"در زندگی بعدی،
کاش می‌شد مسیر را،
وارونه طی کنم.
در آغاز،
پیکری بیجان و مرده باشم
و آنگاه راه آغاز شود...
در خانه‌ای از انسانهای سالمند،‌
زندگی را آغاز کنم
و هر روز
همه چیز بهتر و بهتر شود.
به خاطر بیش از حد سالم بودن،
از خانه بیرونم کنند.
بروم و حقوق بازنشستگی‌ام را جمع کنم.
و سپس، کار کردن را آغاز کنم.
روز اول یک ساعت طلایی خواهم خرید
و به مهمانی و پایکوبی خواهم رفت.
سپس چهل سال پیوسته کار خواهم کرد
و هر روز، جوان‌تر خواهم شد.
آنگاه، برای دبیرستان، آماده‌ام.
و سپس به دبستان می‌روم.
و آنگاه کودک میشوم و بازی می‌کنم.
هیچ مسئولیتی نخواهم داشت.
آنقدر جوان و جوان‌تر می‌شوم تا به یک نوزاد تبدیل شوم.
و آنگاه نه ماه،
در محیطی زیبا و لوکس،‌ چیزی شبیه استخر،
غوطه ور خواهم شد.
و سپس،
با یک لحظه برانگیختگی شورانگیز،
زندگی را در اوج به پایان برسانم" !

زندگی وارونه- وودی آلن

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

"شاعران مي‌گويند که علم، زيبايي ستاره‌ها را ضايع مي‌کند، چون‌که آن‌ها را صرفاً کره‌هايي از اتم‌ها و مولکو‌ل‌هاي گاز مي‌دانند. البته هيچ چيز «صرفِ» خودش نيست. من هم مي‌توانم ستاره‌ها را در آسمان شب کوير ببينم و شکوهشان را حس کنم. اما آيا کمتر از آني که هست مي‌بينم يا بيشتر؟ عظمت افلاک، تخيلم را هر چه دورتر مي‌برد. شيفته و مبهوت اين چرخ‌ و فلک، با چشم‌هاي کوچکم مي‌توانم نورهايي به قدمت يک ميليون سال را هم ببينم.
چه نقش و نگار عظيم و پر ابهتي است اين‌که خود من هم جزئي از آنم. آنچه تنم را ساخته، شايد روزگاري، شراره‌اي بوده باشد که از ستاره‌ي فراموش‌ شده‌اي بيرون زده است. مثل آن شراره‌اي که همين حالا دارم در آن گوشه مي‌بينم. يا مي توانم اين چرخ و فلک را با چشم بزرگ تلسکوپ پالومار تماشا کنم و ببينم که ستاره‌ها همه دارند از هم، از نقطه‌ي آغازي که شايد روزگاري سرچشمه‌ي همگي‌شان بوده است، دور مي‌شوند. اين نقش چگونه است؟ معني اين حرکت‌ها چيست؟ جست‌و‌جو براي فهميدن‌شان، گمان نمي‌کنم لطمه‌اي به راز و رمز و زيبايي اين چرخ و فلک بزند. چون حقيقت بسيار باشکوه‌تر و زيباتر از آني است که شاعران و نگارگران قديم مي‌توانستند تصور کنند.

شاعران امروزي چرا حرفي از اين چيزها نمي‌زنند؟ چه جور مردماني هستند اين شاعران، که اگر ژوپيتر خدايي در هيئتِ انسان باشد، درباره‌اش چه شعرها که نمي‌سرايند اما اگر در قالبِ کره‌ي عظيم چرخاني از متان و آمونياک باشد، سکوت مي‌کنند؟"

ریچارد فاینمن

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را

دشتی که تا افق دشت باشد،

نه کوهی، نه دریایی، فقط دشت...

 ایستاده باشی آرام تا کمر میان سبزه‌ها

و باد سبزه‌ها را موج بزند، خم کند گه‌گاه.

آسمانی گرفته با ابرهایی تیره‌ در تماشای دشت ساکت،

تا آخر باران ببارد نه تند نه آرام،

فقط ببارد تا بوی خاک خیس بلند شود

و هنوز تا افق هیچ نباشد و نباشد....

