در "برادران کارامازف" داستایفسکی پیداست که بعضی از مهم‌ترین حرف‌هاش را از زبان سالک "زوسیما" خطاب به پیروانش می‌گوید. تکه‌یی از این آموزه‌ها را از صقحه‌ی ۹۱ (ترجمه‌ی پرویز شهدی، نشر به‌سخن) نقل می‌کنم:

"به‌ویژه از دروغ‌گفتن بپرهیزید، هر نوع دروغی، به‌ویژه دروغ‌گفتن به خودتان. خیلی مواظب دروغ‌ها باشید. در هر ساعت و در هر لحظه مواظب باشید دروغ در حرف‌ها یا افکار و عمل‌هاتان وارد نشود. از متنفر بودن از خودتان هم بگریزید. اگر چیزی به نظرتان بد و زشت می‌آید، همین اندازه که شما به بد یا زشت‌بودن آن پی برده‌اید، مصفا و پاک می‌شود. ترس را هم به خودتان راه ندهید، چون ترس از دروغ‌گفتن حاص می‌شود. در راه عشق حتی از بزدلی و ضعف خودتان هم هراس نداشته باشید. حتی اگر عمل بدی هم از شما سر زد، باز بیش از اندازه نترسید. متاسفم که برای آرام‌کردن روح شما،‌ بیش از این چیزی ندارم به شما بگویم، چون عشق عملی در کنار عشق تخیلی چیزی بی‌رحمانه و ترسناک است. عشق تخیلی تشنه‌ی اقدامی فوری است تا خشنودی سریعی هم به‌وجود بیاورد، همچنین دوست دارد، همه آن را ببینند و به وجودش پی‌ببرند. از این راه، آدم به جایی می‌رسد که حاضر می‌شود حتی جانش را هم فدا کند، به این شرط که این امر زیاد به‌درازا نکشد؛ بلکه خیلی سریع صورت بگیرد و مانند صحنه‌ی نمایش همه شاهد آن باشند و تمجیدتان کنند. حال آن‌که عشق عملی و فعال یک کار و رعایت یک انضباط است، حتی برای خیلی‌ها می‌تواند عملی واقعی به‌شمار رود."”

آموزه های داستایفسکی- حسین سناپور


برچسب‌ها: پاراگراف از کتاب
+ نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را

بعضی وقت ها هم می خواهی همه بقیه نقش را زیبا کنی ... هر چند بعضی چیزها سر جایش نباشد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را

زیر دست جمیله نشسته ام، بندش را محکم می گیره و گره می زنه

می گه واقعا از علم و اینا خوشت می آد... مگه می شه ... می خندم می گم آره جمیله دوست دارم می گه یادم باشه ببینم مامانت سرِ تو چی خورده بود، منم بخورم ... می خندم می گم برعکسشو بخور

دارم فکر می کنم هر آدمی می تونه روح بعضی چیزها رو بفهمه ...

و انگاری روح بعضی چیزها رو هیچ وقت نمی تونه درک کنه!

دارم فکر می کنم به دکتره که 72 ساعته داره این دو تا هم آوازی گروه گلنوش خالقی رو

پشت سرِ هم گوش می ده و ... بماند از تعبیرش بعد از هر بار شنیدنش...

ولی معلومه چیزی از روحِ این هم آوازی باس و تنور ها و .. بهش دست می ده که

شاید من از دیدن یک نقاشی، کاشی کاری یا نگارگری بهم دست می ده...

دارم فکر می کنم من هیچ وقت با هیچ ورزشی نتونستم ارتباط روحی و جسمی برقرار کنم

و نفهمیدم چی شد که از همون بار اول همه حس و حال حرکاتِ عجیب غریب یوگا رو فهمیدم

و شدم سوگولی استاد یوگی عزیز...

دارم فکر می کنم به شهرِ یخی ... که من هیچ موقع نتونستم روحِ شهر یخی رو بفهمم

کوچه و خیابان و مردمِ شهر برام گنگ بودند ... قلب شهر با قلب من نمی زد...

