+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

همینطور نوشت 1: 

دل نهادم به صبوری

که جز این چاره ندارم...

همینطور نوشت2: چه بارانی گرفته بر این شهر...

می گویند شاعران همیشه وضع آب و هوا را به خودشان می گیرند...

ما هم که شاعر نیستیم نمی توانیم باران را به حال و هوای دلمان نگیریم.

اهالی بهار می فهمند بارانِ پاییزی را... 

با سوزِ سردِ بی رحمِ پاییزی هم فازم... می فهممش!

همینطور نوشت3:

"باز باران خواهد باريد
بر روي پياده‌روهاي محبوب
رَشي
چونان نفسي
يا چونان ردِ پايي
باز هم نسيم و بامدادان
به‌آرامي شكوفا مي‌شود
به زير گام‌هاي تو
وقتي‌كه باز آيي
در ميان گل‌ها و درگاه‌هان.
….كوكب‌هاي بامدادان
كه از قلب كسي اشك مي‌ريزند
كه ديري براي تو نخواهد ماند...
نخواهد پاييد....
...تبسمي اندهگين‌َند
تو به فردا لبخند خواهي زد
روزهايي دگر در راهند
آواهايي ديگر
و برخاستن‌هاي دگر
و تو در بامدادان
چهره‌ي بهاران را 
تاب خواهي آورد."
چزاره پاوزه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

"فرشته نیستم

و این شاخه‌های چوبیِ فرورفته در کتفم

بال نیست

اما میلِ پریدن در من هست

و احساسی که می‌گوید

جایی چیزی هست

که سیب نیست

اما شبیه است

به افتادن..."

حسین سناپور-6 مهر 1393


برچسب‌ها: حسین سناپور
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت توسط ری را

باران

اضلاع فراغت را مي شست‌.

 

 

من با شن هاي

مرطوب عزيمت بازي مي كردم

و خواب سفرهاي منقش مي ديدم‌.

من قاتي آزادي شن ها بودم‌.

من

دلتنگ

بودم‌.

در باغ

يك سفره مانوس

پهن

بود.

چيزي وسط سفره‌، شبيه

ادراك منور:

يك خوشه انگور

روي همه شايبه را پوشيد.

تعمير سكوت

گيجم كرد.

ديدم كه درخت ، هست‌.

 

 

وقتي كه درخت هست

پيداست كه بايد بود،

بايد بود

و رد روايت را

تا متن سپيد

دنبال

كرد.

اما

اي ياس ملون‌!

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت توسط ری را

همینطور نوشت1-

چطور زندگیتان را به ..کِ فنا بدهید!

یکی از قطعی ترین راهکارهای سلبِ کاملِ آرامش از زندگی اتان آن است که مدام روحیه کمال طلبی و ایده آل گرایی را در خودتان تقویت کنید. فرض کنید در ابتدا قرار است یک کاری را انجام دهید، شما به عنوان یک آدم سوپر-ایده آل-گرا، آن کار را یکجوری انجام می دهید که نه تنها ایده آل است بلکه دو پله بالاتر است و یکجورهایی ناظران متحیر باقی می مانند. نتیجه قطعی آن، این می شود که تا ابدالدهر آن کار را شما باید انجام دهید، چون زمان زیادی طول خواهد کشید تا فرد دیگری پیدا شود که کار را اینطوری انجام دهد.

تا اینجای کار مشکلی نیست.... مشکلِ اصلی از  آنجا شروع می شود که کار دوم، سوم، چهارم، ... و n ام به شما واگذار می شود. شما هنوز تمایل دارید بتوانید همه کارها را ایده آل انجام دهید و ... از خیلی چیزها، لحظات و آدم های زندگیتان می زنید تا همه کارهای محول شده ایده آل انجام شود... و هنوز همه راضی هستند که هر چقدر کار به شما محول می شود باز هم همه اش ایده آل انجام می شود و ... بعد می بینید هر روز به شکل اکپوننشیالی کارهای بیشتر و بیشتر و باز هم بیـــــــــــــــشتر و بیشــــــــــــــتر به شما واگذار می شود... طبیعی است... شما خودتان هم به عنوان آدمِ نوعی دوست دارید کارها را به کسی واگذار کنید که مطمئنید آن را کامل انجام می دهند... برای همین همیشه چگالی کارهایی که باید انجام شود روی دوش بعضی آدم ها خیلی بیشتر می شود. پس بیشتر می شود و بیــــــــــــــــــــــــــشتر....

