X
تبلیغات
آی سودا

کافه تهرون-باغ نگارستان


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت توسط ری را

"باید زنده بمانیم. هنوز هم باران هست. راه، رویا، روشنایی هست. شب فقط استعاره است. شب هرگز دشمن کسی نبوده است. ما در ستایش زنده ماندن به شادمانی رسیده‌ایم. امتحان کن، شعر... خوب است، امید است، رضایت است، آزادی است.

من برایت از شعر می‌نویسم، شعر می نویسم، از شفا می‌نویسم، شفا می‌نویسم. تکلیف ما رعایت رویاهاست. زندگی در شفا ادامه دارد، عشق ادامه دارد، امید ادامه دارد. من هم یکی از میان شما، یکی از شما، از همین بسیاران بی‌دریغ‌ام. بسیارانی در من زیسته و من در بسیارانی زندگی کرده‌ام. ما زنده می‌مانیم. ما باید زنده بمانیم. شعر... خوب است، باران خوب است، بوسه خوب است. بوسیدن بی‌پایان در تو شدن، با تو شدن، از تو شدن.
کشف حلول، کلمه، خوشی، خوبی، آرامش، آغوش آدمی. خورشیدهای بی‌شماری در چشم‌های ما مخفی مانده‌اند، ما طلوع خواهیم کرد. صبح نزد من است. من نزد توام، تو نزد زندگی. ما نباید بمیریم، رویاها بی مادر می‌شوند."

برشی از مقدمه کتاب "ما نباید بمیریم رویاها بی مادر می‌شوند"
سید علی صالحی 

پ.ن. 1 آسمان گرفته نبار ... همانی که همیشه می خواهم...

روزهای بهاری همیشه قشنگ می گذرند...

پ.ن.2 هیچ وقت فکر نمی کردم تعبیر خوابهایم اینقدر زود سر برسند!

پ.ن.3 آدم یک موقع در کنجش نشسته باشد .. سر-در-گم...

.... همان حضورِ غیرِ مترقبه دور از آدمی دورتر...در لحظه ای خاص ...

با کلی انرژی مثبت... اصلا آدم فکر می کند بیشتر شبیه معجزه است ... 

انگاری خدا هنوز هوای دل ما را دارد... سپاس

پ.ن.4 یک چیزهایی هم دیگر انگاری دست من نیست ... شاید هم دیر شد!

به قول کسی که می گفت ... چیزهایی هست که نمی دانی...

پ.ن.5 

تو هم شبیهِ این همه معشوق

شبیهِ یادهایِ فراموشِ دیگرِ من

و هیچ کس نمی‌تواند

که پُر کند تمامِ قلبِ کسی دیگر را

 همیشه

یک تهیِ تلخ

 در هزار زاویه‌ی روحِ آدمی باقی ست.

عبدالحمید ضیایی

از وبلاگ صدای پای آب


برچسب‌ها: سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در شنبه سی ام فروردین 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت توسط ری را

به بهانه رفتن گابریل گارسیا مارکز، خالق صد سال تنهایی ...

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا...


"اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همه‌ء آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت."  " گابریل گارسیا مارکز "

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت توسط ری را


گر چه غم و رنج من درازی دارد ... عیش و طرب تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک.... در پرده هزار گونه بازی دارد 



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت توسط ری را

این ترانه فولکوریک گیلکی "بانو بانو" رو قبلتر ها که قوم پدر دور هم جمع می شدن

با هم همخونی می کردن ... من که خیعلی معناشو نمی فهمیدم

فقط تیکه " بانو بانو نـَوَبوستـَن می دوشمن ...بانو بانو می کوجی دیله نشکن"

رو می خوندم ... امروز پیداش کردم... حیف که خوانده قدیمیش نیست...