میرزاپیکوفسکی

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

ياد بعضي نفرات

روشنم مي‌دارد .....

....قوتم مي‌بخشد

راه مي‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرايم

گرم مي‌آيد از گرمي عالي دمشان

نام بعضي نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دل‌تنگي

سويشان دارم دست

جرأتم مي‌بخشد

روشنم مي‌دارد..." نیما یوشیج

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را

 

"دوستی یک چیز بزرگ نیست، میلیون ها چیز کوچک است." ناشناس

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

در کشور اسپانیا

مسابقه ای هست به اسم "گاو بازی"

 

میدونید در انتها

جایزه اول به چه کسی تعلق میگیره؟

به کسی که نسبت به حمله گاو

بهترین جاخالی ها را داده...

نه به اون کسی که با گاو درگیر شده!

 

در زندگی هم وقتی "گاوی"

به سمتتون میاد،

حتما کنار بکشید!!!

 

درگیری با گاوهای زندگی بی فایده است...

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

یک واقعیتِ خیلی ظریف وجود دارد و اونم این هست که هر آدمی نیاز هست تا قبل از اینکه از نقاطِ بحرانی زندگیش بگذره، به بیشینه های ذهنیِ وجودش رسیده باشد. اینکه یک آدم از درون چقدر بزرگ شده باشه بخش بزرگیش وابسته به این هست که تو برنامه ریزی های زندگیش چه توقعاتی از خودش داشته و انتظار داشته به کجاها رسیده باشه! یکی وقتی دور دنیا رو گز کنه از خودش راضی می شه... یکی دیگه وقتی تحصیلاتِ عالیه پیدا کنه... اون یکی وقتی در دو یا سه رشته هنری دست ببره... این یکی وقتی آفاق و انفسِ درونی رو سیر کرده باشه... بعضی ها هم همش!! واقعیت اینه که اگر از جمله آدم هایی هستید که توقعاتِ زیادی از نقاط ماکزیممی که باید بهش برسید دارید نباید خیلی زود از نقاطِ بحرانی زندگیتون عبور کنید. درست این هست که اجازه بدهید به آنچه باید برسید، برسید تا از خودتان راضی باشید و آن وقت سرِ فرصت از نقاطِ بحرانی زندگیتان بگذرید. بعضی وقت ها دستیابی به بیشینه های ذهنیِ شخص، بعد از عبور از نقاطِ بحرانی امکان پذیر نخواهد بود. واقعیت قطعی تر این هست که بیشینه ها و ایده آل های یک فرد دست از سرِ او برنخواهد داشت و آدمیزاد ناخودآگاه همیشه نیم نگاهی به قله های ذهنی خود خواهد داشت، حالا می تواند در طیِ مسیر باشد و یا در گوشه ای از مسیر نشسته باشد و فقط به قله ها چشم بیاندوزد! فکر می کنم آدم های نصفه و نیمه که ماکزیمم های وجودیشان تجلی پیدا نکرده است، در شیب های مختلف زندگی دست و پا خواهند زد. آدمیزاد حق دارد از درون از خودش راضی باشد پس باید فرصت کافی به خودش بدهد تا به این رضایتِ درونی در اثر رسیدن به ایده آل هایش دست پیدا کند! فکر می کنم عبورهایِ عجولانه مرسوم از نقاطِ بحرانیِ زندگی در نهایت، منجر به عدمِ رضایت درونی شود. پس سرِ فرصت فانوس های درونی اتان را به درخت زندگیتان بیاویزید و بگذارید درونتان روز به روز آرامتر، زیباتر و پر از آرامش شود!

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینطورنوشت1: می گوید این مرحله زندگی را هم تیک زدم و تمام. ولی من یکجورهایی فکر می کنم مراحل زندگی آدم تیک زدنی نیست. مراحل زندگی را باید به انتظار نشست تا برسد... لمس کرد تا بگذرد... بعد هم گه گاه با لبخندی محو، سر را به عقب برگرداند ...

