اندر احوال نوشت 1: واقعیت اینه که آدمیزاد تو خودآگاه یا ناخودآگاه زندگیش یک سری اهداف رو پررنگ می کنه و بعد اگر آدم هدفگرایی باشه سعی می کنه فعالیت های هر لحظه از زندگی اش رو برپایه اهدافش تنظیم بکنه. همه پیچیدگی وقتی ایجاد می شه که نقش آدمیزاد تو زندگی یکهو عوض بشه و اونوقت هست که اهداف جدید باید به جای اهداف قبلی تعریف بشن. .... این دوره گذار که آدم یه جای زندگیش باید اهداف جدیدی را تو زندگی اش وارد کنه و این اختلاط اهداف قدیمی و جدید و اینکه کدام ها باید پررنگ باشه و کدوم ها کمرنگ تر همه فکر و ذکر این روزهای زمستانی من شده...

اندر احوال نوشت 2: اونالیای کوچک پا به کره خاکی گذاشته و من این روزها مشغول حل موجود کوچکی هستم که در پهنای صورتش آینده ای را می بینم و در وجودش چیزی از وجودمان و در لحظه رفع نیازهای کوچکی که همه روزمرگی این روزها و شب ها شده است...

اندر احوال نوشت 3: من همیشه در نقش های جدیدم گیج می زنم... طولانی تر از بقیه آدم ها باید در نقشم بمانم تا آن را بفهمم... نقش های جدید هیچ وقت برایم ساده، قابل درک نبوده است... همان حس کلاس اول دبستان یا اولین روزهای دانشگاه یا اولین روزهایی که به من گفتند استاد ... یا اولین روزهایی که عشق را مزه مزه کردم ... حالا دارم نقشی بزرگتر را مزه مزه می کنم و در این زمستان طولانی گیج می زنم .... فکر می کنم ... گیج می زنم... نقش ها هیچ وقت بدیهی نیستند.... نقش باید بگذرد بر جانت بنشیند...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

باد نیلگون آرام دور تن درخت گردید و از روی شانه‌هایش پرسید «پاییز آمده؟»

شنید «امروز رسید.»

نیلگون باز پرسید «برگ‌هایت ریختند؟»

شنید «بی سر و صدا روی زمین جاودانه شدند.»

از بلند‌ترین شاخه بالا رفت «دلت نمی‌گیرد برگ‌هایت ریخته‌اند؟»

شنید «می‌گیرد.»

روی دستان درخت آرام گرفت

«سکوت‌شان را چگونه تاب می‌آوری؟»

بر روی دریاچه‌ی خواب‌رفته، نزدیک آب یک‌دست ابر بود.

اینجا و آنجا از بین ابرها، آسمان کبود دیده می‌شد.

هوا رو به تاریکی بود.

هیچ جزئی از زمین و آسمان شتابی نداشت.

مدت‌ها خاموش بر کنار آب ایستاد و گذاشت باد از موهایش بگذرد.

به تک درخت‌های دوردست دشت اشاره کرد

و گفت «بر شانه‌ی آنان تکیه می‌کنم»-میرزاپیکوفسکی

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

داریم باهم از پاییزِ امسال عبور می کنیم

حالا مثل نانو ماتریوشکاها وقتی به درونم فکر می کنم،

درونی وجود دارد که آن هم به درونش فکر می کند.

حالا وسط شاوآسانا، وقتی همه آگاهی را به درونم می برم

درونی هست که آن هم دارد همه آگاهی اش را به درونش می برد...

داریم با هم از این پاییز ناگهان-سرد عبور می کنیم...

هنوز هم آسمانِ ابریِ نبار چیزی در وجودم را روشن می کند

که جنسش را نمی دانم....

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

به قول میرزاپیکوفسکی:

"نوشتن برای فریاد زدن خود است،

سرودن هم،

نواختن هم،

طرح زدن هم.

در بند خودیم...."

حالا نمی دانم دلیلِ این کم نوشتن ها آن است که

در بندِ خود نیستیم

یا در بندِ درونیاتِ خود نیستیم...

یا کلا داریم چیزی دیگر را فریاد می زنیم!