لینک آهنگ

بَه خون من / بَه خون من / واسه یی خب تی دسته

دست خود رو به خون من خوب آغشته کردی

بنازم نازنین تی نازه شسته / بنازم نازنین تی نازه شسته

ای نازنین، بنازم به ناز شست تو

من از اول دَنـَستیم / من از اول دَنـَستیم که هاچینه

من از اول می دونستم که دروغه

فادَم دیل بر تو بیگانه پرسته / فادَم دیل بر تو بیگانه پرسته

دلم رو بتو که بیگانه پرست بودی،دادم

در و دیوار خانه جا / در و دیوار خانه جا

همه جای خونه رو

بینیویشتم تی اسمه ای بانو

اسم تو رو نوشتم بانو

می وجا با یاد بیگیری / می وجا با یاد بگیری

از من باید یاد بگیری

عاشقی راه و رسمه ای بانو

راه و رسم عاشقی رو

بانو بانو نـَوَبوستـَن می دوشمن

بانو بانو دشمن من نباش

بانو بانو می کوجی دیله نشکن

بانو بانو دل کوچکم رو نشکن

ان دیله دیل خیال نوکون کشتنیه

این دله،خیال نکن که باید آن را کشت

بدار اونه قدره کی دوست داشتنیه

قدر این دل دوست داشتنی رو بدون

چره خایی مره تو بی با بوکونی

چرا می خواهی باعث تنهایی من شوی

می دامنه جه غصه دریا بوکونی

چرا می خواهی از غصه اندازه یه دریا اشک بریزم

وقتی می جان تی غصه جه به لب بامو

وقتی جون من از غصه تو به لب رسید

بزین می مردنه تماشا بوکونی

بعد بشین و مردن منو تماشا بکن

بانو بانو نـَوَبوستـَن می دوشمن

بانو بانو دشمن من نباش

بانو بانو می کوجی دیله نشکن

بانو بانو دل کوچکم رو نشکن

خنده نوکون می گریه ره / خنده نوکون می گریه ره

برای گریه من خنده نکن

گریه که یار خنده ناره / گریه که یار خنده ناره

گریه یار که خنده نداره

ایروز دینی کی روزگار ترم به گریه اَوره / ایروز دینی کی روزگار ترم به گریه اَوره

یک روز خواهی دید دست روزگار تو رو هم گریه میاره

بانو بانو نـَوَبوستـَن می دوشمن

بانو بانو دشمن من نباش

بانو بانو می کوجی دیله نشکن

بانو بانو دل کوچکم رو نشکن

ان دیله دیل خیال نوکون کشتنیه

این دله،خیال نکن که باید آن را کشت

بدار اونه قدره کی دوست داشتنیه

قدر این دل دوست داشتنی رو بدون

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت توسط ری را




اندرهمین حوالی نوشت 1: یعنی اوضاعِ زندگیم اینقده "کمدی-فلان" شده که

در همین لحظه اکنون نمی دونم هرهر بخندم یا هق هق گریه کنم  یعنی برام مسجل

شده که خدا و فرشته ها نشسته اند تو بارگاه ... می گن بزن سریالِ ری را ببنیم

کرکر بخندیم!!! ... به قول شیوارِ عزیز "کمدیِ تلخِ طولانی"!

اندر همین حوالی نوشت 2: یعنی غلطی کردم شاگرده رو تو "کتابِ صورت" اکسپت کردم

حالا تا یه لایک می زنم .... فوری مسیج می ده مقاله فلانمو خوندی !

یعنی حواسم هست بهتا ول نگرد تو وب!

بعد خودش سه ماهه نمی آد آزمایش کنه ... بهش می گم کوجایی

با لهجه غلیظ می گه ... آآآآآآآ این مهره فولانِ کمرم فولان فوولان شده

نه صاف می شم نه خم .... بعد عکسای کایت سواریشو تو بغلِ همسر گرام

گذاشته تو فیس بووک! یعنی یه همچین شاگردایی داریم ما :)))

یعنی عکسه رو دیدم خودم از خنده رو ده بر شدم :D

اندر همین حوالی نوشت 3: می گن یه شریفی هیچ وقت دلتنگی هاشو با

گریه پر نمی کنه ... به جاش فقط درس می خونه ...