و همینطور که دارد کارهابیشتر می شود... یکهویی یک روز می بینید که دارید می روید دست به آب و ...به جای اینکه روی کاسه توالت بنشیند، نشسته اید روی سطل آشغال و تا ماتحت ...

درست در همان نقطه کذایی کائنات ... همانطور که دارید در سطل فرو و فروتر می روید...... می فهمید که آدم های ایده الگرا یا باید دست از این خصلت کذاییش بردارد یا باید "نه" گفتن را یاد بگیرد ... وگرنه ناخواسته زندگیشان به همان چیزی می رود که در ابتدا گفتم!!!

همینطور نوشتِ 2:

می گویند آدم ها باید بر دو نوع صبر واقف باشند: "صبر بر چیزی که فرد نمی خواهد و دیگری صبر به چیزی که آن را می خواهد" ... و آدم ها بزرگ که می شوند باید بر انواعِ بیشتری از صبر واقف شوند!

همینطور نوشتِ 3:

دیدی بچه ها را، حتی اگر اتفاق ناگواری برای آنها افتاده باشد... وسطِ بازی کردن همه چیز یادشان می رود و کیفِ کامل را از بازی می برند ... انگاری آدمیزاد در ابتدای زندگی، "زیستن در لحظه اکنون" را بلد است و کم کم یادش می رود ... تا جایی که ناتوان می شود در زیستن  ِواقعی در اکنون!

همینطور نوشتِ 4:

از همین تریبون انزجارِ عمیقِ خودم رو از همه پاف و داف های مثلا "ریچ کید آو تهران" اعلام می کنم. عقده ای و بُنجُل بودن هم اندازه ای داره والا! به قول آن حضرت یه ذره آدم باشید!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت توسط ری را

راستش من که فکر می کنم احتمالِ گذار یک پلی گاموس به مونو گاموس به شدت پایین است! واقعیتش فکر می کنم احتمال گذار معکوس به مراتب بیشتره!

"من می‌دانم بعضی آد‌م‌ها همیشه فقط به یک کار و یک مکان و یک ماشین و یکی دو شیء و یک آدم دل می‌بندند و عادت می‌‌کنند، و بعضی دیگر برعکس، مدام باید همه چیزشان را عوض کنند،‌ از کار و محل زنده‌گی و اشیاء‌شان گرفته تا هم‌راه‌شان، اما نمی‌دانم آیا نمی‌شود که آدم‌ها عوض شوند و گاهی این‌طور باشند و گاهی طورِ دیگر؟ نمی‌شود آدمی که همیشه به اصطلاح "مونوگاموس" (طرف‌دار مونوگامی) بوده، "پلی‌گاموس" (طرف‌دار پلی‌گامی) بشود و یا برعکس؟

می‌دانم آدم‌ها پیچیده‌اند و حتما انواع و اقسام دارند و روان‌شناسی هم حتما جواب‌هایی، یا دست‌کم توضیح‌هایی، برای همه‌ی این‌ها دارد، اما چیزی که می‌بینم این است که آدم‌ها اغلب همیشه همان‌طور که بوده‌اند می‌مانند و تغییر نمی‌کنند. شاید چون به روان خودشان به‌قدر کافی توجه نمی‌کنند، یا اصلا مشکلی با آن چه دارند پیدا نمی‌کنند و دلیلی هم برای چنان تغییری نمی‌بینند. ولی آیا واقعا امکانی برای تغییر این سرشت هست؟ یا اصلا دلیلی؟ یا هر کس همان‌طور که هست باید بماند و به‌تر هم همان است؟

