره کارشناسی و از بقیه ادوار هم 10 تا!

جالبه که رساله دکتری اش اونقدر قوی بوده که تونسته بدون مقاله دفاع کنه و جالبه که با همین تعداد مقاله استاد استنفورد شده!

اونوقت ما داریم مرتب دور و برمون می بینیم آدمای بی سواد و کم سواد و بازاری-مسلکی که هفته ای یکی دو تا مقاله "معتبر" می دن! و میشن نخبه جوان و برترین نانو و استاد نمونه و ... بعد مثل آدم نمی تونن یه پرزنتیشن بدن و آدم دو کلمه باهاشون حرف می زنه ... این پوسته کذایی برترین تو باطن بی سوادشون بدجور می زنه تو ذوق آدم و از اون بدتر آدم های بی غیرتِ علمی که دقیقا مثل مگس به این ماشین های تولیدِ مقاله می چسبن!

این نمای جامعه علمی کشورمونه که تقریبا هر کسی می تونه تو هر زاویه ای و در هر سمتی خیلی راحت اون رو ببینه! و آدم همش با خودش می گه اینه علم؟ اینه؟ نه این نیست! یه جاش می لنگه! یه جاش اساسی می لنگه! علمی که با خیال ِ راحت فقط و فقط به خاطر عطش فهمیدن و بیشتر فهمیدن تبلور پیدا نکنه پشیزی نمی ارزه!

متاسفانه خیلی از ماها که دوست نداشتیم تو این بازار تجارتِ علم وارد بشیم... ولی خواهی نخواهی، به دلیلِ باقی ماندن در جمع خرفت های علمی، داریم وارد "بازیِ تولید علم" می شویم... ولی شاید مجبور بشیم یه جا وایسیم و با قطعیت به سمت ِراهِ درست برویم.

وسط بحث هایی که تو گروه اساتید رد و بدل شد دکتر زنگنه یه پاراگرافی نوشتند که مطمئنم همه رو به فکر فرو می بره:

"يادم مي ايد زمانيكه سركار خانم ميرزا خاني  در دانشگاه پرينستون  تحت بورس كلي مشغول كار شده بود، در شوراي اجرايي انجمن رياضي پيشنهاد شد به ايشان عضويت افتخاري بدهيم يكي از اعضا به شدت با اين پيشنهاد مخالفت كرد و گفت كه ايشان هنوز مقاله اي چاپ نكرده و بر پايه ايين نامه هاي وزارت علوم به ارزيابي ايشان پرداخت وگفت اگر ايشان براي دانشگاه ما تقاضا مي داد او را استخدام نميكرديم چون در ايين نامه دانشگاه ما براي استخدام حداقل دو مقاله نياز است، دلايل ديگر اعضاء ايشان راقانع نكرد يعني ما براي رها شدن از قضاوت ايين نامه اي مي نويسيم كه مدل رياضي إفرادي است كه به نظر ما خوب هستند، بعد به پرستش ان مي پردازيم،

پيشنهاد حداقلي من اينست كه اگر ايين نامه اي از وزارت علوم به دانشكاه مي ايد انرا غير انعطاف پذير تر نكنيم ، وحداقل در اين چهارچوب كوچك و محدود قضاوت كنيم تا به تدريج قضاوت كردن را ياد گيريم وبتوانيم در مراحل بعد اين چهارچوب محدود را منعطف تر كنيم..."

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: دخترانه
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت توسط ری را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جنوبی ترین بخش نیوزلند منطقه جالبیه ... تو این منطقه بخشی وجود داره که گاه و بی گاه در معرض تندبادهای شدید قرار می گیره... برای همین درخت هاش اینطوری رشد کردند... بهشون می گن درخت های بر باد رفته! ... اونها  طوری رشد کرده اند که حتی در یک روز آرام و آفتابی نیز به نظر می‌رسند که گویی هر لحظه از جا کنده خواهند شد...

