چقدر خوب است

که ما هم ياد گرفته‌ايم

گاه برای ناآشناترين اهلِ هر کجا حتی

خوابِ نور و سلام و بوسه می‌بينيم،

گاه به يک جاهايی می‌رويم

يک دره‌های دوری از پسين و ستاره،

از آواز نور و سايه‌روشنِ ريگ،

و می‌نشينيم لبِ آب

لبِ آب را می‌بوسيم

ريحان می‌چينيم

ترانه می‌خوانيم

و بی‌اعتناء به فهمِ فاصله

دهان به دهانِ دورترين روياها

بوی خوشِ روشنايیِ روز را می‌شنويم

بايد حرف بزنيم

گفت و گو کنيم

زندگی را دوست بداريم

و بی‌ترس و انتظار ... اندکی عاشقی کنيم.

ما از هوای نشستن و تسليمِ باد و خوابِ شب

خوشمان نمی‌آيد

ما دلمان اصلا با سلوکِ بی‌موردِ مرگ

آشنا نبوده، نيست، نخواهد بود.

 

چقدر اين دوست‌داشتن‌های بی‌دليل ... خوب است

مثل همين باران بی‌سوال که هی می‌بارد

که هی اتفاقا آرام و شمرده‌شمرده می‌بارد.

 

شاعر شديم که اين همه خوشبختيم

خوشبختيم که اين همه شاعريم.

 

 

آفرينش ... آوازِ خداوند است که ما می‌خوانيمش

ما را ماه می‌خوانند که می‌رويم برای گلدان تشنه آب می‌آوريم

برای خانه ... چراغ، و برای شما

فرصتی تا فهم هر چه هست

مثل باران خوب است که نمی‌پرسد اينجا

اين پياله‌های خالی از کدام شماست

اين بوته‌ی چشم‌به‌راهِ آب را چه می‌نامند

يا اختلافِ قديمیِ شب و چراغ و ستاره چيست.

ما نام‌های مختلفی داريم

نام‌های همه‌ی ما

از يک خطِ عجيبِ مشترک آمده‌اند

شباهتِ همه‌ی چهره‌ها

به نخستين خوابِ آسمان نزديک است

و ما در نهايتِ نور و تبسم و بوسه

به رويای خاک باز خواهيم گشت.

 

 

حالا که فرصتِ فهمِ علاقه اين همه اندک است

بايد ياد بگيريم

که بی‌اعتنا به هر چه که هست

با خوابِ عيش و بوی دوست و دوای آينه يکی شويم

زحمتِ اسم و استعاره را جوری رها کنيم

از آب و آفتاب سخن بگوئيم

و برهنه‌تر باور کنيم که عشق، که ماه، که زندگی ...!

به خدا فرصتِ فرا رفتن از پيچِ همين کوچه هم کم است

بايد به يک جاهايی برويم

يک دره‌های دوری

پسين و ستاره را می‌گويم

آواز نور و سايه‌روشنِ ريگ ...

 

چقدر ديدن آب وُ

عطرِ اين همه ريحان خوب است!


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت توسط ری را

یک جایی از زندگی هم می رسد که آدم باید بایستد و

فقط نگاه کند ... یک جایی از زندگی هم می رسد که می بینی 

انگاری ... زمامِ لحظات به دست تو نیست...

به چشم می بینی که پیر در بارگاه نشسته و فقط دل می سپاری

به خودش تا ببینی چگونه تقدیر را بر تو رقم می زند...

یک جایی از زندگی هم می شود که دست می شویی از هر عمل

می نشینی ... می نگری به لحظات آرام و روشنی که

بی توقع پرتلالو می گذرند ... می نشینی در درگاه یک لحظه

می گذاری به ابدیت برسد جان و روحت... به محور بی انتهای زمان نگاه می کنی

یک جایی از زندگی هم هست که دوست داری لحظاتت تا ابدیت کشیده شوند...

آرامش همه لحظاتِ اکنونم را مدیون کسی هستم که "هست" ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر 1393ساعت توسط ری را |

لحظه لحظه این پاییز دلنشین را جمع می کنیم

تا یادمان بماند روزهایی هم بود که زندگی چیزی جدید و عجیب

و شورانگیز برای نشان دادن به ما داشت...

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت توسط ری را

یک جایی از زندگی هم می رسد که آدم می بیند برای وارد و جا شدن در دلِ دل-آرامی

نه باید سرخم کند تا اجازه ورود پیدا کند ...

نه باید کج و کوله و کوچک شود تا جا شود ...

آدم یک جایی از زندگی می بیند که دلِ طرف مقابل آنقدر بزرگ است

که تو می توانی آسوده تمام قد واردش شوی و در کنجش آرام بگیری

نه مجبور باشی جایی از وجودت را دور بریزی تا به اندازه اش کوچک شوی

نه چیزی را به زور وصله پینه کنی تا وجودت به اندازه او ناموزون شود!