همینطور نوشت 2: نظریه های گوناگون عرفان کهن می گویند: "زمان هیچ چیز نیست جز یکی از ابعاد مادی ذهن". حالا فرض کن ما نشسته ایم روی یک نقطه از محور زمان و این وقایع و آدم ها هستند که دارند از روبه رویمان می گذرند... محور زمان را که به یک نقطه برسانیم گذشته و آینده ای نمی ماند... حال است و آدم ها و خودمان که در بستر وقایع از خودمان می گذرند!

همینطور نوشت3: اونالیای کوچکم، کره خاکی جایی عجیب، گه گاه زیبا و با غربت فراوان است برای زیستن... گویی از جایی ... از وجودی دور افتاده ای و در کنار بقیه مخلوقاتِ دور افتاده، دست و پا می زنی تا به لحظاتِ آرامش واقعی و خوشبختی برسی...

همینطور نوشت4:

" يك روز رنگت مى كنم 
سبزت مى كنم 
بهت شاخ و برگ مى دهم 
بعد …
در سايه ات 
آرام مى گيرم..."

‫عباس_معروفى

 همینطور نوشت 5: برایت لانه ای می سازیم... امن و آرام...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

“به پادشاهان بگویید ساکت؛
شاعری می‌خواهد سخن بگوید
به گردبادها بگویید
آرام بگیرند ؛
نرگسی می‌خواهد بروید
به گلوله‌ها بگویید خاموش
کودکی می‌خواهد بخوابد..."
لطیف هلمت

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

هر آدمی جایی از زندگی می فهمد بعضی از لحظات را باید بگذراند و بعضی را باید بنویسد...

"بعضی از لحظات زندگی ام را  دو بار زیسته ام،

یکی آنگاه  که آن ها را زیسته ام ،

یکی آنگاه که آن ها را نوشته ام ،

به یقین آنها را هنگام نوشتن  عمیق تر زیسته ام."    

« شارل بودلر» 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

یک... دو... سه! بالاخره بلاگفا بعد از دو ماه درست شد! اردیبهشت و خرداد و نظرات هم رفت!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

بر خود خیمه زنیم،

سایبان آرامش ما، ماییم

ما وزش صخره ایم، ما صخره وزنده ایم

ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم

پروازیم و چشم به راه پرنده ایم

تراوش آبیم و در انتظار سبوییم

در میوه چینی بی گاه،

رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم

چون جویبار، آیینه روان باشیم:

به درخت درخت را پاسخ دهیم

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم،

هر لحظه رها سازیم

برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم...

سهراب سپهری

برگرفته از شعر: سایبان آرامش ما، ماییم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینطورنوشت1: نمی شود که اردیبهشت بیاید و آدم سید علی صالحی را نخواند:

"...یک شب ... یک نفر شبیه تو ...از چشمه انار...برایم پیاله آبی آورد

گفت...تشنگی‌های تو را....آسمان هزار اردیبهشت هم...تحمل نخواهد کرد

او به جای تو امده بود...اما من از اتفاق آرام آب فهمیدم...

ماه...سفیر کلمات سپیده دم است

دارد صبح می شود...

دیدار آسان کوچه

دیدار آسان آدمی

و درها ...پنجره ها...درخت ها....دیوارها..."

همینطورنوشت2: یک جایی از زمان و مکان "چینی بند زن"ها تمام شدند، همان موقع شد که آدم ها یادشان رفت یک چیزهایی را می شود بند زد ... دوباره از نو شد ... بند زد ... دوباره داشت... از وقتی چینی بند زن ها رفتند آدم ها عوض شدند.

همینطورنوشت3: آدم هایی هستند که به دنبال نشانه ها می روند. گوش می سپارند به آسمان ... آسمان همیشه حرفهایی برای گفتن دارد! گوش کن...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

مهریز یزد-باغ پهلوانپور

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینطور نوشت: آخرهای اسفند و دم دم های بهار که می شود... وقتی زمین و آسمان تلاش می کند تا بشکفد... ببارد ... تازه شود ... حس دوباره دیدن آدم ها هم در آدم متولد می شود... همیشه آخر های اسفند و اوایل بهار حس می کنم دوباره می توانم آدم هایی که برای همیشه از زندگی ام خارج شده اند را از نو ببینم ... انگاری همه آدم ها باز هم هستند ... امیدی هست برای باز هم دیدنشان...