نمی دونم شما از دیدن این عکس ها یاد چی می افتید ولی من به شدت یاد آدم هایی می افتم که خیلی به گذشته اشون چسبیده اند... همه ما گذشته داریم باهاش گاه می خندیم و گاه هم دلگیر می شویم ...ولی آدم هایی رو می شناسم که هر لحظه زندگی حالِ آفتابیشون رو به تکه پاره های گذشته و آدم های قبلی زندگیشون می فروشند... مطمئن باشید تحت هیچ شرایطی نمی تونید ... حتی تو یه روز آفتابی هم به زندگی حالِ این آدمهای برباد رفته نزدیک بشید!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت توسط ری را

امشب استاد شیخانی عزیز یه کاری کرد که کلاس رو برای همه امون

شبی به یادموندنی کرد...

استادِ عزیز در حالی که دو تا جعبه شیرینی فرانسوی دستش بود وارد کلاس شد

و گفت می خوام جلوی همه از هنرجویی که به دلیل کندی در یادگیری بهش گفته بودند

دیگه حق نداره تو کلاس ها شرکت کنه معذرت بخواد ... و یه هدیه ای رو هم بهش تقدیم کرد

استادِ عزیز گفت من از تو یاد گرفتم که رو غرورت پا گذاشتی و باز هم ادامه دادی

و بر خودم دیدم که جلوی همه ازت معذرت بخوام ...

همینطور که نشسته بودم داشتم با خودم فکر می کردم یه همچین حرکت هایی

رو چقدر کم و نایاب بشه تو محیط های آکادمیک دید...

حداقل من تو این شونزده هفده سالی که تو دانشگاهم ...

چه وقتی که دانشجو بودم چه حالا که دانشجو دارم

ندیدم یه استاد بخواد با این صراحت و تواضع از کسی معذرت بخواد...

چقدر اظهار ندامت برای این قشر سخت شده

چرا... چون خیلی کارمون درسته ... یا چون غرورِ کاذب به دلیل احترام های کذایی یا واقعی

وجودمون رو تسخیر کرده؟!

خیلی هامون یادمون رفته چقدر داریم بدی می کنیم ... در بهترین حالت

به جای اینکه پا رو غرورمون بگذاریم و درست حسابی معذرت بخوایم

تو دلمون به خودمون قول می دیم ... کاملن منفعل...

چقدر قشرِ آکادمیکمون به لحاظِ اخلاقی دارن آدم های دوست نداشتنی می شن...

من از غرور بدم می آد... در هر شرایطی "غرور" بدترین خصلتیه که خیلی سخت تحملش می کنم...

سرِت سلامت... دلت برقرار استادِ عزیز...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

 

تنهایی که طولانی میشه معیار دوست داشتن آدمها هم عوض میشه ...

یه هو میبینی یارو گلدون شمعدونی گوشه اتاقشو با کل دنیا هم عوض نمی کنه...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس: یک خانه در ماسوله!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت توسط ری را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمی دونم شما بعد از دیدن این اثر چه حسی بهتون دست می ده

ولی من به شدت یادِ زندگی می افتم!

حقیقت اینه که آدم تو زندگیش خیلی وقت ها خیلی چیزها رو می خواد که نمی شه که نمی شه

خیلی وقت ها هم خیلی چیزها رو نخواسته به دست می آره

خیلی آدم ها و وقایع و اتفاقات غیر مترقبه در زندگیت ظاهر می شن

و خیلی چیزها هم ناخواسته و غمگینانه از زندگیت بیرون می رن!

حقیقت اینه که آدمیزاد تو دهه چهارم زندگیش کم کم که داستانِ زندگیش رو مرور کنه

انگاری از یک سری وقایع و اتفاقاتِ لجام گسیخته و تکه پاره

به یه واقعیت اصیلتر و مهمتر می رسه...