نمی‌دانم تصورات من از خودم چه‌قدر درست است و چه‌قدر می‌توانم تصویر درستی از این نظر از خودم داشته باشم، اما آن چه که می‌دانم این است که خودم تا زمانی که کار دل‌خواهم را پیدا نکرده بودم، این کار و آن کار را کردم، اما از زمانی که فکر کردم داستان‌نویسی به‌ترین کاری است که من بلدم بکنم و آن را به شدت دوست دارم، دیگر حاضر نیستم خودم را هیچ‌کاره‌ی دیگری بدانم، حتا اگر کارهای دیگری هم بتوانم بکنم و حتا شاید به‌تر از آن چه در نوشتن داستان می‌توانم. گاهی فکر کرده‌ام می‌توانم عکاس خوبی باشم، یا حتا فیلم‌ساز خوبی، و حتا شعرهای به‌تری بنویسم و یکی از به‌ترین‌های ایران یا حتا جهان شوم، اما راستش حتا اگر یقین هم داشتم که می‌توانم مثلا یکی از به‌ترین فیلم‌سازهای جهان بشوم، یا مثلا به‌ترین شاعر جهان، باز دلم نمی‌خواست و نمی‌خواهد که کار داستان‌نویسی‌ام را با آن‌ها عوض کنم. یعنی حاضرم و ترجیح می‌دهم داستان‌نویس متوسطی باشم تا به‌ترین فیلم‌ساز جهان مثلا. ممکن است کسانی (یا همه اصلا) این حرف را باور نکنند، به‌خصوص که برای خیلی‌ها فیلم‌ساز بودن (به دلیل شهرت و پول و امکانات بیش‌تری که همراه دارد) کار و هنر خیلی مهم‌تری باشد، اما اتفاقا حرف من همین است، که من در ته وجودم (یا همین حالا آن چه هستم) مونوگاموس هستم. دست‌کم خودم این‌طور خیال می‌کنم. خیال می‌کنم آدم باید بگردد و بگردد و آن چه که می‌خواهد پیدا کند (کار، هم‌راه، خانه، شهر و کشور حتا، و غیره)، اما وقتی پیداش کرد باید دو دستی به‌اش بچسبد، خواه چیزهای به‌تری هم سرِ راهش قرار بگیرند یا نه، خواه چیزهای به‌تری هم براش قابل دست‌رسی باشند یا نه.

وقتی کاری همان است که عمیقا دوستش داریم (چنان که هم‌راه و خانه و شهر و غیره هم)، معناش این است که آن کار به‌تر و بیش‌تر از هر کار دیگری امکان بروز و خودشدن را به‌مان می‌دهد. همان کار است که امکان ظهور بیش‌ترین بخش‌های خوبِ نهفته‌ی وجودمان را می‌دهد. اگر ندهد که اصلا آن قدرها دوستش نخواهیم داشت و فکر نخواهیم کرد که این به‌ترین کاری است که دوست داشته‌ایم انجام بدهیم. و اگر دوستش داریم یعنی که بیش‌ترین چیزهایی را که از خودمان (و لابد از زنده‌گی‌مان) می‌خواسته‌ایم، و ما و شرایطِ زنده‌گی‌مان ظرفیتش را داشته‌ایم، دارد به‌مان می‌دهد. همین کار است که بیش‌ترین توانایی‌های ما را در آن زمان به کار می‌گیرد تا از ما آدم به‌تر و حتما موفق‌تری بسازد.