راست می گن ... ما که یه 16 سالی هست داریم همچین دلتنگی پر می کنیم!

اندر همین حوالی نوشت 4: یعنی خدایا این شیمی بدنِ ما حالا همچین اینقده دستخوشِ

تغییرات قرار نمی گرفت هم طوری نبودا! والااا!!!

اندر همین حوالی نوشت5: یعنی نمی دونم چرا هر زمان تصمیم می گیرم درِ آی سودا رو ببندم

یه موج اراجیف همینطوری با سرعتِ بالا می آد می ریزه رو صفحه!

آی "هکر" کوجایی که داآشــــــــــتو کشتن .... بیا خدا خیرت بده این ته مونده وبم رو

پاک کن خودم دلم نمی آد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

پ.ن.1 یکی از مزایای دهه چهارم زندگی اینه که بانک اطلاعاتی آدمای زندگیِ آدم کاملتر می شه

دارم کم کم به این نتیجه می رسم که آدم های "کم ایمان"

 آدم های عجیب و غیرقابل پیش بینی هستند

جدای از عقاید سیاسی و مذهبی ...

آدم همیشه خیلی راحت تر می تونه به آدم های باایمان تکیه کنه

چون تکلیفشون با خودشون و دنیای پیرامونشون معلومه

حالا این ایمان یا یه ایمانِ درونی به توانایی های خود فرد هست

یا ایمانی هست که از اعتماد به پروردگار ناشی می شه

یادمه چند وقت پیش که جلو روم وایساد و گفت من از کار سخت و پرچالش نمی ترسم

اصلن هر چی کاره بدید به من .... یادمه حس کردم با همه بچگیش

چقدر می تونم بهش اعتماد کنم!

فکر می کنم در شرایطِ یکسان،

همیشه آدم های با ایمان رفتارهای انسان وارتری نسبت به اطرافیانشون دارند.

تو این چند دهه زندگی به چشم دیدم آدمی که ایمانش کامله از پسِ هر کاری براومده!

پ.ن.2 برای خودم می نویسم که همیشه آدم های زندگی خودشون رو تکرار می کنند

آدم ها حتی در شرایطِ مختلف! باز هم "بد-جور" خودشون رو یکسان، تکرار می کنند!

پ.ن.3 بیشترین غبطه این روزهام به آدم هایی هست که زندگیِ واقعی می کنن

رفت و آمدی به دنیای خیال و مجاز ندارن!

زندگیِ واقعیِ واقعی، جاهای واقعی... آدم های واقعی... حرف های واقعی

بیشترین چیزیه که این روزها دنبالشم و پی اون می گردم...

پ.ن.4 هیچ نیرویی نمی تونه ماه اردیبهشتِ یک اردیبهشتی رو خراب کنه!

پ.ن.5 آدمیزاد کوزه نیست ... که اگر این شکست دو تا هم بگذاری برای روز مبادا

کوزه ها شاید خیلی بهم شبیه باشند ولی آدم ها با هم فرق دارن ... 

پ.ن.6 ما را با تو سر و کاری نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

این معرکه است... یعنی به تنها کاری که رسمن غبطه می خورم این نوع کاریکاتورستیِ مانا هست!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت توسط ری را


به قول نيما يوشيج که درجشن یکسالگی فرزندش نوشت :

پسرم ! یک بهار، یک تابستان ، یک پاییز و یک زمستان را دیدی ،

از این پس همه چیز جهان تکراریست ...

جز مهربانی ..



+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت توسط ری را


"بوی باران گرفته باشی

و آبستن رشته کوهی

عزیزم

تمام دشتهای این حوالی را مجنون بوده ام

تا یک روز بتوانم در هیأت بیدی

ریشه بدوانم لای موهات

چقدر میتوانی دشوار بشوی

ای نگاه جا مانده از حسرت؟..