دیگر نوشت: 

"به یک جایی از زندگی که میرسی میفهمی که رنج را نباید امتداد داد..میفهمی که آدمها در زندگی زود پشیمان میشوند ..گاهی از گفته هایشان ..گاهی از نگفته هایشان..گاهی از گفتن نگفتنی هایشان..و گاهی هم از نگفتن گفتنی هایشان ..

به یک جایی از زندگی که رسیدی میفهمی بهترین درسها را در زمان سختی ها آموختی..و دانستنی صبور بودن ،ایمان است و خویشتن داری عبادت و خندیدن نیایش!

به یک جایی اززندگی که رسیدی میفهمی که برای رفتن همیشه وقت هست..باید بودن را تاب بیاوری ..باید نگاهت را به بالا بدوزی تا دلت از آدمهای پایین نگیرد ..

به یک چایی از زندگی که رسیدی برای تبریک سال نو ،دیگر نمیگویی امیدوارم سال خوبی داشته باشید .. بلکه میگویی» امیدوارم سال خوبی بسازید «

چون میفهمی که روزهای خوب را باید ساخت!" - ذهن خاکستری

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

سال نوشت1: سال 93 محو و نورانی شروع شد... عجیب ادامه یافت و به آرامی به اتمام رسید. سال 93 چیزی به اندازه یک زندگی برایم طولانی بود...

سال نوشت2: می گویند "ایمانِ فعال" یکی از مهمترین مهارت ها برای شاد زیستن است... ایمانی که در کنار ظهور در دوردست ها برایش فعالیت هم بکنیم... ایمان بیاوریم به آغاز فصل گرم!

سال نوشت3:

کم نيستند شادي‌ها

حتی اگر بزرگ نباشند،

آنقدر دست نيافتنی نيستند

که تو عمري‌ست،

کز کرده‌ای گوشه جهان،

و بر آسمان چوب خط مي‌كشی به انتظار...

حبس ابد هم حتی، پايان دارد،

پايانی بزرگ و طولانی...

سال نوشت4: یک جایی از زندگی هم می رسد که می فهمی بعنوان یک انسان تو مسئول معنا دادن به لحظه لحظه زندگی خودت هستی... لحظات زندگی می توانند سفیدِ سفید، بی معنا از رو به رویت بگذرند ... می توانی ساعت ها در معنای لحظات بمانی... یک جایی از زندگی هم می فهمی تو باید رنگ بزنی به در و دیوار زندگیت...

سال نوشت5: یار،

هی یار، یار!

اینجا اگرچه گاه

گل به زمستان خسته... خار می‌شود،

اینجا اگر چه روز

گاه چون شب، تار می‌شود،

اما بهار می‌شود...

من دیده‌ام که می‌گویم!

 سال نوشت6: به قول خالق ری را: "ابرهای آسمان هر سرزمینی ، شبیه مردمان همان سرزمین می بارند ....." شهر را بهار در بر گرفته...

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینجور نوشت1- این مدت که مریض بودم و تو بستر برای بار n  ام تو این سالها یادم اومد که هی آدم کوچولو یادت نره هر روز و هر روز برای همه نعمت های بزرگی که خدا تو بازه زمانی به صورت جایگزیده بهت داده خدا رو سپاس بگی ... یادت باشه که یادش کنی ... که یادت کنه

همینجور نوشت2- وقتی اون سال تو یکی از خیابان های خاکستریِ شهرِ یخی کنارِ رودخانه یخی ایستاده بودم و آدم های یخی از کنارم رد می شدند و سوز سرما پیچید تو مغز استخوانم یادمه اون لحظه بلند تو خودم تکرار کردم وزنه های رضایت آدم ها فرق داره ... شاید امروز هم باید بگم وزنه های خوشبختی آدم ها با هم فرق داره...

همینجور نوشت3- آدمیزاد عجیب موجودی است ... آدمیزاد پیچیده موجودیست ... همه پیچیدگی وقتی پیچیده تر می شود که ساده ها را بخواهیم پیچیده کنیم ... پیچیده نباشیم که پیچیده حرام است....