پ.ن. اونالیای کوچکم دارد بزرگ می شود...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را

پاییز امسال دارد یک جورهایی ... عجیب، پر از بوی باران... پر از ابرهای در هم تنیده... پر از تندر ... وارد می شود... دارد با شکوه وارد می شود...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

ری را... صدا می آید امشب
از پشت کاچ که بندآب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند
گویا کسی ست که می خواند...
 
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین
ز اندوههای من سنگین تر
و 
آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
 
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آن چنان
که من هنوز هیبت دریا را 
در خواب می بینم.
 
ری را... ری را...
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا
-او نیست با خودش
او رفته با صدایش- اما
خواندن نمی تواند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت توسط ری را

"شاعران مي‌گويند که علم، زيبايي ستاره‌ها را ضايع مي‌کند، چون‌که آن‌ها را صرفاً کره‌هايي از اتم‌ها و مولکو‌ل‌هاي گاز مي‌دانند. البته هيچ چيز «صرفِ» خودش نيست. من هم مي‌توانم ستاره‌ها را در آسمان شب کوير ببينم و شکوهشان را حس کنم. اما آيا کمتر از آني که هست مي‌بينم يا بيشتر؟ عظمت افلاک، تخيلم را هر چه دورتر مي‌برد. شيفته و مبهوت اين چرخ‌ و فلک، با چشم‌هاي کوچکم مي‌توانم نورهايي به قدمت يک ميليون سال را هم ببينم.
چه نقش و نگار عظيم و پر ابهتي است اين‌که خود من هم جزئي از آنم. آنچه تنم را ساخته، شايد روزگاري، شراره‌اي بوده باشد که از ستاره‌ي فراموش‌ شده‌اي بيرون زده است. مثل آن شراره‌اي که همين حالا دارم در آن گوشه مي‌بينم. يا مي توانم اين چرخ و فلک را با چشم بزرگ تلسکوپ پالومار تماشا کنم و ببينم که ستاره‌ها همه دارند از هم، از نقطه‌ي آغازي که شايد روزگاري سرچشمه‌ي همگي‌شان بوده است، دور مي‌شوند. اين نقش چگونه است؟ معني اين حرکت‌ها چيست؟ جست‌و‌جو براي فهميدن‌شان، گمان نمي‌کنم لطمه‌اي به راز و رمز و زيبايي اين چرخ و فلک بزند. چون حقيقت بسيار باشکوه‌تر و زيباتر از آني است که شاعران و نگارگران قديم مي‌توانستند تصور کنند.

شاعران امروزي چرا حرفي از اين چيزها نمي‌زنند؟ چه جور مردماني هستند اين شاعران، که اگر ژوپيتر خدايي در هيئتِ انسان باشد، درباره‌اش چه شعرها که نمي‌سرايند اما اگر در قالبِ کره‌ي عظيم چرخاني از متان و آمونياک باشد، سکوت مي‌کنند؟"

ریچارد فاینمن

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را

دشتی که تا افق دشت باشد،

نه کوهی، نه دریایی، فقط دشت...

 ایستاده باشی آرام تا کمر میان سبزه‌ها

و باد سبزه‌ها را موج بزند، خم کند گه‌گاه.

آسمانی گرفته با ابرهایی تیره‌ در تماشای دشت ساکت،

تا آخر باران ببارد نه تند نه آرام،

فقط ببارد تا بوی خاک خیس بلند شود

و هنوز تا افق هیچ نباشد و نباشد....

میرزاپیکوفسکی

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

ياد بعضي نفرات

روشنم مي‌دارد .....

....قوتم مي‌بخشد

راه مي‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرايم

گرم مي‌آيد از گرمي عالي دمشان

نام بعضي نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دل‌تنگي

سويشان دارم دست

جرأتم مي‌بخشد

روشنم مي‌دارد..." نیما یوشیج

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را

 

"دوستی یک چیز بزرگ نیست، میلیون ها چیز کوچک است." ناشناس

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

در کشور اسپانیا

مسابقه ای هست به اسم "گاو بازی"

 

میدونید در انتها

جایزه اول به چه کسی تعلق میگیره؟

به کسی که نسبت به حمله گاو

بهترین جاخالی ها را داده...

نه به اون کسی که با گاو درگیر شده!

 

در زندگی هم وقتی "گاوی"

به سمتتون میاد،

حتما کنار بکشید!!!

 

درگیری با گاوهای زندگی بی فایده است...