اما این که ما آدم‌ به‌تر یا موفق‌تری بوده‌ایم را هیچ‌کس مثل خودمان تشخیص نمی‌دهد. خودمان هستیم که به‌تر از هر کس دیگری می‌فهمیم که این چیز همان است که می‌تواند ما را به سمت کسی ببرد که می‌خواسته‌ایم باشیم. همین است که به مان بیش‌ترین احساس رضایت از خودمان را می‌دهد. دیگران از چشم خودشان به ما نگاه می‌کنند. انتظار دارند آن‌طور که آن‌ها فکر می‌کنند موفق باشیم و به‌تر. از چشم آن‌ها باید مثلا پول‌دار باشیم و مشهور و مورد توجه، و اگر ما در کار کوچکی که پول و شهرت و محبوبیت و تایید کم‌تری نصیب‌مان می‌کند،‌ احساس رضایت کنیم، آن‌ها سرزنش‌مان می‌کنند و اگر بتوانند دورمان می‌کنند از همین چیزی که برای ما به‌ترین بوده است. تنها چیزی که ممکن است آن‌ها را منصرف کند از نظرات خودشان درباره‌ی ما، تایید جمعی دیگر است. فقط در این صورت است که ممکن است از نظرات خودشان دست بکشند و باور کنند که ما به قدر کافی موفق هستیم. در جامعه‌ی بزرگ‌سالانه‌ی ما  که فرد و خواستش و تجربه‌های خاص فردی کم‌اهمیت‌تر است، این وضعیت بدتر است. خانواده و جامعه مدام می‌خواهند به ما بگویند که چه‌طور به‌تر و خوشبخت‌تریم و چی برای ما درست است و چی غلط. کاری هم ندارند که ما در کار خاصی راضی‌تریم و بیش‌تر خودمانیم و بیش‌تر همان چیزی که می‌خواسته‌ایم باشیم. کاری هم ندارند که چه‌قدر تلاش کرده‌ایم تا به همین جا یا همین چیز برسیم. آن‌ها خواسته‌های خودشان را دارند، به‌خصوص اگر خودشان به خواسته‌های خودشان نرسیده باشند. این نه فقط درباره‌ی خانواده‌ها صادق است که حتا درباره‌ی جامعه‌ی اطراف‌مان هم صادق است. خانواده‌ها که همیشه چشم‌انداز مشخص و معلومی از پیش برای فرزندان و اعضای دیگرشان دارند، اما حتا جامعه هم، اگر بتواند، به ما می‌گوید که سراغ چه کاری برویم و چه کاری نرویم. وقتی شما شعر می‌گویید و از نظر دیگران تثبیت می‌شوید، حتا اگر خودتان بفهمید که در مثلا داستان‌نویسی یا هنرپیشه‌گی موفق‌ترید، همه‌شان شما را سرزنش می‌کنند که برگردید سرِ کارِ خودتان، یعنی همان چیزی که آن‌ها شما را با آن می‌شناسند و دل‌شان می‌خواهد همان جا هم بمانید. کاری هم ندارند شما که مثلا قبلا هنرپیشه بوده‌اید، حتا اگر موفق بوده‌اید، حالا مثلا در نوشتن شعر احساس رضایت بیش‌تری می‌کنید. آن‌ها قضاوت خودشان را دارند و سعی می‌کنند شما را به همان سمتی که خودشان درست می‌دانند، هُل بدهند. نه خانواده و نه جامعه به رضایت خاطر شما کاری ندارند و به فکرشان نمی‌رسد شما را همان‌طور که هستید بپذیرند و فقط نوع رابطه‌شان را با شما تنظیم کنند. متاسفانه اغلب این ما هستیم که عادت کرده‌ایم خودمان را با دیگران تنظیم کنیم و خواسته‌های آن‌ها را به جای خواسته‌های خودمان بپذیریم تا تایید و سپس امکانات آن‌ها را داشته باشیم. بله، تایید و امکانات خانواده و جامعه کم چیزی نیست و به  راحتی نمی‌شود ازشان گذشت، اما در ازاش هم باید خودمان را بدهیم، مهم‌ترین بخش‌های وجودمان را، و تمام آن چیزی که به‌مان احساس رضایت از خودمان را می‌داد و کمک می‌کرد که خودمان باشیم.

شاید دلیل "پلی‌گاموس" بودن خیلی‌ها هم همین باشد، که هیچ‌وقت نمی‌فهمند چه می‌خواسته‌اند. یا خودشان فرصت فهمیدنش را نداشته‌اند، یا اگر هم فهمیده‌اند و آن چه می‌خواسته‌اند پیدا کرده‌اند، اطرافیان بازشان داشته‌اند و سراغ چیزهای دیگر فرستاده‌اندشان. حالا آن‌ها کار و چاره‌یی جز این ندارند که هی بگردند و بگردند و هی فکر یا خیال کنند که آن چه می‌خواهند هنوز پیدا نکرده‌اند. یا بدتر، فکر کنند که هیچ چیز با هیچ چیز فرق نمی‌کند و همه با هم یک‌سانند و پس می‌شود مدام این کار را با آن کار، این هم راه را با آن هم‌راه، یا این شهر را با آن شهر عوض کرد. چه فرقی میان‌شان است وقتی هیچ‌کدام کمک نمی‌کنند تا خودمان باشیم و هیچ‌کدام آن احساس عمیقِ رضایتی را که از آن چیز انتظار داریم، به‌مان نمی‌دهند؟ پس می‌شود مدام این را با آن و آن را با این عوض کرد و همه‌چیزخواه یا حتا همه‌چیزخوار شد." حسین سناپور