همینجور نوشت4- من فرقی نکرده ام... هنوز هم نمی توانم حرف بزنم ...

همینجور نوشت5- آدم هایی که خدا را قبول دارند ... بزرگی خدا را قبول دارند ... با خدا آشتی هستند آدم های قابل پیش بینی تری هستند ... بیشتر می توانی رویشان حساب کنی ... همه جوره پشتیبان هستند ... بهتر می فهمیشان ... آدم هایی که خدا را دوست دارند ... کنارشان آرامتری

همینجور نوشت6- بوی بهار امسال جور دیگریست!

همینجور نوشت7- من گیج می زنم .... هنوز هم گیجم ... هنوز هم بدجور و ناخواسته زیاد گیج می زنم! هنوز هم فکرم می رود اینور آنور اون دورها ... خیلی دورها ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |

همینطور نوشت1:  منفور بودن خرید و فروش پایان نامه رو بگذاریم کنار ... بعد از فست فود و سایر فست ها، تازگی ها در جامعه علمی داره مفهومِ دفاع از "فست-رساله" ها هم به وفور تکرار می شه. واقعیت این هست که این روزها رفتن به داوریِ پایان نامه ها حالِ آدم رو بد می کنه. واقعیتِ تلخ که داره روز به روز تلخ تر هم می شه این هست که دفاع از رساله ها داره تبدیل می شه به یک محفلِ مبتذل که دانشجو یه لباس برقدار می پوشه و بند و بساط خوردن به راه می شه. جدایِ از همه جلوه های بیرونی دارم فکر می کنم به منطقِ کار، که جدای از بحث عدم نوآوری و تکراری بودن، مساله بغرنج تر عدم داشتن یک الگوریتم فکری مسنجم حتی برای انجام یک کار تکراری هست! واقعیت این شده که مساله تحقیقات در تحصیلات تکمیلی داره تبدیل می شه به انجام یک سری کارهایِ تکراری به صورت نصفه و نیمه با نوعی بی نظمی و تنبلی هوشمندانه برای انجام کمترین کار با بیشترین محصولِ مجازی (مقاله) و ... جالبتر این هست که این تنبلیِ هوشمندانه مقاله محور انگار داره جواب هم می ده! می شه قبول کرد که آدم به دلیل کمبود امکانات یک سری کارها را انجام نداده، ولی به نظرم هنوز کمبود امکانات نمی تونه دلیل محکمی باشه برای گند زدن به یک کار! واقعیت اینه که اگه قراره یک کارِ گندیده ای با فضاحت به یه نتیجه گندیده-مقاله ای برسه قراره چه مشکلی از کی رو حل کنه! واقعیت اینه که انجام این تحقیقات مزه مزه نکرده گندیده داره همه جامعه علمی رو تبدیل می کنه به یک شبکه کار-گندیده کن منسجم! و البته با تولید علم!!! بالا!!! و رشد سریع درمنطقه کذایی!

همینطور نوشت2: می گویند صبر کردن، اجر دارد... آدم ها اجرِ صبرشان را می گیرند...

همینطور نوشت 3: آدمیزاد هر کجای کره خاکی هم باشد، یک کنج لازم دارد ...

همینطور نوشت4: واقعیت اینه که کوچه ها و خیابان ها را با آدم ها و خاطره هایشان سند می زنند. واقعیت قطعی تر هم این هست که هیچ مکانی را نمی شود با دو خاطره سند زد! همیشه یکی از خاطره ها آنقدر پررنگتر است که در عبور و قدم زدن می روی به حال و هوای آن خاطره... خیابان های این شهر تبدیل شده است به برچسب هایی که بر روی هر کدام زده شده... و پاک نمی شود و پاک نمی شود...

همینطور نوشت5: درست است که دنیا برپایه اصل عدم قطعیت بنا شده است ولی واقعیتِ محکم این است که هیچ چیز به اندازه قطعیت های جایگزیده نمی تواند حال آدم را خوب کند... عدم قطعیت همیشه جایی درونی از وجود را به لرزه در می آورد....

