!
این پاراگراف میرزا را زیاد دوست می دارم
و دوست دارم در یک آغاز دوباره٬ از نو بنویسمش و تازه تازه بخوانمش...
شاید بهتر باشد هر آدمی سالی یک بار از نو "بی دار" شود...
"هر از گاهی بيدار میشويم.
من نمیدانم کی خوابمان میبرد که بعدش بيدار میشويم.
ولی هر از گاهی بيدار میشويم.
اين بيدار شدن را دوست دارم.
بيدار شدن شيرين است.
میدانی...
همه غم و غصه دارند.
نداشته باشند هم میتراشند،
بالاخره انسان يعنی همين.
يعنی ميل به کمال و
وقتی آن کمال دستنيافتنی شد غصه میخوريم.
انگار آخر دنياست،
انگار باد تمام شور و شوقش را برده است.
بعد بالاخره بيدار میشويم.
نه که اتفاق خاصی بايد بيافتد،
نه، لنگ چيز خاصی نيست.
يک روز آفتابی، يک گپ گرم،
يک آهنگ دلنشين يا يک بوسه کوتاه هم
برای بيدار شدن کافی است.
آن وقت باز يادت میافتد
درست که چرخ گردون به ميلت نمیگردد،
ولی به اعتنای تو هم نمانده کارش.
دم غنيمت شمار ..."![]()
یکی از نگهبانای دانشگاه یه پیرمرد خیلی خوشرو و حواس جمع ;) هست که خیلی هم شبیه زبل خانه و من همیشه فکر می کنم این آدم باهوش تر از این حرفهاست که بخواد نگهبان باشه و فقط برای سرگرمی می آد نگهبانی ... خلاصه روزی که با سلام "های هیتلری" اون شروع بشه آدم خوشحاله که داره وارد دانشگاه می شه...
بگذریم... می خوام بگم اینکه آدم هر چیزی رو چطور شروع کنه خیلی مهمه ...
روزهایی که فارغ از حال و احوال بیرونی آدم وقتی چشماشو وا می کنه با دلیل و بی دلیل به خودش بگه آخ جون یه روز دیگه شروع شد ...به همین سادگی ...بی دلیل روزهای بهتری می شن...
شاید واسه همین آدم های اهل طلوع کمی شادتر از بقیه آدم ها هستند... در هر ابتدا باید چیزی به شکوه طلوع به همون زیبایی ... به همون وسعت و باشکوهی وجود داشته باشه ... تا آدم رو برای ادامه دادن سرپا نگه داره...

پ.ن.1 تو سریال "هو آی مت یور مادر" بارنی با همه کله پوکش یه جمله ای گفت که به نظرم جالبه... بارنی گفت: هر موقع می خوام جایی برم از خودم سوال می کنم دوست دارم یه خاطره برای 20 سال بعد داشته باشم یا نه... و با همین سوال بین رفتن و نرفتنم انتخاب می کنم... این سوال برای آدمایی مثل من که برای رفتن اینور اونور یکم اینرسی دارن سوال خوبیه! می گن: مردن چیزی نیست... زندگی نکردن هولناک است.
پ.ن.2 با تشکر از نفس عزیزم...
"کمکم کن که اگر کسی با من ناراستی می کند ، من با او راستی کنم
اگر کسی رهایم می کند ، من به او خوبی کنم
اگر از یکی کمکی خواستم و نکرد ، وقتی او سراغ من آمد ، من بخشنده باشم
و اگر یکی به من خوبی می کند ، درست تشکر کنم و اگر بدی هم می کند ، فراموش کنم
خدایا ! کمکم کن موقع فروبردن عصبانیتم ، موقع آشتی دادن مردم ، موقع دوست کردن آدم هایی که از هم دورند ، موقع پنهان کردن بدی های دیگران ، موقع مهربانی ، موقع فروتنی و موقع خوش رویی ، به قشنگی بنده های خوبت باشم ؛ به زیبایی آنها باشم که از تو حساب می برند
صحیفه سجادیه - دعای بیستم - ترجمه فاطمه شهیدی
پ.ن.۳
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی...
از روز یکشنبه 15 اردیبهشت ماه 1392 نمایش "لابیرنت" نوشته ی فرناندو آرابال، به کارگردانی علی پروشانی در خانه نمایش آو اجرا خواهد داشت. شیرین حسین زاده به عنوان مترجم این نمایشنامه و شهاب آگاهی، آوا شریفی، نیما شعبان نژاد، مهراد غضنفریان و آرش فتاحی بازیگران نمایش "لابیرنت" است که هرشب ساعت 21:30 در خانه نمایش آو اجرا خواهد داشت.
نمایش "لابیرنت" کاری از گروه "دیپ"، اثر منتخب و برنده تندیس بهترین کارگردانی، بهترین طراحی صحنه، بهترین بازیگری نقش زن و دیپلم افتخار بازیگر نقش مرد از سیزدهمین جشنواره تئاتر دانشگاهی ایران شده است.
تماشاگران جهت کسب اطلاعات و رزرو بلیط می توانند با شماره های 09339432703 – 88021646 تماس گیرند. همچنین می توانند بلیط این نمایش را به صورت آنلاین در سایت تیوال (www.tiwall.com) خریداری نمایند.
نمایش "لابیرنت"، اردیبهشت و خرداد 1392، هرشب: ساعت 21:30 (به جز شنبه ها) در خانه نمایش آو، میدان فاطمی، ابتدای شهید گمنام، خیابان جهانمهر، پلاک روی صحنه می رود.