مساله خیلی پیچیده است... ولی من به شدت فکر می کنم این تکه پاره های زندگی

شکلداره... معناداره... و  یک سایه معناری دار رو  دیواره پشتِ سر داره شکل می گیره!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

حالا شاید بد نبود موضوع انشا می شد:

علم بهتر است یا هنر؟!

دیگران را نمی دانم ولی خودم همیشه کندی خاصی در تمام هنرهای تکانی و حرکتی

و استعداد به ظاهر خاصتری در هنرهای ساکنتر و ساکتتر داشته ام

اصلن یک سوال همیشگی استادهایم این بوده که چرا خیلی زودتر شروع نکردی... حیــــف

دلیلش را نمی دانستم! فقر فرهنگی! حرصِ علمی! زمانِ محدود! تنبلیِ حرکتی!

تو این یکی دوماهه که دارم سعی می کنم یک اپتیمم زمانی بین علم و هنر پیدا کنم

(رسیده به حدود 18.893%! هنر +81.107% علم)

دارم به نتایج جالبی می رسم... فکر می کنم هنر در شکلِ تمرین تا قبل از اینکه بخواهد

به صورت یک اثرِ واقعی هنری در بیاید، کلن یک بخش دیگری از مغز را فعال می کند...

یه بخشی که بیشتر نزدیک به همان بخشِ کوهِ سبزی پاک کردن است!

این  در حالی هست که مشغله های علمی و تقلا برای فهمیدن و حل کردن

انگاری یه بخش گره گوووری تری از مغز را فعال می کند!

و فکر می کنم مغز آدمیزاد تو اون بخش گره گوری تر میزانِ خیلی بیشتری فعالیت میکنه!

جالبیش اینه که اثرهای ابتدایی کج و ماوج هنریِ آدم، معمولن انگاری راحت تر به دل آدم می شینه

ولی دستاوردی علمی انگاری باید خیلی بزرگ باشه که بعد از رسیدن بهش برات تکراری نشه

و از دستیابی و ساخت و رسیدن بهش به خودت ببالی!

این ناتوانی مغز گره گوری ما در حلِ مسائل علمی به حد ِکفایت!

انگاری همیشه بیشتر خودنمایی می کنه!

حالا یکجورهایی فکر می کنم

انجام کارِ هنری بعد از یک فعالیت علمی جدی به مغز می چسبد حسابی!

شاید به خاطرِ اینکه با فعال شدن یه بخش ... بخش ِدیگه مغز یه نفس راحتِ بی دغدغه می کشه!

پ.ن. حقیقتِ یواشکی زندگیم اینه که من به طرز مشکوکی سبزی پاک کردن دوست دارم!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

اندر احوال نوشت1: حقیقت اینه که از وقتی کنفرانس تموم شد و برگشتم دچار یه جور افسردگی علمی زیرپوستی شدم! حقیقتش اینه که وقتی تو یه سِشِن کنفرانس سه تا ارائه قبلی تو از ام آی تی و برکلی و فلان فلان دانشگاه باشه... هر چه هم بعد از ارائه ات ازت تعریف کنن ولی با خودت حال نمی کنی! توقع ندارم که آدم ها توقعاتِ علمی اشون از کشورهای جهانِ سوم کمتر باشه... چون عقیده ام اینه که هر چقدر کارِ علمی کوچیک باشه باید باز هم عمیق و به درد بخور باشه... نمی تونم قبول کنم همه مشکلاتِ ما ناشی از کمبودِ امکاناته .... فکر می کنم سهم بیشتری مربوط به از دست رفتن خلاقیت علمی، عدم عملکردِ سیستماتیکِ علمی و وارد شدن به دنیای بازاری بازی بازی کردن با علم و عدم عمیق شدن در علمِ واقعی هست! نمی تونم قبول کنم همه اش مربوط به نداشتن گروه علمی منسجم و بزرگه... انیشتن هم یک تنه بود... شاید توقعاتم کمی زیاد باشه ولی باورم اینه که توانِ این رو داریم که سطحِ کارهای علمی امون (هرچند در قلمرویی کوچک) بالاتر ببریم و موثرتر باشیم... آمین