دل اگر دل باشد ... آدم آنقدر ساده و آرام واردش می شود که

می بینی بدون اینکه مجبور باشی قد خم کنی یا عوض شوی درونش جا شده ای

دل اگر دل باشد آنقدر برایت بزرگ می شود

که می بینی می توانی در هوای دلش بدوی یا شاید حتی پرواز کنی...

بعضی وقت ها فکر می کنم این دوست داشتن ها و دوست داشته شدن های

نصفه و نیمه کاره فقط آدم را غمگین تر می کند...

نصفه نیمه شدن همیشه مساله را پیچیده و غیرخطی و لاینحل می کند،

دوست داشتن و دوست داشته شدن وقتی کامل باشد

همه چیز خطی می شود و ساده!

این دوست داشتن های بی بهانه ... فقط وقتی کامل و زیاد

خیلی زیاد و بی انتها باشد می توانی غرقش شوی ... آرام شوی ... آرام کنی

معنی قرار و بی قراری و شور و شوق را این روزهای سردِ پاییزی دارم با تو یاد می گیرم دل-آرامم...

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم آذر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت توسط ری را

این پاراگراف میرزا هم در این پاییز دلنشین بر جان می نشیند... لحظاتی هست که آدمیزاد دوست دارد آنها را تا ابدیت امتدادش دهد...

 

"جان من...

در شرق دور ضرب‌المثلی دارند «یک روز، سه پاییز». یعنی برای کسی آنقدر دلتنگ‌اند که هر روز دوری انگار که سه سال دوری‌ست. ... نمی‌دانم هر روزی که از تو دورم چند پاییز است ولی می‌دانم آن‌قدر دوستت دارم که نمی‌خواهم حتی یک پاییز ازت دور باشم. دوری‌‌ات و نبودنت در وصف نگنجد آخر.

وقتی نیستی، جانم هم نیست. وقتی می‌روی، نه انگار و نه به استعاره، واقعاً به چشم خود می‌بینم که جانم می‌رود. صدایم در نمی‌آید، نفسم بالا نمی‌آید، شبم روز نمی‌شود، روزم شب نمی‌شود، روزگارم نمی‌گذرد. بعد من مدام می‌گویم شما جان منی و شما باور نمی‌کنی.

تقصیر تو نیست، آخر چه بدانی که من هزار سال گشتم، هزار راه نارفته رفتم، هزار دشت و هزار کوه دیدم، هزار شهر رفتم، هزار هزار آدم دیدم، هزار هزار بار سر صحبت باز کردم، از آسمان حرف زدم و از زمین شنیدم، خندیدم و گریستم ولی امید از دست ندادم، آنقدر گشتم تا پیدایت کردم. شاید هم پیدایت نکردم، خودت به شهر آمدی. آرام و ساده. بعد رفتیم کنار رودخانه‌ی شهر قدم زدیم.

آرام آرام زندگی دیگری آغاز شد. زندگی‌ای که در آغوش تو آرام می‌گرفت، شفقت و صبر از تو یاد می‌گرفت. حتی با هزار تکرار بالاخره می‌فهمید رنگ‌هایی در دنیا هست مثل سرخابی و گل‌بهی و نه اینها قرمزند و نه قرمز اینها. مدام دوست داشت و دوست داشته شد و عصرهایی پیش آمد که با تماشای غروب در کنارت فکر کرد شاید جاودانگی همین باشد. که دست آخر به ساحل رسیدیم و سرگردانی به پایان رسیده.

همه‌ی این‌ها را گفتم که بپرسم ای ... جان من و عزیز من، خورشید و ماه من، فیروزه و ارغوان من، پیچک زیبای من، باقی عمر با هم بگذرانیم؟ تا ابد هر عصر سر بر شانه‌ی هم بگذاریم؟" -میرزاپیکوفسکی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت توسط ری را

ديدم يک نفر دارد ... در می‌زند

پا شدم پرسيدم اين وقتِ شب ... يعنی کيست!؟

 

در باز بود

از لای در نور می‌تابيد

نور ... بوی گُل می‌داد

طعمِ ترانه داشت

داشت می‌آمد

آمده بود

شبيهِ لمسِ آرامِ تشنگی می‌نمود

آمد کنارِ قابِ خالیِ دريا

دمی به ماهِ پشتِ پنجره نگاه کرد

گفت برايت يک دست جامه‌ی کامل آورده‌ام

اما اهلِ آسمانِ ما سفارش کردند

دست از اندوهِ ديرسالِ خود بردار وُ

به علاقه‌ی زندگی برگرد!

 

من هيچ نگفتم

به ماهِ ساکتِ پشتِ پنجره شک داشتم.

گفت برايت خانه‌ای از خشتِ نور وُ

باغِ انار و خوابِ رُباب خريده‌ايم

بيا و از اين گوشه‌ی دلگير بی‌چراغ

رو به روشنايیِ کوچه ... چيزی بگو!