چند شب پیش به دیدن این نمایش رفتیم و بسی هم لذت بردم...
هنوز نقدی بر این اثر نخوانده ام ولی چون جالب بود دوست داشتم اینجا کمی درباره اش بنویسم.
از پله ها پایین رفتیم و وارد یک زیرزمین شدیم ... در حالی که مثل زیرزمین تاتر شهر، منتظر بودیم
درب دیگری باز شود که وارد سالن شویم ... نمایش در همان زیرزمین آغاز شد... و ما همراه بازیگران
دربند و گرفتار، از دالون ها یا همان لابیرنت می گذشتیم و حکایت پا به پای آنها در جمعیت دنبال می شد....
جدای نمایشنامه قشنگ... این که یک آدم در فاصله 10 سانتی یا کمتر! برایت نقش بازی کند آدم
را هیجان زده می کرد.... ما همه مهمانان خدای دالون تودرتو بودیم که نظاره گر
التماس بازیگری که از قضا خیلی هم شبیه داستین هافمن پاپیون بود بودیم.
(البته روایت شده شخص نامبرده در دانشگاه هم همین عینک هافمنی رو می زنه)!
قشنگ ترین جایش شاید التماس های پی در پی و عاجزنه استپان (گرفتار دالون) بود
که خدای دالون (خوستینو) بی توجه نغمه شادی می سرود و صحنه را باشکوه تر کامل می کرد...
من را گاهی یاد روزهایی می اندازد که غمگین ام و صحنه زمین و آسمان بی رحمانه زیبا و باشکوه است...
یا حتی صدای حقی که نمی رسد و بساط جشن هایی که راه و بی راه برپاست!!!!
استپان راهی جز رهایی نداشت به جز آنکه در دادگاه خدای دالون محاکمه شود....
.....
بقیه اش را بروید و ببینید که ارزشش رو داره J
....
شب که آدم از پله های زیرزمین بالا می آید همه اش فکر می کند
هر کداممان گرفتاران چه لابیرنت هایی هستیم....
شاید زنده بودنمان روی کره خاکی، در جامعه ای این چنین، با کاری آنچنان، با آدم ها
و رابطه های پیچ در پیچ همه اشان لابیرنت هایی هستند بی انتها...
که ما گرفتارشدگان تنها ... سردرگم بازیگردانهایی عجیب و متفاوت هستیم! ...
شاید تنها راه خلاصی از آنها گذاشتن دادگاهی در درون خودمان باشد...
نه به حکم اسیر شدن "ابدی"... بلکه به حکم رهایی هر چند "گذرا"!
دوسالانه بین المللی کاریکاتور تهران، با 2 سال تأخیر و کش و قوس فراوان سرانجام خود را به دهمین دوره رساند و چراغ نمایشگاه این دوره عصر روز گذشته در مؤسسه فرهنگی و هنری صبا روشن شد.
زمان : 23 اردیبهشت تا 23 خرداد 92

Do you dare enter the Dark Forest? Chandelier designed to cast a forest of shadows by HildenDiaz: http://j.mp/17YhBeM