دارم فکر می کنم آدم هرجا که می رود باید روحِ شهر رو بشناسه ... نبضِ شهر رو بتونه بگیره...

من روح تهران رامی فهمم... نبضش را بخواهم بگیرم می روم چهارراه ولیعصرش.. بازارِ تجریجش

می دانم قلب شهر کجاست... خلوتش کجاست... بالایش کجاست...روحِ شهرم را می فهمم...

دارم فکر می کنم به چیزی مثلِ رابطه...

من هیچ موقع روحِ رابطه را نفهمیدم! از سیاس بودن هم در رابطه بدم می آید!

درست هر زمان که بی حوصله و بی علاقه و بی حس بودم آدم مربوط می شد پر از خواستن

و هر موقع فکر می کردم حالا دیگر می توانم وابسته شوم همه چیز پاک می شد...

فکر می کنم همیشه نبضِ رابطه را اشتباه می گیرم یا روحِ رابطه دو نفره را کلا نمی توانم درک کنم!

هنوز هم فکر می کنم رابطه ای که بدون سیاست و دو دو تا چهارتا کردن و فلان فلان جلو نرود

به پشیزی نمی ارزد! حالا هی بگو تنهایی... تنهایی بعضی وقت ها به خیلی چیزها هم می ارزد!

"سكوت ِ بي نهايت ِ بعد از آواز را
مخاطب ِ تازه از راه رسيده
فكر مى كند سكوت ِ كوتاه ِ قبل از آغاز است
پس بي خبر
انتظار چيزى را مى كشد
كه هرگز نخواهد شنيد..." علیرضا روشن

دارم فکر می کنم به برنامه های بیست ساله آینده علمی و هنری ام که هر جور بالا پایین می کنم

جای هیچ کس دیگری به غیر از خودم در آن نیست!

می دانم بیست سالِ آینده به برنامه ریزی این روزهایم خواهم خندید همانطور که

این روزها به برنامه ریزی های 18 سالگی ام می خندم

ولی خیالی نیست... برنامه می ریزیم جهت انبساط خاطر ساکنانِ بارگاه و فرشتگانِ دور و برش :)

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

به به ...


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را

همه فیزیکی ها ماه اول که می آن دانشکده،

این سه تا کتاب & تاریخچه زمان هاوکینگ رو می خرن...

بعد تا یه چند ماهیی بزرگترین دغدغه زندگیشون می شه فهم کهکشان و عالم

بی خیالِ پول و سیاست و آدم های زمینی...

کلن کله اشون رو به آسمونه و تو ستاره ها سیر می کن...

بعد یک ترم یا مشروط می شن ... یا شکست عشقی افلاطونی می خورن 

یا هم از زور گشنگی و کثیفی رو به زوال می رن ... البته مورد آخری شایع تره!

خلاصه آخرش بی خیالِ آسمون می شن و ...

فقط هر از گاهی که آسمون صاف باشه یادِ ایام می کنند!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

در چنين وحشت‌نما پاييز ،

کارغوان از بيم ِ هرگز گل نياوردن ،

در فراق ِ رفته‌ی ِ امّيدهايش خسته ‌می‌ماند ،

‌می‌شکافد او بهار ِ خنده‌ی ِ امّيد را ز امّيد ؛

واندر او گل ‌می‌دواند ...


برچسب‌ها: شعر, نیما
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را

اندر همین حوالی نوشت 1: به قول "شید" فرق است بین "نیاز" و "آرزو"!

داشتن خونه و ماشین و شغل و یه رابطه خوب یه نیازِ نه آرزو...

آرزو جنسش باید از نوعِ دیگه ای باشه...

خیلی از ماها تا وقتی به نیازهامون نرسیدیم ... این نیازهامون می شن آرزوهامون

ولی از ما بدتر اونایی هستن که وقتی به این نیازهاشون رسیدن بازهم

امتداد همین نیازهاشون در مقیاس بزرگتر می شه آرزوهاشون...