بگو مثلا ماه می‌تابد

زندگی خوب است

هوا بوی ريحان و عطرِ آب وُ

میِ مهتاب می‌دهد.

و من هيچ نگفتم اِلا سکوتِ باد ...

که اصلا نمی‌وزيد،

واژه‌ها ... پروانه‌پروانه می‌شدند

شب جوری مثلِ حيرتِ ستاره

بوی اذان و آينه می‌داد

زن ... از نورِ خالصِ آسمانِ هفتم بود،

گفت امشب از آواز ملائک شنيده‌ام

اگر تو باز رو به آوازِ علاقه بيايی

آرامشِ بهشتِ بی‌پايان را

به نامِ تو می‌بخشند!

 

ماه ... پشتِ پنجره نگاه می‌کرد

فقط نگاه می‌کرد

و من هيچ علاقه‌ای به آوازهای امروزِ آدميان نداشتم.

 

زن بود

می‌گويم زن بود

رو به قاب عکسِ ری‌را کرد،

کتابی از کلماتِ کبريا گشود،

گفت نشانیِ اين به دريا رفته را من

برای باران و گريه‌های تو خواهم خواند

آيا باز آوازِ آدميان را نخواهی شنيد

علاقه به زندگی را نخواهی خواست

چيزهای ديگری هم هست ...!

 

ماه رفته بود

در باز بود

بوی خوشِ خدا می‌آمد.

پ.ن. سید علی صالحی را که بگردی و بخوانی همیشه چیزی پیدا می کنی که برای تو سروده باشد...


برچسب‌ها: شعر, سیدعلی صالحی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت توسط ری را

حالِ این روزهایِ زاینده رود را خوب می فهمم...

همان صبرِ بر روزهایِ خشک را ...

که با امیدی تار و مبهوت نگاه می کند بر انتهای سرچشمه...

همان صدایی دور که بیدارش می کند،

همان طراوتِ آبی که سرشارش می کند...

می نشیند بر جانش که پر است از یادِ بی آبی

می پیچد بر ترک های تو در تویِ وجودش...

همان انباشته شدن از هر چه امیدِ خروشان...

همان سرشار شدن از هر آنچه باید بود و نبود و حالا هست

همان کرختی موزونی که در دلِ شب نشسته تا پر شود

تسلیم برای هر چه رسد...

همین پر شدن بر پیکره خشکش را...

حال این روزهای زاینده رود را خوب می فهمم...

همین آبِ گل آلود را که باید بیاید و بگذرد و ...

بیانبارد و بشوید و برود و ... تا زلال شود

تا پاک کند خاطره هر چه خشکی را...

زاینده رود این روزها را خوب می فهمم...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: گیاهان بی خیال می رویند
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را

"چیزهایی هستند که نمی‌دانیم می‌خواهیم‌شان یا نه. نمی‌خواهیم‌شان، اما نه آن‌قدرها مطمئن، می‌خواهیم‌شان، اما نه آن‌قدرها با تمام وجود و نه از ته، یا شاید حتا از میانه‌های قلب.

آدمی‌زاد انگار به همین دلیل آدمیزاد بودنش اغلب در همین میانه‌هاست، میانه‌های خواستن و نخواستن. با هزار اما و اگر سراغ هر چیز رفتن. با مشکلات و پیش‌داوری‌ها و شک این که آن چیز واقعا چه‌قدر همان است که من فکر می‌کنم؟ این است که به طرفش می‌رویم و نمی‌رویم. نمی‌رویم تا وقتی مطمئن شده باشیم و سپس اغلب‌مان به تمامی می‌رویم. تا آن‌وقت اما جایی در میانه‌های راه می‌ایستیم و نشانه‌هایی به سوی آن چیز می‌فرستیم، حرف‌هایی، اعمالی، نگاه‌هایی. بعد صبر می‌کنیم تا ببینیم از آن چیز چه‌ها برمی‌آید. در مقابل چیزهایی که داده‌ایم، چه می‌دهد به‌مان. نمی‌خواهیم بیش‌تر از همان چند حرف و نگاه و وقت و پول و کارها که کرده‌ایم، براش مایه بگذاریم. خب، هنوز نمی‌دانیم واقعا می‌خواهیم‌اش یا نه، پس چرا باید بیش از این پیش برویم؟ نمی‌رویم. صبر می‌کنیم. عکس‌العمل‌های آن آدم، شغل، یا هر چه که هست، بعد از این به‌مان می‌گوید که جلوتر برویم یا نه. آن چیزها که او می‌دهد آیا بیش از آن بوده که انتظار داشته‌ایم؟ اگر بوده، یعنی درست فکر کرده‌ایم و باید جلوتر برویم. اگر نبوده، و آن چیزها که او داده همان نبوده که می‌خواسته‌ایم، پس برمی‌گردیم عقب، سر مواضع خودمان، قلعه‌ی خودمان، و لابد درها را هم به روی آن چیز می‌بندیم. به این می‌گویند "لاس‌زدن"، ‌چه خوش مان بیاید یا نه، چه کلمه‌ی خوشایندی باشد یا نباشد، اما لاس‌زدن همین است، می‌خواهد با آدمی دیگر باشد، یا با شغلی، یا هنری، یا هر چه. این لاس‌زدن است و کاری است که آدمی نامطمئن می‌کند. و اغلب ما در خواستن بسیاری چیزها ابتدا نامطمئن‌ایم. مدتی بعد از لاس‌زدن (یا ور رفتن، یا سبک‌و‌سنگین کردن، یا هر چه اسمش را بگذارید) اما معمولا مطمئن می‌شویم و تصمیم می‌گیرم و نمی‌مانیم همان جا.