همینطور نوشت6: این زمستان... زیاد روز بهاری داشت ولی بهار دارد می آید!

همینطور نوشت7: بعضی روزها هم آرام بر روی رویاهایمان قدم می زنیم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت توسط ری را

ای فسانه ! مرا آرزو نیست
که بچیندم و دوست دارند
زاده ي کوهم، آواره ي ابر
بهِ، که بر سبزه ام واگذارند
با بهاری که هستم درآغوش.
کس نخواهم زند بردلم دست
که دلم، آشیان دلی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست
من برآنم کز آن حاصلی هست
به فریب و خیالی منم خوش ...


برچسب‌ها: شعر, نیما
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت توسط ری را



اندر همین حوالی 1: می گن كم حرفی و مكالمات انتزاعی منجر به رشد كارآئی مغز خواهد شد.

نمی دونم ملت چرا به این جملات توجه نمی کنن ... یعنی یکی از پر هراس ترین

لحظات زندگیم وقتیه که تو راهروی پژوهشکده راه برم و یههویی چشمم بیوفته به دو سه

تا پرگوی سیار که با سرعت برق می آن و یه گوشه خفتت می کنن و

مثل یه سیاهچاله برقی کله اتو می خورن!

اونوقته که هی مجبوری عقب عقب بری و بله بله بگی و کم کم تو افق محو بشی

وگرنه همچنان ادامه می دهند... اصلا شاید یه کتاب نوشتم اندر بابِ

 "تکنیک های فرار کردن از دام های پرگویان" :)

اندر همین حوالی 2: فکر می کنم هر آدمی اگر بخواد استاد بشه

حداقل لازمه سی چهل واحد روانشناسی بگذرونه!

آدم در نقش شاگرد و استادی تازه می فهمه چقده آدما باهم فرق دارن... و چقدر توقعات آدما

با هم فرق داره! این تنوع انتظار دانشجویان از آدم بعضی وقتا آدمو کلافه می کنه!

به یکی باید فشار بیاری، ناز اون یکی رو باید بخری، اون یکی رو با پتک باید بزنی تو سرش!

این یکی رو هی باید امید بدی...هنوز راهِ حل عمومی برای رفتارِ درست پیدا نکرده ام!

اندر همین حوالی 3: یه جورایی آلرژی پیدا کردم نسبت به آدم هایی

که دچارِ "جوگیری شغلی" می شن

اصلا آدمی که فکر می کنه داره کارِ شاقی انجام می ده و فقط اون برازنده این شغله،

به قول مملی آدم "نَشعوری" هست ...

اندرهمین حوالی 4: یکی از تفریحات آدم در دهه چهارم زندگی

ارتکاب به برخی خرده جنایت های فرزندی هست.

کسانی که مثل بنده حقیر بچه مثبتی در خاندان بوده اند ...

در دهه چهارم زندگی به این نتیجه می رسن

که به اندکی آزادی بیشتر احتیاج دارن و با توجه به قاعده و قوانینِ سنگین در منزل

چاره ای جز ارتکابِ پاره ای جنایاتِ دم دستی ... برای درکِ لذتِ رهایی نیست!

خاطراتِ دوستانِ دهه چهارم زندگی در باب خرده جنایاتشان نیز خالی از لطف نیست :)

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت توسط ری را |

"سال‌ها کوتاهند این روزها
از همه چیز برشی می‌زنیم و می‌دویم
از نوشته‌‌ها، از طعم‌ها، از شهرها، از آدم‌ها
دنیا بزرگ است و عقربه‌‌ها می‌دوند
و می‌خواهیم همه‌چیز را بخوانیم، بچشیم، ببنیم، حس کنیم
پس برش‌ می‌زنیم
و زندگی‌مان را از برش‌ها می‌سازیم
از برش‌های رنگارنگ..."

میرزاپیکوفسکی

دل آمد و گفت هست سوداش دراز

شب آمد و گفت زلف زیباش دراز

سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز

او عمر عزیز ماست گو باش دراز...


برچسب‌ها: شعر, مولانا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت توسط ری را

مطالب قدیمی‌تر