اندر احوال نوشت2: استاد شیخانی عزیز می گه .. استادش که استاد فرادی بوده هیچ دو شبی نبوده که پشت سرِ هم بخوابه... می گه استاد کلهر هجده ساعت در روز می نوشته و پاره می کرده تا اون خط به دلش بنشینه ...من این جور پشت کار رو تو کار دوست دارم و فکر می کنم کارهای بزرگ فقط در سایه این جور همت ها انجام می شه ... به یک فشرده کاری حسابی نیاز دارم ... فکری هم باید برای این خواب های طولانی ام بکنم!

اندر احوال نوشت3: دیشب با دو تا دوستانِ گعده ای در پژوهشکده به یه نتیجه ای رسیدیم! ابتدای بحث چه بوده بماند!!! ولی در انتهای بحث به این نتیجه رسیدیم که المانهای "بو" و "صدا" در خواب نیستند یا بسیار کم هستند... بیشتر انتقال مفاهیم و احساسات در خواب به صورت تصویری و یا ... یه جوری دیگه به آدم منتقل می شود! نتیجه بحث های شبانه امون بهتر از این دیگه نمی شه!

اندر احوال نوشت4: می گویند نقطه گذاشتنِ آخر کارِ جرات می خواهد. ما می ترسیم آخر بعضی چیزها، بعضی وقایع و برخی آدم ها نقطه بگذاریم و تمام... آدم باید ته خیلی چیزها خیلی زود نقطه پایان اش رو بگذارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده خلوت این غمکده بالا زد و رفت...


برچسب‌ها: می کاریم و می روییم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت توسط ری را

همه دنیا را هم بگردی باز هم می دانی

کره زمین بدون خیابان ولیعصرش حتمن چیزی کم دارد

این سر تا ته همیشه پرچنار و پر از خاطره...

اولین قرارها و دیدارها... قدم زدن های طولانی که خیالت جمع باشد

از سر شهر تا ته شهر تمام نمی شود ردیف چنارها...

پیچیدن های بی دلیل و با دلیل به باغ فردوسش، سعدآبادش و ...

همه دست هایی که برای اولین بار گره می شوند در هم یا

سرد و دور می شوند تا همیشه...

همه پیاده رفتن های تنهایی و خش خش برگ هایش...

حتی ماندن پشت چراغ قرمزهایش...

آدم هایی را می شناسم که مهمترین تصمیم های زندگیشان

را پشت چراغ قرمزهای طولانی میرداماد و پارک وی گرفته اند...

همه رسیدن ها و تا ابد جدا شدن ها ...

انگاری پیر بند و بساطش را در ولیعصرِ ما پهن کرده

نقشِ تقدیر رسیدن و جدا شدن و تنها ماندن کشیده بر سنگ-فرش هایش...

"مادر ‌بزرگ
اردیبهشت ماه
در خیابان پهلوی
دوره‌ی کشف حجاب
عاشق شد

دایی سیاوش
اردیبهشت ماه
در خیابان مصدق
وقت بگیر و ببند
عاشق شد

اردیبهشت آمده
دیر یا زود من هم
در خیابان ولی‌عصر
عاشق می‌‌شوم"

پاگرد

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مرد ها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس ، نه چیز دیگری ..چرا؟؟ چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مرد ها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آنها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند..."-ضیافت افلاطون

خستگی در آغوش،
توئی در ذهن،
لبها را بیاور،
گور پدر تفکیک جنسیتی!...

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

کاماسوترا اسم یک کتاب 3000 ساله هندی هست که روش‌های لذت و کامجویی در روابط بین زن و مرد رو مفصل توضیح میده... طراح با این اسم و رابطه انسان و لپ‌تاپ برای دوستانی که از میز استفاده نمیکنن اون رو خیلی بامزه به شوخی گرفته :)

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

"...
باید بپذیریم که بعضی چیزها نوشتنی نیست.