همه‌ی آدم‌ها اما آیا این جوری هستند؟ نه. بعضی‌ها دوست دارند و می‌توانند همیشه در همان میانه بمانند. این بعضی‌‌ها اصولا اهل لاس‌زدن‌اند. با کوچک‌ترین میلی به سوی چیزی می‌روند، اما به همان دلیل که نمی‌دانند آن را می‌خواهند یا نه، و به این دلیل که هر خواستنی لازمه‌اش مایه‌گذاشتن از خود است، چندان جلوتر نمی‌روند. هی به چیزها پیغام می‌دهند که من تو را می‌خواهم، اما این خواستنم مشروط است به مایه‌گذاشتن تو. او را، آن را تحریک می‌کنند به پاسخ‌دادن، تا سپس مثلا بعد از جوابِ مناسب گرفتن پیش‌تر بروند. اما نمی‌روند. این‌ها مدام آدم‌ها و چیزها را به سمت خودشان می‌کشند تا خیال‌شان راحت باشد که قادر به این کار هستند. بعد همان جا می‌مانند و سراغ کسی دیگر و یا چیزی دیگر می‌روند. و با آن‌ها هم همین کار را می‌کنند. در شغل، به هر کاری نوکی می‌زنند و اما تصمیم نمی‌گیرند و خود را تماما وقف آن شغل نمی‌کنند. فکر می‌کنند می‌توانند شغل به‌تری پیدا کنند و این آن کاری نیست که بخواهند وقت قیمتی‌شان را بر سر آن بگذارند. با آدم‌ها هم همین‌ کار را می‌کنند، و گاهی با هنرها هم. سراغ نوشتن می‌روند و اما تمام دل‌شان را برای آن نمی‌گذارند. انتظار دارند در زمانی کوتاه بیش‌ترین توجه و نتیجه را از آن بگیرند و اما چه بگیرند یا نگیرند، گمان می‌کنند جایی دیگر بیش‌تر می‌توانند بگیرند. پس می‌روند سراغ موسیقی، عکاسی، نقاشی، گرافیک و غیره. این‌ها بیش ترین وقت‌شان را برای لاس‌زدن می‌گذارند و به هر چیزی و کسی فقط نوک می‌زنند. خیلی چیزها بلدند و هیچ چیز بلد نیستند. خیلی‌ها را عاشق خودشان کرده‌اند و خودشان اما عاشق کسی نشده اند. نشده‌اند چون اصلا عاشقی بلد نیستند. گذاشتن دل‌شان و وجودشان برای یک چیز و یک نفر را بلد نیستند. اما بلدند خوب توجه هر چیز و هر کسی را به خودشان جلب کنند. طوری وانمود کنند که یعنی آن چیز یا آن کس را خیلی می‌خواهند و خیلی به‌اش توجه دارند، تا بعد آن را به سوی خود بکشند. جذبش کنند و سپس رهایش کنند. این‌ها لاس‌زن‌های حرفه‌یی هستند؛‌ آدم‌هایی شلوغ و پر از آشنایی با چیزها و آدم‌ها، اما بی‌هیچ‌کدام، و تنها."

حسین سناپور-4 آبان 1393

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آبان 1393ساعت توسط ری را |

بنال ای بلبل دستان

ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا

 اثر دارد اثر دارد

اثر دارد اثر دارد

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: مشق دل
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت توسط ری را |

قانون صفرم زندگی: "نیست ها را باید گذاشت و گذشت"

پشت می کنم

به هر آنچه رو به روی ام نماند... و نیست

می گذرم از هر که

گذشت و نماند و دیگر روی به روی ام نیست...

+ نوشته شده در شنبه سوم آبان 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: می کاریم و می روییم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت توسط ری را

حقیقت اینه که روحیه مردسالارانه را شاید خیلی راحت نشود در محیط های آکادمیک حس کرد،

نمی دانم شاید اثرات این باشد که آدم ها معلم های دبستانشان هم خانم بودند

و اینکه مدرس یک سری دانشجو باشی شاید

باعث شود با محبوبیتی حتی بیشتر به تو احترام بیشتری بگذارند و...