به نظرِ من، هر آدمی هرچقدر هم نیازمند

بد نیست گه گاه یه چیزی از جنسِ "آرزو" هم داشته باشه!

اندر همین حوالی نوشت 2:

فکر کن یک چمدون خالیه خیلی سنگین رو هی از این ور بکشونی اونور

فکر کن صبح که از خواب پامی شی تا شب که داری می خوابی این چمدون سنگینِ خالی رو

همه جا با خودت بکشی... فکر کن حتی شب هم که داری می خوابی چمدون رو بگیری تو بغلت

و باز هم با همه زمختی و سنگینی که بعضی وقت ها له ات میکنه بعضی وقت هازخمی!

باز هم  اون رو همه جا همراهت داشته باشی...

....

فکر می کنم ناخودآگاهِ هممون پر هست از این همین چمدون های خالیِ سنگین...

انگاری آدم هایی که تو زندگی ما هستن چمدون های پری هستن

 که هر بار بازشون بکینم می تونیم چیز جدیدی از توشون پیدا کنیم! ولی...

آدم های زندگی که دیگه تو زندگیمون نیستن... می شن همون چمدون های خالی که

هر چند سنگین دیگه چیزی برای ما ندارن!

 یه جایی از زندگی باید این چمدون های خالی زندگی امون رو جا بگذاریم و سبکتر جلو بریم.

اندر همین حوالی نوشت 3: این روزها دانشگاه پر شده از دانشجوهای جدید شهر الورود :)

یادش به خیر 17 سال پیش بود ... روز اول دانشگاه با ننی آشنا شدم...

خوبه که بعد از 17 سال ... دوباره همو می بینیم ... و ننی هنوز به فکر تسلی بخشی فلسفی منه... انگاری بعضی آدم های زندگی رو آدم تو همون نگاه اول می فهمه که قراره یک عمر همراه داشته باشه ...بعضی آدم های زندگی تا همیشه برای آدم چمدون های پر باقی می مونن!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت توسط ری را

"وقتی یک چیز نوی جذاب می‌بینی،‌ دست‌وپات شل می‌شود. رنگ‌ولعابش چشم‌ات را می‌گیرد. دل‌ات شروع می‌کند به غنج‌زدن. چشم‌هات سیر نمی‌شود. هی می‌خواهی تماشاش کنی. می‌خواهی مال تو باشد. آن همه رنگ و آن شکل زیبا. می‌خواهی توی دست‌هات بگیری‌اش. زیروبالاش را نگاه کنی. از پوستت گرما می‌زند بیرون. چشم‌هات بی‌تاب می‌شوند. فکر نمی‌کنی چه کارها ازش برمی‌آید. فکر نمی‌کنی توش چیست. فکر نمی‌کنی برای چه هست. جذاب است؛ همان که می‌خواهی در نگاه اول هر چیزی باشد. هست، ‌جذاب است. می‌روی و می‌آیی. چشم ازش برنمی‌داری. دور نمی‌شوی ازش. آن‌قدر پی‌اش را می‌گیری، ‌تا مالِ تو می‌شود. توی دست‌هات نگه‌اش می‌داری. آرام می‌شوی. آرام می‌شوی. حالا کم‌کم فکر می‌کنی که چه کارها می‌کند، که چه کارها می‌شود باهاش کرد. نه، انگار خیلی کار نمی‌شود باهاش کرد. چند کاری شاید. دیگر همین. آرام شده‌یی. نه رنگ و نه شکل‌اش دیگر به هیجان‌ات نمی‌آورد. آرام ‌آرام دست‌هات را شل میکنی. می‌گذاری به حال خودش باشد. شاید نزدیک. شاید هم کم‌کم یک گوشه‌ی نادیدنی. حالا چشم‌هات باز می‌گردد. دل‌ات آرام ندارد. هیجان می‌خواهد. می‌گردی، می‌گردی، ‌می‌گردی. دوباره از نو.