من

تمام آنچه خواهد آمد را نمیدانم

تمام آنچه نمی دانم را نمیخواهم

و گاهی

که باران سخت تورا به شیشه میکوبد

بوی نبودنت حالم را به هم میزند

یکی از همین روزها

برای تنهایی رشته کوهم

تا آسمانت بالا می آیم

اگر باران امان بدهد..."

شیما ریاحی


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت توسط ری را

از بی خیالیِ گیاهانِ در حالِ رُشد، حسِ خوبی بهم دست می ده

از دیدنِ رشدِ گیاهانی که بعضا از دلِ سنگ و از زیرِ خاک و روی ویرانه ها

سربیرون می آورند و بدون اینکه زیاد به دور و برشون نگاه کنند

کارِ خودشون رو انجام می دهند و آروم آروم ادامه می دهند

حسِ آرامشِ موضعی و بی خیالی محیطی بهم دست می ده!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

اصلن نمی دونم چرا اینقدر حسِ خوبی به این جان-سخت پیدا کردم!

"Tardigarde مفهوم واقعی جان سخت. این موجود در شرایط زیر می تونه به زندگی خودش ادامه بده:      

دمای 200- تا  150 درجه سانتیگراد . در دمای ۱ درجه کلوین ( 272- درجه سانتیگراد هم برای چند دقیقه می تونه به زندگی ادامه بده) از فشار خلا تا ۱۲۰۰ برابر فشار اتمسفریک

بدون آب حدود ۱۰ سال می تونه به حیاتش ادامه بده. نکته جالب اینه که در دماهای پایین ٬ آب موجود در بدنشون (۸۵ درصد) رو از دست می دن ( تا حدود ۳ درصد)‌ برای اینکه خودش رو از انبساط ناشی از یخ زدن آب محافظت کنه.  همچنین این موجود می تونه DNA خودش رو ترمیم بکنه.

Tardigarde  می‌تونه در برابر پرتو خورشیدی، پرتو گاما یا پرتو یونی – به میزانی چند صد برابر آنچه که برای یک انسان کشنده است – زنده بمونه. به خاطر همین جان سختیست که این  موجود در سال ۲۰۰۷، به همراه فضانوردان به فضا برده شد و در ۱۰ روز در خلا و در معرض تابش UV خورشید مورد آزمایش قرار گرفت و به زمین بازگردانده شد. از نتایج این آزمایش مشخص شد که تابش زیاد و خلا تاثیر قابل توجهی در میزان زنده ماندن این موجود نداره."

منبع: سایت ناسا

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

برای کسانی که فردا باید بروند سر کلاسِ درس! این پاراگرافِ فایمن خیعلی درسته!

"فکر نمی کنم بدون ِ تدریس بتوانم دوام بیاورم ، چون بالاخره باید برای وقت هایی که ایده و پیشرفتی ندارم چیزی داشته باشم .باید بتوانم به خودم بگویم که " دست ِ کم دارم زندگی می کنم ؛ دست ِ کم دارم کاری می کنم " دلیلش کاملا روانی است .


در سال های 1940 وقتی در پرینستون بودم ، می دیدم که چه بر سر ِ آن مغرهای بزرگ می امد ، مغزهای بزرگی که به خاطر هوش سرشارشان در "مرکزِ مطالعات پیشرفته " دستچین شده بودند، و به آن ها فرصت نشستن در آن خانه ی زیبا در میان جنگل داده شده بود ، بی هیچ کلاسی برای درس دادن ، بی هیچ اجباری . این جوری آن بدبخت ها می توانستند بنشینند و در تنهایی فکر کندد. خب ؟ مدتی هیچ ایده ای ندارند. هر چیزی را که برای کار لازم است دارند ، اما هیچ ایده ای ندارند.فکر می کنم در همچین موقعیتی ، یک جور احساس گناه یا افسردگی به درون آدم رخنه می کند ، و این آدم از اینکه هیچ ایده ای ندارد نگران می شود. و هیچ اتفاقی نمی افتد .هیچ ایده ای نیست .