روزی هزار بار خدا را شکر می کنم که

آدم های دور و برم همه اشان دوست داشتنی و قابل احترام هستند

ولی وقتی از در بیرون می آیی در همین خیابان های این شهر شلوع موج مردسالاری

درست در کف خیابان ها می ریزد توی حلقت

من کلا آدم عصبی نیستم ولی استارت ماشین را که می زنم کلا اعصابم هم شروع می شود

به درب و داغون شدن. اینکه چون زنی فکر می کنند لابد صبح ها علافی که تو خیابان ها می چرخی

و حتما تو راه آرایشگاه و ماساژ هستی و داری الکی خیابان ها را شلوغ می کنی

به خودشان اجازه می دهند بپیچند جلویت ... عقبت هم هستند بوق بزنند

 و چراغ بندازند و بچسبند به ماتحتت!

با آن سبیل کلفتشان هم یک نگاه نخراشیده چپ چپ می کنند و سیبیل-کشان ادامه می دهند!

شب ها هم که دارم برمی گردم بعضی وقت ها چشم هایم از خستگی باز نمی شود

ولی انگار فقط خودشان خسته اند ... برای همین حق دارند نور بالا بزنند...

حلت دهند بکوبند توی سرت ... 

موج مرد سالاری احمقانه تو کف خیابان های این شهر همیشه موج می زند

همیشه فکر می کنم خیابان ها ی هر شهر روح جمعی آدم های آن شهر هست

که یک جورهایی کم یا زیاد می توانی آن رفتار را در تک تک افراد آن شهر بیابی

همین می شود بعضی ها هم اسید می پاشند به دختران مردم و می خندند

بعضی ها هم آب می ریزند روی دخترها و می خندند و از اینکه می ترسانندشان حال می کنند

این روحیه مردم آزاری که نه دختر آزاری یه جورهایی بدجوری ریشه دارد در این آدم ها

تا حالا دیده اید کسی روی یک پسر اسید بریزد آب بریزد یه کوفت و زهر مار دیگر بریزد!

این می شود که وقتی یکی می گوید فلانی من را مصرف کرد برای تنهاییش

من را مصرف کرد برای زندگیش من را مصرف کرد برای فلانش

تعجب نمی کنم .... همه اشان ریشه دارد در جایی که بدجایی است!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت توسط ری را |

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

همینطور نوشت 1: 

دل نهادم به صبوری

که جز این چاره ندارم...

همینطور نوشت2: چه بارانی گرفته بر این شهر...

می گویند شاعران همیشه وضع آب و هوا را به خودشان می گیرند...

ما هم که شاعر نیستیم نمی توانیم باران را به حال و هوای دلمان نگیریم.

اهالی بهار می فهمند بارانِ پاییزی را... 

با سوزِ سردِ بی رحمِ پاییزی هم فازم... می فهممش!

همینطور نوشت3:

"باز باران خواهد باريد
بر روي پياده‌روهاي محبوب
رَشي
چونان نفسي
يا چونان ردِ پايي
باز هم نسيم و بامدادان
به‌آرامي شكوفا مي‌شود
به زير گام‌هاي تو
وقتي‌كه باز آيي
در ميان گل‌ها و درگاه‌هان.
….كوكب‌هاي بامدادان
كه از قلب كسي اشك مي‌ريزند
كه ديري براي تو نخواهد ماند...
نخواهد پاييد....
...تبسمي اندهگين‌َند
تو به فردا لبخند خواهي زد
روزهايي دگر در راهند
آواهايي ديگر
و برخاستن‌هاي دگر
و تو در بامدادان
چهره‌ي بهاران را 
تاب خواهي آورد."
چزاره پاوزه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

"فرشته نیستم

و این شاخه‌های چوبیِ فرورفته در کتفم

بال نیست

اما میلِ پریدن در من هست

و احساسی که می‌گوید

جایی چیزی هست

که سیب نیست

اما شبیه است

به افتادن..."

حسین سناپور-6 مهر 1393


برچسب‌ها: حسین سناپور
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت توسط ری را

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت توسط ری را

باران

اضلاع فراغت را مي شست‌.

 

 

من با شن هاي

مرطوب عزيمت بازي مي كردم

و خواب سفرهاي منقش مي ديدم‌.

من قاتي آزادي شن ها بودم‌.

من

دلتنگ

بودم‌.

در باغ

يك سفره مانوس

پهن

بود.

چيزي وسط سفره‌، شبيه

ادراك منور:

يك خوشه انگور

روي همه شايبه را پوشيد.

تعمير سكوت

گيجم كرد.

ديدم كه درخت ، هست‌.

 

 

وقتي كه درخت هست

پيداست كه بايد بود،

بايد بود

و رد روايت را

تا متن سپيد

دنبال

كرد.

اما

اي ياس ملون‌!