یک روز هم بزرگ شاید بشوی. آن وقت می‌فهمی از ورای آن زیبایی،‌ آن رنگ و لعاب، از ورای آن هیجانی که نوهای جذاب به‌ات می‌دهند، به باطن آن چیز هم نگاه بندازی،‌ پیش از آن که بخواهی‌اش. بی‌آن که دست بزنی به‌اش حتا، از ورای ظاهرش بفهمی چه کارها می‌کند،‌ چه کارها برای تو خواهد کرد، چه کارهای تمام‌نشدنی برات خواهد کرد، که اگر نه هیجان، دست‌کم هر روز و همیشه رضایت بدهد به‌ات.

روزی که بزرگ بشوی، بیش‌تر به باطن چیزها نگاه می‌کنی، و نه فقط به ظاهرشان. آن وقت می‌بینی که بعضی چیزها زود کهنه می‌شوند و بعضی چیزها شاید اصلا کهنه نشوند."

حسین سناپور- 19 تیر 1393

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را

اندرهمین حوالی نوشت1- استاد یوگی عزیز امروز می گفت... ناخودآگاه آدم مثل یه اقیانوس عمیق هست همونطور که به اعماق چاله های پر عمق ، به خاطرِ فشار آب، از یه حدی بیشتر نمی شه دست یافت تو اعماقِ ناخودآگاهِ آدم هم به راحتی نمی شه فرو رفت... مراقبه می خواد و آرام شدن... هیچ گوهری رو روی سطح اقیانوس نمی شه پیدا کرد ... باید عمیق رفت و عمیق شد...

اندرهمین حوالی نوشت2- می گن تنها راهی که آدم رو می تونه در لحظه حال نگه داره ... دنبال کردنِ دم و بازدم هست... نظاره کردن نفس ها آدم رو در لحظه حال نگاه می داره...

اندرهمین حوالی نوشت3- بعضی موقع ها، "پذیرفتن"... پذیرفتنِ شرایط، پذیرفتنِ آدم ها، پذیرفتن اتفاق ها، پذیرفتن و ادامه دادنِ منطقی زندگی، درست ترین و آرامش بخشترین تصمیمی هست که یه آدم می تونه در شرایطِ مختلف بگیره... 

اندرهمین حوالی نوشت4-حقیقت اینه که بعضی وقت ها نمی دونم خدا رو چطور شکر کنم برای آدم های آنقدر خوبی که دور و برم هستند... حقیقت اینه که بعضی وقت ها دوست دارم، کمی از دور به آدم های خیلی خوب و دوست داشتنی زندگیم نگاه کنم... چشم انداز این همه آدمِ خوب زندگیم همه دلگرمیم هست...

" ياد بعضي نفرات

روشنم مي‌دارد .....

....قوتم مي‌بخشد

راه مي‌اندازد

و اجاق کهن سرد سرايم

گرم مي‌آيد از گرمي عالي دمشان

نام بعضي نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دل‌تنگي

سويشان دارم دست

جرأتم مي‌بخشد

روشنم مي‌دارد..." نیما یوشیج

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را

این پاراگراف حسین سناپور را که خواندم به فکر فرو رفتم.

حقیقتش فکر می کنم همه امان داریم به وادی "فست-فود"، "فست-لایف" و سایر امور فست دیگر وارد می شویم. راستش فکر نمی کردم این بی صبری و تند تند و کم عمق کار کردن به وادی اهل قلم هم کشیده شده باشد... بیشتر اهلِ شبه-علم را می بینم که بی صبر می خواهیم "پرفسور بالتازار وار" خیلی سریع و کم تلاش، به نتایج شگرف برسیم! حالا فکر می کنم این بی صبری، تند تند کار کردن، کم عمق پیش رفتن، پشت سرِ هم بوق زدن و هول دادن مداوم هم، انگاری به همه لایه های زندگی آدم ها کشیده شده است... شاید هم یه موقع آدمیزاد دوباره به این نتیجه برسد که چیزهای بیشتری می تواند در زندگی، علم و هنرِ کمی آرامتر و پر عمق تر بیابد!