اتفاقی نمی افتد ، زیرا به قدر کافی فعالیت و رقابت واقعی نیست : با بروبچه های تجربه گر در ارتباط نینستید . مجبور نیستید فکر کنید چه طور باید به سوالات دانشجویان پاسخ بدهید .هیچ چیز!

در هر فرایندی از فکر کردن ، لحظاتی هست که همه چیز برای شما خوب پیش می رود و ایده های شگرفی پیدا می کنید . در چنین مواقعی تدریس مانع است ، و بنابراین بزرگترین مزاحمت در جهان است . بعد دورهای طولانی تری هست که چیز زیادی دریافت نمی کنید.هیچ ایده ای نمی گیرید ، و اگر در حال ِ انجام دادن ِ هیچ کاری نباشید ، دیوانه می شوید ! حتی نمی توانید بگویید: دارم در کلاسم درس می دهم "-فایمن

پ.ن. این متن رو دیروز یه خانوم معلم تو FB به اشتراک گذاشته بود

با اندکی تغییر! ....خیعلی حال کردم J

"کلاغ ها!

برای بچه های کلاس خبر ببرید

جمعه شب،

با خیالِ راحت بخوابند

صبحِ شنبه،

می خواهیم

یک بازیِ حسابی بکنیم..."

خانوم معلم فرزانه بابایی

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را

به جان‌خریده‌ی خواب‌های تو

من‌ام .

تو آن ماه نامکشوفی

که تنها من

نشانی‌ات را از آسمان گرفته‌ام .

نترس !

ستاره‌های سفر کرده

مزامیر مرا

به فانوس‌های شکسته لو نخواهند داد .

من سپرده‌ام

دریاها

به نام تو آرام بگیرند .

تا رسیدن به شرطه‌ی شب

راهی نیست .

تو فقط رد برف را

تا بلوغ کامل گل‌سرخ بگیر و بیا ،

من با روشنایی واژه‌های تو

وضو گرفته‌ام.

من کوچه‌های بی‌نوشته بسیاری را

رد به رد از عطر پای تو بوسیده‌ام.

من همین‌جا می‌مانم

تا سنگ از اذان اسم تو بگذرد ،

من برای همین آمده‌ام

تا نور

سرمست امکان وزیدن شود .

من آمده‌ام

تا عین از حروف الفبا بگریزد

به عشق تو .

تا شین از تولد نوشتن بگریزد

به عشق تو .

تا قاف از قوس آسمان بگریزد

به عشق تو .


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را

ترا من چشم در راهم 

شباهنگام

که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم.

 

شباهنگام

در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه

من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم...



برچسب‌ها: شعر, نیما
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را

فکر می کنم هر آدمی تو زندگیش باید پدربزرگ و مادر بزرگِ متولدِ حوالیِ سالِ 1300 داشته باشه

اصلا اینکه میگن نسلِ جدید عوض شدن دلیلش همین نایاب شدنِ پدربزرگ مادربزرگای دهه صفره!

- اصلا آدم مادربزرگی نداشته باشه که کنارش بشینه و ضمن قلاب دوزی و سنگدوزی

از خاطره اون موقع ها و اخلاق و نجابت دختره های دهه 10 و بیست نگه که نمی شه!

پس جانماز و روسری سفیدِ دستدوزی شده رو کی باید اولین بار به آدم بده...

- اصلا آدم پدربزرگی نداشته باشه که کتابِ شعرشو ورق بزنه و شعرهاشو بخونه که نمی شه:

" موی سپیدم کس به من رایگان نداد...هر تار آن به نرخ جوانی خریده ام ...

بگذشت شصت و دو بهار عمرم بدین طریق........"

- اصلا نمی شه خونه مادربزرگه یه حیاط پر از درخت انجیر و مو و شاتوت و خرمالو

با یه حوض آبی وسطش نداشته باشه که ... پس آدم باید دور چی بدووه؟!

نمی شه که سفره از اینور خونه تا اونور خونه نندازن که... نمی شه بساط کرسی به راه نباشه که..."