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت توسط ری را

همینطور نوشت1-

چطور زندگیتان را به ..کِ فنا بدهید!

یکی از قطعی ترین راهکارهای سلبِ کاملِ آرامش از زندگی اتان آن است که مدام روحیه کمال طلبی و ایده آل گرایی را در خودتان تقویت کنید. فرض کنید در ابتدا قرار است یک کاری را انجام دهید، شما به عنوان یک آدم سوپر-ایده آل-گرا، آن کار را یکجوری انجام می دهید که نه تنها ایده آل است بلکه دو پله بالاتر است و یکجورهایی ناظران متحیر باقی می مانند. نتیجه قطعی آن، این می شود که تا ابدالدهر آن کار را شما باید انجام دهید، چون زمان زیادی طول خواهد کشید تا فرد دیگری پیدا شود که کار را اینطوری انجام دهد.

تا اینجای کار مشکلی نیست.... مشکلِ اصلی از  آنجا شروع می شود که کار دوم، سوم، چهارم، ... و n ام به شما واگذار می شود. شما هنوز تمایل دارید بتوانید همه کارها را ایده آل انجام دهید و ... از خیلی چیزها، لحظات و آدم های زندگیتان می زنید تا همه کارهای محول شده ایده آل انجام شود... و هنوز همه راضی هستند که هر چقدر کار به شما محول می شود باز هم همه اش ایده آل انجام می شود و ... بعد می بینید هر روز به شکل اکپوننشیالی کارهای بیشتر و بیشتر و باز هم بیـــــــــــــــشتر و بیشــــــــــــــتر به شما واگذار می شود... طبیعی است... شما خودتان هم به عنوان آدمِ نوعی دوست دارید کارها را به کسی واگذار کنید که مطمئنید آن را کامل انجام می دهند... برای همین همیشه چگالی کارهایی که باید انجام شود روی دوش بعضی آدم ها خیلی بیشتر می شود. پس بیشتر می شود و بیــــــــــــــــــــــــــشتر....

و همینطور که دارد کارهابیشتر می شود... یکهویی یک روز می بینید که دارید می روید دست به آب و ...به جای اینکه روی کاسه توالت بنشیند، نشسته اید روی سطل آشغال و تا ماتحت ...

درست در همان نقطه کذایی کائنات ... همانطور که دارید در سطل فرو و فروتر می روید...... می فهمید که آدم های ایده الگرا یا باید دست از این خصلت کذاییش بردارد یا باید "نه" گفتن را یاد بگیرد ... وگرنه ناخواسته زندگیشان به همان چیزی می رود که در ابتدا گفتم!!!

همینطور نوشتِ 2:

می گویند آدم ها باید بر دو نوع صبر واقف باشند: "صبر بر چیزی که فرد نمی خواهد و دیگری صبر به چیزی که آن را می خواهد" ... و آدم ها بزرگ که می شوند باید بر انواعِ بیشتری از صبر واقف شوند!

همینطور نوشتِ 3:

دیدی بچه ها را، حتی اگر اتفاق ناگواری برای آنها افتاده باشد... وسطِ بازی کردن همه چیز یادشان می رود و کیفِ کامل را از بازی می برند ... انگاری آدمیزاد در ابتدای زندگی، "زیستن در لحظه اکنون" را بلد است و کم کم یادش می رود ... تا جایی که ناتوان می شود در زیستن  ِواقعی در اکنون!

همینطور نوشتِ 4:

از همین تریبون انزجارِ عمیقِ خودم رو از همه پاف و داف های مثلا "ریچ کید آو تهران" اعلام می کنم. عقده ای و بُنجُل بودن هم اندازه ای داره والا! به قول آن حضرت یه ذره آدم باشید!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت توسط ری را |


برچسب‌ها: آرامستان
+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت توسط ری را

راستش من که فکر می کنم احتمالِ گذار یک پلی گاموس به مونو گاموس به شدت پایین است! واقعیتش فکر می کنم احتمال گذار معکوس به مراتب بیشتره!

"من می‌دانم بعضی آد‌م‌ها همیشه فقط به یک کار و یک مکان و یک ماشین و یکی دو شیء و یک آدم دل می‌بندند و عادت می‌‌کنند، و بعضی دیگر برعکس، مدام باید همه چیزشان را عوض کنند،‌ از کار و محل زنده‌گی و اشیاء‌شان گرفته تا هم‌راه‌شان، اما نمی‌دانم آیا نمی‌شود که آدم‌ها عوض شوند و گاهی این‌طور باشند و گاهی طورِ دیگر؟ نمی‌شود آدمی که همیشه به اصطلاح "مونوگاموس" (طرف‌دار مونوگامی) بوده، "پلی‌گاموس" (طرف‌دار پلی‌گامی) بشود و یا برعکس؟