فکر می کنم زندگی، فهمیدن، آموختن و خلق کردن در آرامش، بدون شتابِ سرسام آور لحظات بسیار مطبوع تر هست.

"ایمان اساسا باور به چیزی است نادیدنی. چیزی که پیش چشم نیست و باید از نشانه‌ها باورش کرد. این که فردایی به‌تر وجود دارد، یا هر چیزی مثل آن. به گمان من مبنای خوب زنده‌گی کردن و پیش‌رفتن ایمان است. ایمان به این که کارِ امروز فردا نتیجه می‌دهد و جهان فردا جهانی به‌تر خواهد بود. یا هر چه مثلِ این‌ها.

زیاد شنیده‌ایم که می‌گویند نسلِ امروز (یعنی مثلا نسل‌های جوان یکی دو دهه‌ی اخیر) بی‌‌آرمان است. نمی‌دانم. شاید حرف درستی باشد و شاید هم نه، اما چیزی که به نظر من می‌آید (و به آن بی‌آرمانی هم حتما بی‌ربط نیست) این است که نسل جوان یکی دودهه‌ی اخیر معمولا بی‌ایمان است. به فردای به‌تر و به کار و به خودش و به هر چیزی که به او انگیزه‌ی بیش‌تری می‌دهد برای کار و برای صبر بی‌ایمان است و به امروز و به نتیجه‌ی فوری و به رسیدن به مقصود با کم‌ترین کار فکر می‌کند. این را البته و طبعا در مقایسه با نسل‌های قبل‌تر می‌گویم و من هم طبعا مثل آن‌ها که می‌گویند این نسل بی‌آرمان است، شاهدی جز مشاهدات کلی خودم و نتیجه‌گیری براساس آن‌ها ندارم.

گمانم این نسلی که صحبتش است، آن‌قدر ایمان را در ظاهرسازی و نشانه‌های ظاهری دید و چنان با ایمان‌های ظاهری بزرگ شد که اصلا فرصت این را پیدا نکرد که به ایمان جور دیگری هم فکر کند. این نه فقط از آموزش‌های رسمی، که در آموزه‌های اخلاقی این چند دهه در سطح جامعه هم به او القا شد. این شد که حالا فقط آن چه را که می‌بیند، یا دست‌بالا فقط آن چه را که نتیجه‌اش را بتواند فوری ببیند، باور می‌کند. آينده‌های دور، حتا یک دهه یا نیم‌دهه را هم قبول ندارد و به‌اش فکر نمی‌کند. حتا در داستان‌نویسی هم شواهدش را می‌شود دید. رمان‌های چند جلدی نوشته نمی‌شوند. نه چون خواننده ندارند،‌ که دارند و مثالش "کلیدر" و کتاب‌های خارجی از همین دست، که هنوز پر فروش‌اند. اما کسی حوصله‌ی نوشتنش را ندارد. رمان‌ها حتا چند صد صفحه هم نیستند. از آن مهم‌تر این که حتا برای رمان‌های دویست صفحه‌یی هم کم‌تر کسی است که بیش‌تر از شش ماه وقت بگذارد. دوستان نویسنده حتا حاضرند رمان‌هاشان را به فرموده‌ی اداره‌ی کتاب تکه‌پاره کنند تا چاپ شود. در میان دوستانی که دیده‌ام اهل صبرند (که نشانه‌یی از همان ایمان است)،‌اغلب دوستان هم‌نسل خودمند. جوان‌ترها به امروز و امسال فکر می‌کنند و نه به چند سال بعد. نشانه‌ی دیگر از داستان‌نویسی هم این که، تعداد بسیار زیادی علاقه‌مند وارد داستان‌نویسی می‌شوند و چند ماه و گاه یکی دوسالی با داستان سروکله می‌زنند، اما این نهایت صبرشان است. من هم اغلب به دوستان گفته‌ام که این جا با رشته‌های دیگر فرق می‌کند و اگر در دانشگاه با مثلا چهار سال می‌شود مهندس شد و سرِ کار رفت و نانی درآورد، این جا شاید شش هفت سال طول بکشد که کسی نویسنده‌ی متوسطی بشود. مگر آن که جنم خاص یا زمینه‌ی خاصی داشته باشد. البته اغلب فکر می‌کنند این جنم را دارند و حالا یا تند و تند کتاب چاپ می‌کنند، یا اصلا عطای این کار را به لقاش می‌بخشند.