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

یک واقعیتِ خیلی ظریف وجود دارد و اونم این هست که هر آدمی نیاز هست تا قبل از اینکه از نقاطِ بحرانی زندگیش بگذره، به بیشینه های ذهنیِ وجودش رسیده باشد. اینکه یک آدم از درون چقدر بزرگ شده باشه بخش بزرگیش وابسته به این هست که تو برنامه ریزی های زندگیش چه توقعاتی از خودش داشته و انتظار داشته به کجاها رسیده باشه! یکی وقتی دور دنیا رو گز کنه از خودش راضی می شه... یکی دیگه وقتی تحصیلاتِ عالیه پیدا کنه... اون یکی وقتی در دو یا سه رشته هنری دست ببره... این یکی وقتی آفاق و انفسِ درونی رو سیر کرده باشه... بعضی ها هم همش!! واقعیت اینه که اگر از جمله آدم هایی هستید که توقعاتِ زیادی از نقاط ماکزیممی که باید بهش برسید دارید نباید خیلی زود از نقاطِ بحرانی زندگیتون عبور کنید. درست این هست که اجازه بدهید به آنچه باید برسید، برسید تا از خودتان راضی باشید و آن وقت سرِ فرصت از نقاطِ بحرانی زندگیتان بگذرید. بعضی وقت ها دستیابی به بیشینه های ذهنیِ شخص، بعد از عبور از نقاطِ بحرانی امکان پذیر نخواهد بود. واقعیت قطعی تر این هست که بیشینه ها و ایده آل های یک فرد دست از سرِ او برنخواهد داشت و آدمیزاد ناخودآگاه همیشه نیم نگاهی به قله های ذهنی خود خواهد داشت، حالا می تواند در طیِ مسیر باشد و یا در گوشه ای از مسیر نشسته باشد و فقط به قله ها چشم بیاندوزد! فکر می کنم آدم های نصفه و نیمه که ماکزیمم های وجودیشان تجلی پیدا نکرده است، در شیب های مختلف زندگی دست و پا خواهند زد. آدمیزاد حق دارد از درون از خودش راضی باشد پس باید فرصت کافی به خودش بدهد تا به این رضایتِ درونی در اثر رسیدن به ایده آل هایش دست پیدا کند! فکر می کنم عبورهایِ عجولانه مرسوم از نقاطِ بحرانیِ زندگی در نهایت، منجر به عدمِ رضایت درونی شود. پس سرِ فرصت فانوس های درونی اتان را به درخت زندگیتان بیاویزید و بگذارید درونتان روز به روز آرامتر، زیباتر و پر از آرامش شود!

+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینطورنوشت1: می گوید این مرحله زندگی را هم تیک زدم و تمام. ولی من یکجورهایی فکر می کنم مراحل زندگی آدم تیک زدنی نیست. مراحل زندگی را باید به انتظار نشست تا برسد... لمس کرد تا بگذرد... بعد هم گه گاه با لبخندی محو، سر را به عقب برگرداند ...

همینطور نوشت 2: نظریه های گوناگون عرفان کهن می گویند: "زمان هیچ چیز نیست جز یکی از ابعاد مادی ذهن". حالا فرض کن ما نشسته ایم روی یک نقطه از محور زمان و این وقایع و آدم ها هستند که دارند از روبه رویمان می گذرند... محور زمان را که به یک نقطه برسانیم گذشته و آینده ای نمی ماند... حال است و آدم ها و خودمان که در بستر وقایع از خودمان می گذرند!

همینطور نوشت3: اونالیای کوچکم، کره خاکی جایی عجیب، گه گاه زیبا و با غربت فراوان است برای زیستن... گویی از جایی ... از وجودی دور افتاده ای و در کنار بقیه مخلوقاتِ دور افتاده، دست و پا می زنی تا به لحظاتِ آرامش واقعی و خوشبختی برسی...

همینطور نوشت4:

" يك روز رنگت مى كنم 
سبزت مى كنم 
بهت شاخ و برگ مى دهم 
بعد …
در سايه ات 
آرام مى گيرم..."