می‌دانم آدم‌ها پیچیده‌اند و حتما انواع و اقسام دارند و روان‌شناسی هم حتما جواب‌هایی، یا دست‌کم توضیح‌هایی، برای همه‌ی این‌ها دارد، اما چیزی که می‌بینم این است که آدم‌ها اغلب همیشه همان‌طور که بوده‌اند می‌مانند و تغییر نمی‌کنند. شاید چون به روان خودشان به‌قدر کافی توجه نمی‌کنند، یا اصلا مشکلی با آن چه دارند پیدا نمی‌کنند و دلیلی هم برای چنان تغییری نمی‌بینند. ولی آیا واقعا امکانی برای تغییر این سرشت هست؟ یا اصلا دلیلی؟ یا هر کس همان‌طور که هست باید بماند و به‌تر هم همان است؟

نمی‌دانم تصورات من از خودم چه‌قدر درست است و چه‌قدر می‌توانم تصویر درستی از این نظر از خودم داشته باشم، اما آن چه که می‌دانم این است که خودم تا زمانی که کار دل‌خواهم را پیدا نکرده بودم، این کار و آن کار را کردم، اما از زمانی که فکر کردم داستان‌نویسی به‌ترین کاری است که من بلدم بکنم و آن را به شدت دوست دارم، دیگر حاضر نیستم خودم را هیچ‌کاره‌ی دیگری بدانم، حتا اگر کارهای دیگری هم بتوانم بکنم و حتا شاید به‌تر از آن چه در نوشتن داستان می‌توانم. گاهی فکر کرده‌ام می‌توانم عکاس خوبی باشم، یا حتا فیلم‌ساز خوبی، و حتا شعرهای به‌تری بنویسم و یکی از به‌ترین‌های ایران یا حتا جهان شوم، اما راستش حتا اگر یقین هم داشتم که می‌توانم مثلا یکی از به‌ترین فیلم‌سازهای جهان بشوم، یا مثلا به‌ترین شاعر جهان، باز دلم نمی‌خواست و نمی‌خواهد که کار داستان‌نویسی‌ام را با آن‌ها عوض کنم. یعنی حاضرم و ترجیح می‌دهم داستان‌نویس متوسطی باشم تا به‌ترین فیلم‌ساز جهان مثلا. ممکن است کسانی (یا همه اصلا) این حرف را باور نکنند، به‌خصوص که برای خیلی‌ها فیلم‌ساز بودن (به دلیل شهرت و پول و امکانات بیش‌تری که همراه دارد) کار و هنر خیلی مهم‌تری باشد، اما اتفاقا حرف من همین است، که من در ته وجودم (یا همین حالا آن چه هستم) مونوگاموس هستم. دست‌کم خودم این‌طور خیال می‌کنم. خیال می‌کنم آدم باید بگردد و بگردد و آن چه که می‌خواهد پیدا کند (کار، هم‌راه، خانه، شهر و کشور حتا، و غیره)، اما وقتی پیداش کرد باید دو دستی به‌اش بچسبد، خواه چیزهای به‌تری هم سرِ راهش قرار بگیرند یا نه، خواه چیزهای به‌تری هم براش قابل دست‌رسی باشند یا نه.

وقتی کاری همان است که عمیقا دوستش داریم (چنان که هم‌راه و خانه و شهر و غیره هم)، معناش این است که آن کار به‌تر و بیش‌تر از هر کار دیگری امکان بروز و خودشدن را به‌مان می‌دهد. همان کار است که امکان ظهور بیش‌ترین بخش‌های خوبِ نهفته‌ی وجودمان را می‌دهد. اگر ندهد که اصلا آن قدرها دوستش نخواهیم داشت و فکر نخواهیم کرد که این به‌ترین کاری است که دوست داشته‌ایم انجام بدهیم. و اگر دوستش داریم یعنی که بیش‌ترین چیزهایی را که از خودمان (و لابد از زنده‌گی‌مان) می‌خواسته‌ایم، و ما و شرایطِ زنده‌گی‌مان ظرفیتش را داشته‌ایم، دارد به‌مان می‌دهد. همین کار است که بیش‌ترین توانایی‌های ما را در آن زمان به کار می‌گیرد تا از ما آدم به‌تر و حتما موفق‌تری بسازد.