این دوستان بی‌ایمان، یا کم ایمان، در جنبه‌های دیگر زنده‌گی‌شان هم چنین‌اند: در فعالیت‌های اقتصادی، در روابطِ زناشویی، در دوستی، و در فعالیت‌های سیاسی و غیره هم. همه به نتایج فوری فکر می‌کنند و حاضر نیستند چیزی را در درازمدت بسازند و پیش بروند. هر بنایی که می‌سازند کوتاه مدت است و وقتی به نتیجه‌ی دل‌خواه نمی‌رسند، ناگزیر رها می‌کنند و سراغ چیزی دیگر می‌روند.

شاید کسی بگوید اصلا درستش همین است. فرصت کم است و این‌طور نیست که همیشه هم صبرکردن و کارکردن نتیجه داده باشد. پس به‌تر است زودتر موقعیت‌مان را عوض کنیم تا این که تلاش بی‌هوده کنیم. من اصراری ندارم. شاید درست بگویند. تجربه اما به‌ام می‌گوید آن‌ها که مدام موقعیت‌شان را عوض کرده‌اند، شاید در کوتاه‌مدت چیزی گیرشان آمده،‌ اما آن چیز طبعا دندان‌گیر نبوده و آن آدم دوباره باید موقعیتش را عوض کند به امید چیز دندان‌گیرِ دیگری. چیزهای بزرگ نه با تغییر موقعیت، که فقط با ایمان و کار به دست می‌آیند. ایمان به این عبارت دیدن ظرفیت‌های نهفته‌ و چیزهای بالقوه در یک کار و آدم و جریان و غیره است و صبرکردن و تلاش برای شکوفاکردن آن. و کاش نسل‌های جدید ما این طور با ایمان آشنا می‌شدند و نه با ظواهر ساده‌ی رسمی آن.

و حرف آخر این که،‌می‌دانم که این موضوع بزرگ‌تر از آن است که بشود در یک یادداشت خوب باز و بعد جمع‌اش کرد و حتما این حرف‌ها بسیار مناقشه‌برانگیز است. پس به عنوان طرح موضوع فقط به‌اش نگاه کنید.

اول شهریور ۹۳-حسین سناپور"

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

این تبلیغ... اثر هنری! یا هر چیز دیگری که هست

 آدم که آن را می بیند دلش می گیرد!

آنها هیچ وقت نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند به جای منفعل کردن زنان

باید به آنها یاد بدهند هم مادرهای خوبی باشند

هم کارمندانِ!!!  بامسئولیت و البته مفید!

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را |

اصلا آدمیزاد به یک جایی از زندگی اش می رسد که می فهمد

نمی تواند همه آدم های زندگی را تا همیشه کنار خود داشته باشد...

اصلن آدم می فهمد آنهایی که باقی مانده اند به مصلحتی هست که هستند

و آنها که نمانده اند به خیری!

آدم های زندگی که هستند، بودنشان به هست و نیستشان نیست.

بودنشان به نقشی هست که هنوز در درون عمیق و آرام ما بازی می کنند.

آدم هایی که هیچ چیز از آنها باقی نمانده... آدم هایی که همیشه در وجودت حاضرند...

شاید خودم هم باور نکنم ...

هنوز هم گاهی در دلم از "دورترین" و "هست ترین" آدم های زندگیم طلب دعا می کنم!

هنوز هم به بهانه "هست ترین" آدم های وجودم دلخوشم.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: پاراگراف از کتاب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت توسط ری را

 

همیشه بعد از رفتن ها "هنگ" می کنم... فکر می کنم دیگر هیچ کاری برای انجام دادن ندارم!