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت توسط ری را

"بعد برايت از قطارهايی می‌گويم که رفتن‌شان را تماشا کردم

و قبل از خارج شدن‌شان از زير سقف ايستگاه،

رو برگرداندم و از پله‌ها پايين رفتم،

يا شايد از ايستگاه‌هايی بگويم که ماند‌ن‌شان را تماشا کردم

و پيش از اينکه کامل پشت سر بمانند،

پنجره کوپه را بستم و کتابم را باز کردم."- میرزاپیکوفسکی

پ.ن.1 یک جایی از زندگی هم ناچار باید رو برگردانی ... زود یا دیر...

پ.ن.2 اهالی بهار هیچ وقت بهار را برای کسی تلخ نمی کنند...

چون  می دانند که اهل بهار فقط بهارهای زندگیش را خواهد شمرد...

پ.ن. 3 اهالی بهار می دانند که اهل بهار در پاییز فقط دلش به آسمانِ بارانیش دلگرم است...

پ.ن.4 خش خش های تک نفره روی یک پاییزِ تنهای پرهیاهو...

پ.ن. 5 این آسمان، سرِ آن ندارد که ببارد؟ ... دلم بی طاقت شده برایش...

پ.ن.6 

گفتم که دل از تو برکنم نتوانم / یا بی‌غم تو دمی زنم نتوانم

 گفتم که ز سر برون کنم سودایت / ای خواجه اگر مرد منم نتوانم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت توسط ری را |

در "برادران کارامازف" داستایفسکی پیداست که بعضی از مهم‌ترین حرف‌هاش را از زبان سالک "زوسیما" خطاب به پیروانش می‌گوید. تکه‌یی از این آموزه‌ها را از صقحه‌ی ۹۱ (ترجمه‌ی پرویز شهدی، نشر به‌سخن) نقل می‌کنم:

"به‌ویژه از دروغ‌گفتن بپرهیزید، هر نوع دروغی، به‌ویژه دروغ‌گفتن به خودتان. خیلی مواظب دروغ‌ها باشید. در هر ساعت و در هر لحظه مواظب باشید دروغ در حرف‌ها یا افکار و عمل‌هاتان وارد نشود. از متنفر بودن از خودتان هم بگریزید. اگر چیزی به نظرتان بد و زشت می‌آید، همین اندازه که شما به بد یا زشت‌بودن آن پی برده‌اید، مصفا و پاک می‌شود. ترس را هم به خودتان راه ندهید، چون ترس از دروغ‌گفتن حاص می‌شود. در راه عشق حتی از بزدلی و ضعف خودتان هم هراس نداشته باشید. حتی اگر عمل بدی هم از شما سر زد، باز بیش از اندازه نترسید. متاسفم که برای آرام‌کردن روح شما،‌ بیش از این چیزی ندارم به شما بگویم، چون عشق عملی در کنار عشق تخیلی چیزی بی‌رحمانه و ترسناک است. عشق تخیلی تشنه‌ی اقدامی فوری است تا خشنودی سریعی هم به‌وجود بیاورد، همچنین دوست دارد، همه آن را ببینند و به وجودش پی‌ببرند. از این راه، آدم به جایی می‌رسد که حاضر می‌شود حتی جانش را هم فدا کند، به این شرط که این امر زیاد به‌درازا نکشد؛ بلکه خیلی سریع صورت بگیرد و مانند صحنه‌ی نمایش همه شاهد آن باشند و تمجیدتان کنند. حال آن‌که عشق عملی و فعال یک کار و رعایت یک انضباط است، حتی برای خیلی‌ها می‌تواند عملی واقعی به‌شمار رود."”