- مگه می شه بابابزرگ آدم چرتکه و دوچرخه و کیسه مغازه نداشته باشه ...

- اصلا مگه می شه خونه مادربزرگه یه زیرزمین مخوف نداشته باشه...

پس تکلیف پرده های تورِ پشتِ پنجره های سبزِ و دیوارهای آجربهمنی چی می شه

تکلیف کفترهایی که بالای سایبون پنجره می نشستند

 و آقون آقون گویان سر صبح بیدارت می کردن چی!

مگه می شه ایوونِ خونه مادربزرگه پر از سینی لواشک و آلو خشکه نباشه!

- هرآدمی یه بابابزرگ متولد سال 1300 لازم داره که آدم کنارش بشینه و با همه آرامشش

به آدم نقاشی یاد بده و هفته بعدش از مغازه اش برات دفتر و مداد رنگی بیاره!

ممکنه فقط چهار پنج سال بابابزرگتو دیده باشی ولی همون آرامش و متانتش برای یه عمر کافیه!

اصلا این قانونِ پنهانی ری راییه:

"هر آدمی تو زندگیش باید طعم داشتنِ پدربزرگ و مادربزرگ دهه صفرش رو چشیده باشه!"


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: درب و کلون, آرامستان
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را

یعنی این اعتماد به نفسِ دوست داشتنیِ آقایون ایرونی رو

این آقای "عزیزم ببخشید" خیعلی قشنگ نشون می ده:

اون تیکه ای که میگفت من قیافه خیعلی خوبی دارم

چهره من "تیپیکالِ مردِ شرقی" هست :)))

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

این شما و این روغنِ حبه‌ی انگورِ نوروز ۹۳ با طعمِ ۳۶۵ برگِ نخوانده | با حضور احمدرضا احمدی و آثاری از گابریل گارسیا مارکز، آندره ژید، مصطفی مستور، رضا ولی‌زاده، مرجان فرساد، گوران برگوویچ و دیگران.

لینک رادیو

پ.ن. صدای احمدرضای احمدی عزیز هنوز هم دوست داشتنی است....

+ نوشته شده در یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت توسط ری را

"نصف این اخبار را در اختیار استاد لارنس کراوس گذاشتند تا خبر امواج گرانشی پس‌زمینه‌ی کیهانی را به زبان ساده توضیح دهد. در کنارش توضیحی هم راجع به پیش‌بینی‌ها و ابزارهای اندازه‌گیری و محل اندازه‌گیری‌ها در قطب جنوب میدهد.

خلاصه‌ی بحث این است که جهان ما تا حدود ۳۰۰ هزار سال بعد از مهبانگ، بصورت پلاسما بوده و نور مرئی و امواج الکترومغناطیس نمی‌توانند از پلاسما عبور کنند. پس ما نمیتوانیم با امواج الکترومغناطیس، اتفاقات قبل از آن ۳۰۰ هزار سال را مشاهده کنیم. لکن یک سری امواج گرانشی هم از آغاز جهان وجود داشته که میتوانستند از پلاسما عبور کنند ولی بعلت بینهایت ضعیف بودن، ما توانایی اندازه‌گیری آنها را بدون ابزار مناسب نداشتیم.

حال با توسعه‌ی ابزار‌های اندازه‌گیری امواج گرانشی، ما قادر شده‌ایم که پشت آن دیواره‌ی پلاسمایی ۳۰۰ هزار سال بعد از مهبانگ را ببینیم و حتی امواج گرانشی کسر خیلی خیلی کوچکی بعد از مهبانگ را مشاهده کنیم و نشان دهیم که Big Bang چگونه رخ داده و قدمی فراتر از مدل‌سازی عددی صرف و حدس و گمان راجع به آغاز جهان برداریم.