زندگیم از وسط هرجایی که هست یهوو می چسبه به انتهاش!

نمی دونم چرا همیشه شهریور مرگ درب خونه آدم ها رو می زنه!

نمی دونم بر اساس چه قانون نانوشته ای هست که آدم هایی که بهشون می گیم "خوب"

روی کره خاکی روز به روز تنها، تنـــــــــها و تنـــــــــــــــــــهاتر می شوند...

دلگیرم...

تنهایی ها روی کره خاکی همیشه بزرگه

بزرگ به وسعت کره خاکی و همه آدم هاش ...

خدایا هوای دل آدم های خوبتو که

روی کره خاکیِ خیلی بزرگت، "تنـــــــــها" هستند

بیشتر داشته باش...

آرامشِ عزیزانِ زندگیمون رو می سپاریم به دستانِ خودت...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت توسط ری را

"شاخه ی نیلوفری، همچو برگ گل تری

می روی و می بری، سال و ماه و هر شبی

فصل ها آواره اند، دل به حُسنت داده اند

در نهانِ دلت، عشق را می بری

هر کجا می روی بانگ مهر منی..."

 

چه هیاهویی پیچیده در زمین و آسمانِ امشب

پاییز چه زود دارد رو می نماید...

هوسِ پاییز هم دارد این دلم...

حالم هم انگاری دارد برگ ریزان می شود...

شاید هم راست است که بی مرام شده ام

نبوده ام ... شده ام

خسته ام از یکهوو آمدن ها ... بی دلیل رفتن ها

بی بهانه بودن ها... ساکت شدن ها ...

خسته ام از دورشدن ها.. دورشدن ها

همه خستگی ها انگاری همه ناخودآگاهم را بدجوری پر کرده

همه بودن ها و نبودن ها و حرف و حدیث و سکوت و شدن ها و رفتن ها

برایم علی السویه شده انگاری...

چه رهایی کرختی پیچیده در وجودم...

بسان آنکه رها کرده ....غرق می شود...

آرام غرق می شود... در سکوت غرق می شود... دور می شود

آرامم... آرام و رهـــــــــــــا و کِرِخت... چه درونم برگریزان است!

"تنهایی" را بر "قَرار" ترجیح می دهیم در این پاییزِ زودرس!

+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت توسط ری را

این صفحه اول پتنت مربوط کشف لامپ توسط توماس ادیسون هست.

مشکل را حل کرد از یک سیم رسید به لامپ حبابی و ادامه ماجرا که می دونید...

داشتم فکر می کردم اگر تو این دوره زمونه...

منِ نوعی و اساتیدم، با این سطح از خلاقیت و خوش فکریِ باقی نمانده!

می خواستیم چند تا رساله تعریف کنیم که از سیم تنگستن برسیم به لامپ تنگستنی!

مطمئنم تو همون حلقه های اولیه تعریف پایان نامه، گرنتِ پژوهشی و تولیدِ مثلِ علمی اونقدر

دست و پا می زدیم که نتیجه کلی کمی تحقیق و مقدارِ بیشتر به هدر دادن سرمایه می شد:

چند تا رساله با عنوانهایی مثل:

اثر  فرفری سیم بر تولید نشر الکترونی

اثر رافنس فرفریِ پیچ پیچی سیم بر تولید الکترون

اثر رنگ روکشِ فرفریِ پیچ پیچیِ سیم بر نشر الکترونی

اثر هم زدن تگستن با عنصرِ فلان بر فرفری پیچ پیچی سیم

اثر فرفریِ پیچ پیچِی من بر پیچ پیچیِ فرفری سیم

.و....

خلاصه آنقدر پِچ پِچ و مَزمزِ عصرانه می خوردیم و فرفر می شدیم

که کجا یکهوو به ذهنمان می رسید

یک حباب هم بگذاریم بر روی این تنگستن پیچ پیچ فرفری!