اما این که ما آدم‌ به‌تر یا موفق‌تری بوده‌ایم را هیچ‌کس مثل خودمان تشخیص نمی‌دهد. خودمان هستیم که به‌تر از هر کس دیگری می‌فهمیم که این چیز همان است که می‌تواند ما را به سمت کسی ببرد که می‌خواسته‌ایم باشیم. همین است که به مان بیش‌ترین احساس رضایت از خودمان را می‌دهد. دیگران از چشم خودشان به ما نگاه می‌کنند. انتظار دارند آن‌طور که آن‌ها فکر می‌کنند موفق باشیم و به‌تر. از چشم آن‌ها باید مثلا پول‌دار باشیم و مشهور و مورد توجه، و اگر ما در کار کوچکی که پول و شهرت و محبوبیت و تایید کم‌تری نصیب‌مان می‌کند،‌ احساس رضایت کنیم، آن‌ها سرزنش‌مان می‌کنند و اگر بتوانند دورمان می‌کنند از همین چیزی که برای ما به‌ترین بوده است. تنها چیزی که ممکن است آن‌ها را منصرف کند از نظرات خودشان درباره‌ی ما، تایید جمعی دیگر است. فقط در این صورت است که ممکن است از نظرات خودشان دست بکشند و باور کنند که ما به قدر کافی موفق هستیم. در جامعه‌ی بزرگ‌سالانه‌ی ما  که فرد و خواستش و تجربه‌های خاص فردی کم‌اهمیت‌تر است، این وضعیت بدتر است. خانواده و جامعه مدام می‌خواهند به ما بگویند که چه‌طور به‌تر و خوشبخت‌تریم و چی برای ما درست است و چی غلط. کاری هم ندارند که ما در کار خاصی راضی‌تریم و بیش‌تر خودمانیم و بیش‌تر همان چیزی که می‌خواسته‌ایم باشیم. کاری هم ندارند که چه‌قدر تلاش کرده‌ایم تا به همین جا یا همین چیز برسیم. آن‌ها خواسته‌های خودشان را دارند، به‌خصوص اگر خودشان به خواسته‌های خودشان نرسیده باشند. این نه فقط درباره‌ی خانواده‌ها صادق است که حتا درباره‌ی جامعه‌ی اطراف‌مان هم صادق است. خانواده‌ها که همیشه چشم‌انداز مشخص و معلومی از پیش برای فرزندان و اعضای دیگرشان دارند، اما حتا جامعه هم، اگر بتواند، به ما می‌گوید که سراغ چه کاری برویم و چه کاری نرویم. وقتی شما شعر می‌گویید و از نظر دیگران تثبیت می‌شوید، حتا اگر خودتان بفهمید که در مثلا داستان‌نویسی یا هنرپیشه‌گی موفق‌ترید، همه‌شان شما را سرزنش می‌کنند که برگردید سرِ کارِ خودتان، یعنی همان چیزی که آن‌ها شما را با آن می‌شناسند و دل‌شان می‌خواهد همان جا هم بمانید. کاری هم ندارند شما که مثلا قبلا هنرپیشه بوده‌اید، حتا اگر موفق بوده‌اید، حالا مثلا در نوشتن شعر احساس رضایت بیش‌تری می‌کنید. آن‌ها قضاوت خودشان را دارند و سعی می‌کنند شما را به همان سمتی که خودشان درست می‌دانند، هُل بدهند. نه خانواده و نه جامعه به رضایت خاطر شما کاری ندارند و به فکرشان نمی‌رسد شما را همان‌طور که هستید بپذیرند و فقط نوع رابطه‌شان را با شما تنظیم کنند. متاسفانه اغلب این ما هستیم که عادت کرده‌ایم خودمان را با دیگران تنظیم کنیم و خواسته‌های آن‌ها را به جای خواسته‌های خودمان بپذیریم تا تایید و سپس امکانات آن‌ها را داشته باشیم. بله، تایید و امکانات خانواده و جامعه کم چیزی نیست و به  راحتی نمی‌شود ازشان گذشت، اما در ازاش هم باید خودمان را بدهیم، مهم‌ترین بخش‌های وجودمان را، و تمام آن چیزی که به‌مان احساس رضایت از خودمان را می‌داد و کمک می‌کرد که خودمان باشیم.

شاید دلیل "پلی‌گاموس" بودن خیلی‌ها هم همین باشد، که هیچ‌وقت نمی‌فهمند چه می‌خواسته‌اند. یا خودشان فرصت فهمیدنش را نداشته‌اند، یا اگر هم فهمیده‌اند و آن چه می‌خواسته‌اند پیدا کرده‌اند، اطرافیان بازشان داشته‌اند و سراغ چیزهای دیگر فرستاده‌اندشان. حالا آن‌ها کار و چاره‌یی جز این ندارند که هی بگردند و بگردند و هی فکر یا خیال کنند که آن چه می‌خواهند هنوز پیدا نکرده‌اند. یا بدتر، فکر کنند که هیچ چیز با هیچ چیز فرق نمی‌کند و همه با هم یک‌سانند و پس می‌شود مدام این کار را با آن کار، این هم راه را با آن هم‌راه، یا این شهر را با آن شهر عوض کرد. چه فرقی میان‌شان است وقتی هیچ‌کدام کمک نمی‌کنند تا خودمان باشیم و هیچ‌کدام آن احساس عمیقِ رضایتی را که از آن چیز انتظار داریم، به‌مان نمی‌دهند؟ پس می‌شود مدام این را با آن و آن را با این عوض کرد و همه‌چیزخواه یا حتا همه‌چیزخوار شد." حسین سناپور

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت توسط ری را |

مطالب قدیمی‌تر