آموزه های داستایفسکی- حسین سناپور


برچسب‌ها: پاراگراف از کتاب
+ نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را

بعضی وقت ها هم می خواهی همه بقیه نقش را زیبا کنی ... هر چند بعضی چیزها سر جایش نباشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را

زیر دست جمیله نشسته ام، بندش را محکم می گیره و گره می زنه

می گه واقعا از علم و اینا خوشت می آد... مگه می شه ... می خندم می گم آره جمیله دوست دارم می گه یادم باشه ببینم مامانت سرِ تو چی خورده بود، منم بخورم ... می خندم می گم برعکسشو بخور

دارم فکر می کنم هر آدمی می تونه روح بعضی چیزها رو بفهمه ...

و انگاری روح بعضی چیزها رو هیچ وقت نمی تونه درک کنه!

دارم فکر می کنم به دکتره که 72 ساعته داره این دو تا هم آوازی گروه گلنوش خالقی رو

پشت سرِ هم گوش می ده و ... بماند از تعبیرش بعد از هر بار شنیدنش...

ولی معلومه چیزی از روحِ این هم آوازی باس و تنور ها و .. بهش دست می ده که

شاید من از دیدن یک نقاشی، کاشی کاری یا نگارگری بهم دست می ده...

دارم فکر می کنم من هیچ وقت با هیچ ورزشی نتونستم ارتباط روحی و جسمی برقرار کنم

و نفهمیدم چی شد که از همون بار اول همه حس و حال حرکاتِ عجیب غریب یوگا رو فهمیدم

و شدم سوگولی استاد یوگی عزیز...

دارم فکر می کنم به شهرِ یخی ... که من هیچ موقع نتونستم روحِ شهر یخی رو بفهمم

کوچه و خیابان و مردمِ شهر برام گنگ بودند ... قلب شهر با قلب من نمی زد...

دارم فکر می کنم آدم هرجا که می رود باید روحِ شهر رو بشناسه ... نبضِ شهر رو بتونه بگیره...

من روح تهران رامی فهمم... نبضش را بخواهم بگیرم می روم چهارراه ولیعصرش.. بازارِ تجریجش

می دانم قلب شهر کجاست... خلوتش کجاست... بالایش کجاست...روحِ شهرم را می فهمم...

دارم فکر می کنم به چیزی مثلِ رابطه...

من هیچ موقع روحِ رابطه را نفهمیدم! از سیاس بودن هم در رابطه بدم می آید!

درست هر زمان که بی حوصله و بی علاقه و بی حس بودم آدم مربوط می شد پر از خواستن

و هر موقع فکر می کردم حالا دیگر می توانم وابسته شوم همه چیز پاک می شد...

فکر می کنم همیشه نبضِ رابطه را اشتباه می گیرم یا روحِ رابطه دو نفره را کلا نمی توانم درک کنم!

هنوز هم فکر می کنم رابطه ای که بدون سیاست و دو دو تا چهارتا کردن و فلان فلان جلو نرود

به پشیزی نمی ارزد! حالا هی بگو تنهایی... تنهایی بعضی وقت ها به خیلی چیزها هم می ارزد!

"سكوت ِ بي نهايت ِ بعد از آواز را
مخاطب ِ تازه از راه رسيده
فكر مى كند سكوت ِ كوتاه ِ قبل از آغاز است
پس بي خبر
انتظار چيزى را مى كشد
كه هرگز نخواهد شنيد..." علیرضا روشن

دارم فکر می کنم به برنامه های بیست ساله آینده علمی و هنری ام که هر جور بالا پایین می کنم

جای هیچ کس دیگری به غیر از خودم در آن نیست!

می دانم بیست سالِ آینده به برنامه ریزی این روزهایم خواهم خندید همانطور که

این روزها به برنامه ریزی های 18 سالگی ام می خندم

ولی خیالی نیست... برنامه می ریزیم جهت انبساط خاطر ساکنانِ بارگاه و فرشتگانِ دور و برش :)

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

به به ...


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را

همه فیزیکی ها ماه اول که می آن دانشکده،

این سه تا کتاب & تاریخچه زمان هاوکینگ رو می خرن...

بعد تا یه چند ماهیی بزرگترین دغدغه زندگیشون می شه فهم کهکشان و عالم

بی خیالِ پول و سیاست و آدم های زمینی...

کلن کله اشون رو به آسمونه و تو ستاره ها سیر می کن...