به همه دانشمندانِ تولیدِ مثلِ علمی دور و بر که خیلی دلواپسِ

رتبه تولیدِ مثل ایران هستند که هی بره بالا... هی بره بالا... هی بره بالا

پیشنهاد می کنم یه سر به پتنت های این جنابِ ادیسون بزنند

بعد شاید معنای تولیدِ علم واقعی رو  بیشتر متوجه بشوند:

List_of_Edison_patents

البته این اشکال رو فقط به خودمون نمی گیرم...

انبوه ِمقالاتِ چاپ شده از خیلی جاهای دنیا خودش بیانگرِ

بازی-بازی با علم کردنِ در گوشه گوشه این کره خاکیه!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت توسط ری را |

اپیزودهای پشت سر هم که سالهاست شب ها، موقع برگشتن به خونه می بینم...

خیل آدم هایی که گلیم به دست و توپ به بغل

دور و بر پارک آب و آتش شب های تابستان رو سپری می کنند

به سر کوچه که می رسم یه پارک که دخترها شال به گردن موها را تا کمر رها کرده اند

دارند مثلن با پسرها بسکتبال بازی می کنند!

این رو به رو دور هم نشسته اند و بلند بلند می خندند و آب میوه دهن هم می گذارند

آنور تر چند تا زن سن بالا نشسته اند و دارند از روزمگی های زنانه اشان با هم حرف می زنند

اینورتر هم پیرمردها دور میز شطرنج دورهمی نشته اند و ساعت ها با هم بازی می کنند

.... این روزهای تابستانی این اپیزودها مرتب تکرار می شوند...

همیشه وقتی خسته از کار برمی گردم دیدن این روزمرگی و تعطیلات تابستانیِ مردم

حسابی به من مزه می کند ... از روزمرگی آدم ها همیشه لذت می برم

یکهوو یادم آمد سالها پیش که مجبور بودیم صبح زود مدرسه برویم

توی اتوبانِ مدرس شمال هر روز ماشین هایی از کنار سرویس مدرسه رد می شد

که چند تا دختر و پسر توش نشسته بودند و چوب اسکی رو هم به باربند وصل کرده بودند

اون روزها همیشه می گفتیم ای ول مدرسه که تموم بشه ...

تو جونی امون چه عشق و حالی بکنیم ماها هم!

مدرسه تموم شد... دانشگاه هم تموم شد... کار هم شروع شد ولی

زندگی من و خیلی دیگه مثل من هیچ وقت فازِ تعطیلاتِ محض و یه ریلکس اساسی رو به خودش ندید

حقیقتش اینه که ماها تبدیل شدیم به آدم هایی که همیشه از برنامه امون عقبیم

و اگر بیشتر و بیشتر کار نکنیم کارهای قبلی بیشتر روی هم تلنبار می شن

این ترس از تلنبار شدن! باعث شده سالهاست در حسرتِ یه بی خیال نشستنِ اساسی بمونیم!

شاید هم یاد نگرفتیم ... بلد نیستیم...

واقعیت اینه که وقتی یه آدمی وارد زندگیم می شه و ازم می خواد یه زنِ عادی باشم

خنده ام می گیره... همه اش یاد این بیست و اندی سالِ زندگی نسبتا غیرعادی می افتم

درست مثل اینکه یه آدم با سالها مشقت یه بیزینس بزرگ راه انداخته و یکهوو ازش بخوای کارشو بریزه دور!

حقیقت اینه که من، مثل خیلی های دیگه، همیشه از وارد شدن به زندگی واقعیِ عادی می ترسم!

فکر می کنم انبوهِ آرامش ... با همه قلقلکِ ذهنی،

نتیجه اش یک سستی، پوچی و حوصله سر رفتن عظیم خواهد شد!

فکر می کنم آدم ها هیچ وقت نباید از آدم هایی که زندگی عادی نداشته اند

بخواهند مثلِ یک آدمِ عادی وارد زندگیشان شود...

آدم های با زندگی عادی توی جامعه زیاد هستند!

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت توسط ری را

مطالب قدیمی‌تر