یکی از نکات که در کنار خود کشف مهم است این است که این اندازه‌گیری‌ها سه سال پیش انجام شده و محققین در طول سه سال گذشته سعی کرده‌اند چندین بار بررسی کنند که خطا و اشتباهی رخ نداده باشد. علاوه بر این متخصصین و دانشمندان دیگری هم باید این داده‌ها را بررسی و اندازه‌گیری‌های بیشتری کنند تا به روش علمی اثبات و پذیرفته شود."- لینک

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

"بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید، گوهری بود تابناک، او را عقْل نام کرد

و این گوهر را سه صفت بخشید:

یکی شناختِ حقّ

و یکی شناختِ خود

و یکی شناختِ آن که نبود، پس ببود.

از آن صفت که به شناختِ حق تعالی تعلق داشت، «حُسن» پدید آمد که آن را «نیکویی» خوانند.

از آن صفت که به شناختِ خود تعلق داشت، «عشق» پدید آمد که آن را «مِهر» خواندند.

از آن صفت که نبود، پس به بودْ تعلق داشت، «حُزن» پدید آمد که آن را «اندوه» خوانند.

و این هر سه از یک چشمه سار پدید آمده اند و برادرانِ یکدیگرند."- رساله فی حقیقه العشق سهروردی

پ.ن. راست می گوید شیخ اشراق همه حُزن از آنچه به بود تعلق دارد ولی نیست مربوط است

...همه دلتنگی هم انگاری به خاطرِ هر چه نیست و گاهی هست و گه گاه هم نیست ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

با وجود اینکه آدم هایی را که خیلی راحت نه می گویند زیاد دوست ندارم

ولی فکر می­کنم هر آدمی برای احترام به خود هم گه گاه باید "نه گفتن" را بیاموزد!

"در سفری توریستی که به کامبوج داشتم، زنی را دیدم که از سوی فروشندگان و گدایان مورد هجوم قرار گرفت. هر کسی می خواست چیزی بفروشد یا توجهش را جلب بکند. او هم ابتدا مرتب می گفت ممنون، نه. ولی اثر نمی کرد و آنها یواش یواش از لباس هایش آویزان شدند تا اینکه او محکم و قاطع گفت نه این واژه که در بسیاری زبان ها مشترک است و قابل فهم، به شکلی عجیب، گفتن ش در زندگی روزمره دشوار است. هر کدام از ما هر روزه در موقعیتی قرار گرفته ایم که مجبور به نه گفتن شده ایم و این نه گفتن مان، تلاشی طاقت فرسا بوده است. از این بدتر، اوقاتی ست که می توانیم حس کنیم که قرار است تقاضایی از ما بشود که نه می توانیم و نه بایستی به آن پاسخ مثبت بدهیم ولی می دهیم.

 در پژوهشی که من و دن اریلی انجام دادیم، متوجه شدیم که اکثر افراد، می دانند که نه گفتن، حال آنها را بد خواهد کرد و تخمین شان از این احساس بد، تقریبا دقیق است. زنان بیش از مردان از گفتن نه حس بدی خواهند داشت و وقتی این نه را به زن دیگری بگویند حس بدشان بیشتر است. مردان بهتر با موضوع کنار می آیند.در مجموع، درخواست هایی که به آنها نه گفته شده، عجیب و غریب بوده اند. از امضای تعهد برای خرید قسطی ماشین برای اقوام، تا نگهداری از سگ خطرناک و تربیت نشده دوستان و یا حتی غریبه ها. افراد نه گفته، در مجموع سعی کرده اند مفید باشند و راه حل های جایگزین ارایه کرده اند

اگر هنوز برایتان دشوار است نه بگویید از این استراتژی ها بهره بگیرید:

برای پاسخ گویی وقت بگذارید فکر نکنید ملزم به پاسخگویی همان لحظه هستید. می توانید ایمیل هایتان را با دقت بخوانید تا بتوانید درباره اش فکر بکنید.

جزییات بیشتری درخواست بکنید همیشه مطمئن باشید محدوده تعهدی که می دهید را می شناسید. حس بدی نداشته باشید اگر بعد از دانستن جزییات، نه می گویید.