بعد یک ترم یا مشروط می شن ... یا شکست عشقی افلاطونی می خورن 

یا هم از زور گشنگی و کثیفی رو به زوال می رن ... البته مورد آخری شایع تره!

خلاصه آخرش بی خیالِ آسمون می شن و ...

فقط هر از گاهی که آسمون صاف باشه یادِ ایام می کنند!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

در چنين وحشت‌نما پاييز ،

کارغوان از بيم ِ هرگز گل نياوردن ،

در فراق ِ رفته‌ی ِ امّيدهايش خسته ‌می‌ماند ،

‌می‌شکافد او بهار ِ خنده‌ی ِ امّيد را ز امّيد ؛

واندر او گل ‌می‌دواند ...


برچسب‌ها: شعر, نیما
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را

اندر همین حوالی نوشت 1: به قول "شید" فرق است بین "نیاز" و "آرزو"!

داشتن خونه و ماشین و شغل و یه رابطه خوب یه نیازِ نه آرزو...

آرزو جنسش باید از نوعِ دیگه ای باشه...

خیلی از ماها تا وقتی به نیازهامون نرسیدیم ... این نیازهامون می شن آرزوهامون

ولی از ما بدتر اونایی هستن که وقتی به این نیازهاشون رسیدن بازهم

امتداد همین نیازهاشون در مقیاس بزرگتر می شه آرزوهاشون...

به نظرِ من، هر آدمی هرچقدر هم نیازمند

بد نیست گه گاه یه چیزی از جنسِ "آرزو" هم داشته باشه!

اندر همین حوالی نوشت 2:

فکر کن یک چمدون خالیه خیلی سنگین رو هی از این ور بکشونی اونور

فکر کن صبح که از خواب پامی شی تا شب که داری می خوابی این چمدون سنگینِ خالی رو

همه جا با خودت بکشی... فکر کن حتی شب هم که داری می خوابی چمدون رو بگیری تو بغلت

و باز هم با همه زمختی و سنگینی که بعضی وقت ها له ات میکنه بعضی وقت هازخمی!

باز هم  اون رو همه جا همراهت داشته باشی...

....

فکر می کنم ناخودآگاهِ هممون پر هست از این همین چمدون های خالیِ سنگین...

انگاری آدم هایی که تو زندگی ما هستن چمدون های پری هستن

 که هر بار بازشون بکینم می تونیم چیز جدیدی از توشون پیدا کنیم! ولی...

آدم های زندگی که دیگه تو زندگیمون نیستن... می شن همون چمدون های خالی که

هر چند سنگین دیگه چیزی برای ما ندارن!

 یه جایی از زندگی باید این چمدون های خالی زندگی امون رو جا بگذاریم و سبکتر جلو بریم.

اندر همین حوالی نوشت 3: این روزها دانشگاه پر شده از دانشجوهای جدید شهر الورود :)

یادش به خیر 17 سال پیش بود ... روز اول دانشگاه با ننی آشنا شدم...

خوبه که بعد از 17 سال ... دوباره همو می بینیم ... و ننی هنوز به فکر تسلی بخشی فلسفی منه... انگاری بعضی آدم های زندگی رو آدم تو همون نگاه اول می فهمه که قراره یک عمر همراه داشته باشه ...بعضی آدم های زندگی تا همیشه برای آدم چمدون های پر باقی می مونن!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت توسط ری را