یا شاید نوشتن آن راهی نیست که سنگینی روی قلب آدم را بردارد.

باید نی لبکی داشت،گوشه ای نشست و ساعت ها در آن دمید.

برای بعضی حرف ها باید اعتقادی داشت ،

دیری ، کلیسایی ، امامزاده ای پیدا کرد و رفت معتکف شد ،

معترض شد ، دعا کرد و گریست. گریه شاید گشایش شد.

یک حرف هایی را باید سر به هوا و دست در جیب راه رفت.

راه رفت و سوتشان کرد.

بعضی دیگر را باید یک سرشان را آتش زد و سر دیگر را پـُک.

مگر با خاکستر شدن سبک شوند.

معدودی حرف می ماند که فقط باید صبرشان کرد..."

“محمد رضا محمدی مهر”

 

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم / یا بی‌غم تو دمی زنم نتوانم

 گفتم که ز سر برون کنم سودایت / ای خواجه اگر مرد منم نتوانم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: دخترانه
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت توسط ری را

بی ربط نوشت1: گه گاه هم می روم نماز جماعت، یعنی این مساله بسته شدن یا بسته نشدن صف نماز خواهران در بالکن با برادران در همکف در دانشگاه ما از بالا انداختن ماهواره شریف سخت تره... با توجه به پوزیشن امام جماعت، هر دفعه یکی از خواهران کاربلد پرده رو کنار می زنه و با در نظر گرفتن n  تا عامل فیزیکی، فیزیولوژیکی، متافیزیکی ... با اشاره یه نقطه رو نشون می ده و می گه خواهرا صف از این جا بسته می شه! اصن یه وضعی!

بی ربط نوشت2: یعنی یه روزاینترنت اینست قطع بود... یعنی به عینه زیر چشم ملت سیاه شده بودا! می گن یه روزی هم می رسه همه جمع می شیم تو پارک... بعد از یه ریزه ورزش یکی می ره بالا می گه فلانی هستم... دو ماهه دی اکتیو کردم... دو ماهه پاک پاکم!

البته در این بین اعتیاد من حالت ویژه ای داره... صبح که از خواب پامی شم و شب که دارم می خوابم باید حسابی دوز اینترنتمو مصرف کنم... بقیه روز پاکِ پاکم!

بی ربط نوشت3: می گن نبض رابطه ای رو که یه بار مرده... دیگه گاه و بی گاه نگیر... چیزی که مرده مرده... نبض از مرده گرفتن فایده نداره که!

بی ربط نوشت4: یعنی این پارک دم خونه ... هر دفعه یکی رو می بینم فکر می کنم ای ول دختره آزادی یواشکی کرده ... بعد که دقت می کنم می بینم مذکره... هنوز نفهمیدم کی از اینا خوشش می آد!

بی ربط نوشت5: هر آدمی باید تا آخر عمرش یکی رو داشته باشه که بهش بگه اســـــــــتاد ... اصلن حال می ده... اصلن دوز اســــــــــتاد گفتن خونم افتاده بود پایین!

بی ربط نوشت6: من اصلن کلن حساسیت دارم به این جوجه دختر پسرایی که تا دو روز پیش فکر مای بی بیشون بودن ... بعد از ازدواجِ زودهنگام دچار "حسِ بسیار عاقل شدن" می شن! و ییهوو کانونِ خانواده براشون خیعلی مهم می شه! و کلن می خوان همه مشکلات بشریت رو از به ظاهر! فحشا و فساد در بین مجردا تا بحرانِ خاورمیانه رو دست به دست هم حل کنن! حساسیت دارم دیگه! دست خودم نیست!

بی ربط نوشت7:

از تو بگذشتم و بگذاشتمت، با دگران

رفتم از کوی تو لیکن، عقب‌سر، نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران...!