‫عباس_معروفى

 همینطور نوشت 5: برایت لانه ای می سازیم... امن و آرام...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

“به پادشاهان بگویید ساکت؛
شاعری می‌خواهد سخن بگوید
به گردبادها بگویید
آرام بگیرند ؛
نرگسی می‌خواهد بروید
به گلوله‌ها بگویید خاموش
کودکی می‌خواهد بخوابد..."
لطیف هلمت

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

هر آدمی جایی از زندگی می فهمد بعضی از لحظات را باید بگذراند و بعضی را باید بنویسد...

"بعضی از لحظات زندگی ام را  دو بار زیسته ام،

یکی آنگاه  که آن ها را زیسته ام ،

یکی آنگاه که آن ها را نوشته ام ،

به یقین آنها را هنگام نوشتن  عمیق تر زیسته ام."    

« شارل بودلر» 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

یک... دو... سه! بالاخره بلاگفا بعد از دو ماه درست شد! اردیبهشت و خرداد و نظرات هم رفت!

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

بر خود خیمه زنیم،

سایبان آرامش ما، ماییم

ما وزش صخره ایم، ما صخره وزنده ایم

ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم

پروازیم و چشم به راه پرنده ایم

تراوش آبیم و در انتظار سبوییم

در میوه چینی بی گاه،

رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم

چون جویبار، آیینه روان باشیم:

به درخت درخت را پاسخ دهیم

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم،

هر لحظه رها سازیم

برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم...

سهراب سپهری

برگرفته از شعر: سایبان آرامش ما، ماییم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینطورنوشت1: نمی شود که اردیبهشت بیاید و آدم سید علی صالحی را نخواند:

"...یک شب ... یک نفر شبیه تو ...از چشمه انار...برایم پیاله آبی آورد

گفت...تشنگی‌های تو را....آسمان هزار اردیبهشت هم...تحمل نخواهد کرد

او به جای تو امده بود...اما من از اتفاق آرام آب فهمیدم...

ماه...سفیر کلمات سپیده دم است

دارد صبح می شود...

دیدار آسان کوچه

دیدار آسان آدمی

و درها ...پنجره ها...درخت ها....دیوارها..."

همینطورنوشت2: یک جایی از زمان و مکان "چینی بند زن"ها تمام شدند، همان موقع شد که آدم ها یادشان رفت یک چیزهایی را می شود بند زد ... دوباره از نو شد ... بند زد ... دوباره داشت... از وقتی چینی بند زن ها رفتند آدم ها عوض شدند.

همینطورنوشت3: آدم هایی هستند که به دنبال نشانه ها می روند. گوش می سپارند به آسمان ... آسمان همیشه حرفهایی برای گفتن دارد! گوش کن...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

مهریز یزد-باغ پهلوانپور

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

همینطور نوشت: آخرهای اسفند و دم دم های بهار که می شود... وقتی زمین و آسمان تلاش می کند تا بشکفد... ببارد ... تازه شود ... حس دوباره دیدن آدم ها هم در آدم متولد می شود... همیشه آخر های اسفند و اوایل بهار حس می کنم دوباره می توانم آدم هایی که برای همیشه از زندگی ام خارج شده اند را از نو ببینم ... انگاری همه آدم ها باز هم هستند ... امیدی هست برای باز هم دیدنشان...

دیگر نوشت: 

"به یک جایی از زندگی که میرسی میفهمی که رنج را نباید امتداد داد..میفهمی که آدمها در زندگی زود پشیمان میشوند ..گاهی از گفته هایشان ..گاهی از نگفته هایشان..گاهی از گفتن نگفتنی هایشان..و گاهی هم از نگفتن گفتنی هایشان ..

به یک جایی از زندگی که رسیدی میفهمی بهترین درسها را در زمان سختی ها آموختی..و دانستنی صبور بودن ،ایمان است و خویشتن داری عبادت و خندیدن نیایش!

به یک جایی اززندگی که رسیدی میفهمی که برای رفتن همیشه وقت هست..باید بودن را تاب بیاوری ..باید نگاهت را به بالا بدوزی تا دلت از آدمهای پایین نگیرد ..

به یک چایی از زندگی که رسیدی برای تبریک سال نو ،دیگر نمیگویی امیدوارم سال خوبی داشته باشید .. بلکه میگویی» امیدوارم سال خوبی بسازید «

چون میفهمی که روزهای خوب را باید ساخت!" - ذهن خاکستری

+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت توسط ری را |

مطالب قدیمی‌تر