"وقتی یک چیز نوی جذاب می‌بینی،‌ دست‌وپات شل می‌شود. رنگ‌ولعابش چشم‌ات را می‌گیرد. دل‌ات شروع می‌کند به غنج‌زدن. چشم‌هات سیر نمی‌شود. هی می‌خواهی تماشاش کنی. می‌خواهی مال تو باشد. آن همه رنگ و آن شکل زیبا. می‌خواهی توی دست‌هات بگیری‌اش. زیروبالاش را نگاه کنی. از پوستت گرما می‌زند بیرون. چشم‌هات بی‌تاب می‌شوند. فکر نمی‌کنی چه کارها ازش برمی‌آید. فکر نمی‌کنی توش چیست. فکر نمی‌کنی برای چه هست. جذاب است؛ همان که می‌خواهی در نگاه اول هر چیزی باشد. هست، ‌جذاب است. می‌روی و می‌آیی. چشم ازش برنمی‌داری. دور نمی‌شوی ازش. آن‌قدر پی‌اش را می‌گیری، ‌تا مالِ تو می‌شود. توی دست‌هات نگه‌اش می‌داری. آرام می‌شوی. آرام می‌شوی. حالا کم‌کم فکر می‌کنی که چه کارها می‌کند، که چه کارها می‌شود باهاش کرد. نه، انگار خیلی کار نمی‌شود باهاش کرد. چند کاری شاید. دیگر همین. آرام شده‌یی. نه رنگ و نه شکل‌اش دیگر به هیجان‌ات نمی‌آورد. آرام ‌آرام دست‌هات را شل میکنی. می‌گذاری به حال خودش باشد. شاید نزدیک. شاید هم کم‌کم یک گوشه‌ی نادیدنی. حالا چشم‌هات باز می‌گردد. دل‌ات آرام ندارد. هیجان می‌خواهد. می‌گردی، می‌گردی، ‌می‌گردی. دوباره از نو.

یک روز هم بزرگ شاید بشوی. آن وقت می‌فهمی از ورای آن زیبایی،‌ آن رنگ و لعاب، از ورای آن هیجانی که نوهای جذاب به‌ات می‌دهند، به باطن آن چیز هم نگاه بندازی،‌ پیش از آن که بخواهی‌اش. بی‌آن که دست بزنی به‌اش حتا، از ورای ظاهرش بفهمی چه کارها می‌کند،‌ چه کارها برای تو خواهد کرد، چه کارهای تمام‌نشدنی برات خواهد کرد، که اگر نه هیجان، دست‌کم هر روز و همیشه رضایت بدهد به‌ات.

روزی که بزرگ بشوی، بیش‌تر به باطن چیزها نگاه می‌کنی، و نه فقط به ظاهرشان. آن وقت می‌بینی که بعضی چیزها زود کهنه می‌شوند و بعضی چیزها شاید اصلا کهنه نشوند."

حسین سناپور- 19 تیر 1393

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را

اندرهمین حوالی نوشت1- استاد یوگی عزیز امروز می گفت... ناخودآگاه آدم مثل یه اقیانوس عمیق هست همونطور که به اعماق چاله های پر عمق ، به خاطرِ فشار آب، از یه حدی بیشتر نمی شه دست یافت تو اعماقِ ناخودآگاهِ آدم هم به راحتی نمی شه فرو رفت... مراقبه می خواد و آرام شدن... هیچ گوهری رو روی سطح اقیانوس نمی شه پیدا کرد ... باید عمیق رفت و عمیق شد...

اندرهمین حوالی نوشت2- می گن تنها راهی که آدم رو می تونه در لحظه حال نگه داره ... دنبال کردنِ دم و بازدم هست... نظاره کردن نفس ها آدم رو در لحظه حال نگاه می داره...

اندرهمین حوالی نوشت3- بعضی موقع ها، "پذیرفتن"... پذیرفتنِ شرایط، پذیرفتنِ آدم ها، پذیرفتن اتفاق ها، پذیرفتن و ادامه دادنِ منطقی زندگی، درست ترین و آرامش بخشترین تصمیمی هست که یه آدم می تونه در شرایطِ مختلف بگیره... 

اندرهمین حوالی نوشت4-حقیقت اینه که بعضی وقت ها نمی دونم خدا رو چطور شکر کنم برای آدم های آنقدر خوبی که دور و برم هستند... حقیقت اینه که بعضی وقت ها دوست دارم، کمی از دور به آدم های خیلی خوب و دوست داشتنی زندگیم نگاه کنم... چشم انداز این همه آدمِ خوب زندگیم همه دلگرمیم هست...

" ياد بعضي نفرات

روشنم مي‌دارد .....

....قوتم مي‌بخشد

راه مي‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرايم

گرم مي‌آيد از گرمي عالي دمشان

نام بعضي نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دل‌تنگي

سويشان دارم دست

جرأتم مي‌بخشد

روشنم مي‌دارد..." نیما یوشیج

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

مطالب قدیمی‌تر