خواسته را با ارزش ها و عقاید تان بسنجید اگر فکر می کنید درخواستی که شده با عقاید شما در تضاد است، هر چقدر هم که مهم باشد، انجام ش تنها تلف کردن وقت و انرژی شماست

سیستم خودتان را داشته باشید برای پاسخ گویی به درخواست ها یک سیستم داشته باشید. بعضی ها مثلا در هر ماه یک سقف بله گفتن به تقاضا ها دارند و از آن فرا نمی روند. بعضی ها روش دیگری برای غربال کردن درخواستها دارند

از نه گفتن حس بدی نداشته باشید بپذیرید که با نه گفتن، کسانی دلخور خواهند شد، یاد بگیرید که با آن کنار بیایید."

لینک اصلی مقاله

ترجمه: دانیال جعفری


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

"مرگ نقطه آخر سطر كلماتي است كه مي خواهند روايت مبهمي از زندگي باشند. همه مي ميريم اما گاهي مثل ماهي هاي سفيد بزرگ ، اين چنين پنداشته مي شود كه مرگ ما جزيي كارساز از چرخه حيات است، همان مرگي كه پيش از اينكه به سراغت بيايد، ارزشگذاري ات مي كند. ديروز كنار ساحل ماهي هاي كوچك سفيد را ديدم كه صيادها آنها را از تور بيرون انداخته بودند اما نه بر موج دريا كه بر شن سياه ساحل. اين همان مرگي است كه نه آن چرخه غرور آفرين را در خود دارد و نه آن ارزشگذاري را. اين مرگي است كه هيچ ندارد. مرگي كه تنها منطق كور پشت سرش اين است كه تو كوچكي و به چشم نمي آيي، مرگي كه حتما صيادش از آن طرفي نمي بندد و لابد چرخه حيات هم به آن بي اعتناست . اين، خود مرگ است. اين آغاز آن نيستي پوچي است كه شايد در منطق ماهي هاي سفيد قابل اغماض باشد اما در منطق آدميزاده نفرت انگيز است!

سربازهاي بي دفاع ما اكنون وجه المصالحه كينه اي كهنه هستند، كينه اي كه حتا با مرگ آنان نيز فرو نخواهد نشست و اين شيوه از حل مساله جز آنكه اين اسراي از ياد رفته را در چرخه حيات، بي هيچ ارزشگذاري به كام مرگ بفرستد، هيچ حاصلي براي گروگانگيران ندارد اما در اين ماجرا تنها جيش العدل مورد انتقاد نيست، آنهايي هم كه ماهي هاي كوچك به چشمشان نمي آيد و غافلند از اينكه مرگ آفرينان سياه دل جيش العدل، به حكم ريزنقشي، ماهي هاي كوچك بي دفاع را به ساحل مي اندازند و نه دريا، به همان ميزان مقصرند!- ‎" ناهید سیدی"

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت توسط ری را |

آی سودای ما هم قرار بود یک همچین روزی 7 ساله شود...

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: درب و کلون
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت توسط ری را

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه

ميون جنگلا تاقم مي كنه.

 

تو بزرگي مثِ شب.

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي مثِ شب.

خودِ مهتابي تو اصلاً، خودِ مهتابي تو.

تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز

شبِ تنها

بايد

راهِ دوري رو بره تا دمِ دروازه ي روز

مثِ شب گود و بزرگي

مثِ شب.

 

تازه ، روزم كه بياد تو تميزي مثِ شبنم

مثِ صبح.

تو مثِ مخملِ ابري

مثِ بوي علفي

مثِ اون ململِ مه نازكي :

اون ململِ مه

كه رو عطرِ علفا ، مثلِ بلاتكليفي

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميونِ مرگ و حيات.

مثِ برفايي تو.

تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه

مثِ اون قله ي مغرور و بلندي

كه به ابرايِ سياهي و به باداي ِ بدي مي خندي ...

 

من باهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتاي بارون تو باغم مي كنه

ميون جنگلا تاقم مي كنه...


برچسب‌ها: شعر, شاملو
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت توسط ری را

مطالب قدیمی‌تر