بی ربط نوشت8: برویم بار بندیل ببندیم برویم بلادِ نوه-نتیجه هیتلر!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

اگرچه فرصت عمومی دوباره‌خوانی شعرهای سیمین بهبهانی را همایون شجریان فراهم کرد اما کلیپ «چرا رفتی؟» آنقدر پرحاشیه شد که کسی یادی از بانوی «چرا؟»های شعر فارسی نکرد. شعر کهن فارسی، برگ‌هایی دارد که هنوز رو نشده و وقتی که بر دوش موسیقی می‌نشیند، امید مکاشفه دوباره آنها برای جامعه امروز پدیدار می‌شود و اهمیتی که خانم بهبهانی در طول دوره شعری‌اش به سوال «چرا؟» داده، یکی از همین موارد است که این‌بار با «چرا رفتی؟» گل کرد.
در میدان عشق، «چرا؟»، سوالی مقدم بر «چگونه؟» است. عاشق از معشوقش درباره چگونگی مسایل سوالی نمی‌پرسد، نمی‌پرسد که معشوق، چگونه و با چه کسی و به کجا رفته است، بلکه می‌پرسد چرا او را ترک کرده و چرا از لذت دیدار دونفره ماهتاب محروم شده است و با این‌همه باز هم سودای عشق پابرجاست. «چرا؟»، سوال مقدمی است بر دیگر سوال‌ها، خصوصا آنجا که پای زنی شاعر به میان می‌آید و خانم بهبهانی در دیوان شعرش نشان داده که بیش از دیگر شعرای معاصر، در این حوزه می‌اندیشد و می‌سراید و اتفاقا نگاهش به مساله «زیستن» نیز خالی از پرسش «چرا؟» نیست و عجیب آنکه با وجود ساختار کهن شعر، او به این موضوع کاملا مدرن و نو می‌نگرد:  
در همجواری بیست‌وهشتم تیرماه و روز تولد بانوی غزل معاصر ایران، پرسیدن از چراها وظیفه‌ای است که او به‌عنوان شاعر بر دوش ما گذاشته است که آنقدر درگیر چگونگی‌ها هستیم که به چراها نمی‌اندیشیم و اگر می‌اندیشیم عموما اطرافیانمان را با پرسیدن درباره چگونگی‌ها می‌آزاریم حال آنکه وقتی کسی نتواند چرایی بودنش در کنار ما را پاسخ دهد، چگونگی رفتنش را دیگر نیاز به پاسخ‌شنیدن نیست.

لینک خبر: http://sharghdaily.ir/?News_Id=39314

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت توسط ری را

"گره های ناگوار، با تو باز می شوند؛ شدت سختی ها، با تو می شکند؛ دنبال رهایی که می گردند، به تو التماس می کنند؛ از قدرتت، سختی های زندگی، حساب می برند؛ به لطفت، علت ها و اسباب، فراهم می شوند؛ با توانایی ات، سرنوشت، جاری می شود و با اراده ات، وسایل آماده می شوند.

وقتی که می خواهی، بی آن که چیزی بگویی، اسباب، فرمان می برند و وقتی نمی خواهی، بی آن که چیزی بگویی، اسباب، از کار می ایستند.

وقت دشواری ها، آن که صدایش می کنند، تویی و وقت گرفتاری ها، آن که دنبال پناهش می گردند، تویی.برای من اتفاقی افتاده که زیر سنگینی اش شکسته ام؛ گرفتاری ای آمده که تحملش را ندارم. آن چه تو فرستاده ای، کس دیگری برنمی گرداند. آن چه تو آورده ای، کس دیگری نمی برد. دری را که تو بسته ای، کس دیگری باز نمی کند و دری را که باز کرده ای، کسی نمی بندد؛ پس خودت درِ رهایی را به رویم باز کن. به توانایی ات، این هیبت غم را در من بشکن و کاری کن به همین سختی، به همین رنج که دارم از آن به تو شکایت می کنم، زیبا نگاه کنم..."

صحیفه سجادیه، ترجمه فاطمه شهیدی

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت توسط ری را |

مطالب قدیمی‌تر