اردیبهشت از نیمه گذشت و
باز هم بوی یاس های پیچ امین الدوله همه جا پیچیده
آدم را می برد به روزهای بدو ورودش از ناکجا به کره خاکی...
امروز از آن باران های تندی می بارید که انگاری
آسمان بدجور دلش گرفته باشد...
این آهنگ دنگ شو را می گذارم بپیچد لای بوی بهشت و نم بارون
"گلدونای دلتنگو رو پله میذارم....."
همه چیز انگار برای یک صحنه
کمی زیاد غمگین... کمی زیاد بارانی... کمی زیاد ساکت آماده است
حال چرخ گردون بی اعتنا هم نمانده به حال ما انگاری....
.jpg)
چو این تبدیلها آمد
نه هامون ماند و نه دریا...
چه دانم من
دگر چون شد
که چون غرق است در بیچون...
چه دانمهای بسیار است
لیکن من نمیدانم!

خواندن وبلاگ های بقیه آدم ها، خوبی اش به این است که گه گاه یک حرف هایی درونش نوشته شده که انگاری حرف توست... حتی خیلی وقت ها حرف هایی است که قبلا به آن فکر هم نکرده ای ولی می دانی اگر می خواستی در باب آن موضوع چیزی بنویسی شاید همین را می نوشتی... این روزها هم خواندن وبلاگ "بلوط" یک جورهایی بهم می چسبه... با اینکه شرایط زندگی بلوط با من فرق داره ولی فکر میکنم برای خیلی از ماها که دنیای بیرون از خانه برایمان دنیایی جدی و پردغدغه است و معمولا مجبوریم دنیای بیرون را به درون خانه بیاوریم... این پست بلوط یه جورایی دلچسبه... می چسبه به اندازه یه نفس و آسوده نشستن بعد از سرشلوغی های باخود و بی خود....
"به خودم که نگاه می کنم می بینم یک زنی در من زندگی می کند که همیشه دلش خواسته که از پنجره آشپزخانه اش بوی کیک بپیچد و شیشه پنجره غبار نداشته باشد و همه اهل خانه سیر و سرخرو باشند و در حمام را که باز کنی بوی شامپو تا توی هال بیاید. گلدانها زنده و خوشحال باشند و رنگ ها باشند و نور کافی بتابد به همه جا.
نگاه می کنم به خودم و می بینم آن بیرون هر قدر که جاه طلب باشم و دلم مشتاقانه و بی خجالت بخواهد که بین آدمهای مهم به من هم یک صندلی بدهند و از توانایی ام در اندیشیدن و ایده داشتن و عمل کردن شگفت زده بشوند و برایم هورا بکشند و کف بزنند؛
از سرسرا که بگذرم.....
و خودم را توی فضای خانه ام حس کنم، به آنی تبدیل می شوم به یک زن روستایی تر و فرز که دغدغه اش در حوالی سلامتی و دلخوشی آدمهای خانه و روستایش است و کاری به هیاهوی جهان ندارد. پس ماهرانه می پزد و فروتنانه می روبد و سرخوشانه لالایی می خواند....
دامن چین دارش را سبک می کشاند از روی زمین و لالایی میخواند رو به همه دنیا که آن بیرون در، جا می گذاردشان بی خیال...."
Springtime in northern Iran
Photographer anonymous
"اين تلاطم را دوست دارم،
اين عصيان را،
اين سرگشتگی را.
که امروزت ديروز را نقض کند و هر روز از نو،
انگار نه انگار.
ديروز واقعه را خرد کنی، زندگی را.
امروز از لحظات بگويی،
از آن لحظات که ارزش زنده ماندن دارند،
ارزش تحمل تمام سبکسریهای زندگی.
لحظاتی که کم نيستند،
خندهای، اشکی، نامهای، رنگی، سلامی، بدرودی.
که اين همه جشنی است بيکران...
بگذار از تناقضها بگوييم مرد،
از اين چرخ گردون که ديروزش امروزش نيست و فردايش هم..." میرزاپیکوفسکی
بچه که بودم
گوشه داشتم
کنار در کمدی که رویش آینه بود
در گوشهام بازی میکردم
سنگها و برگهایم را میچیدم
پنهانی لاکپشت را میآوردم
میایستادم روبروی آینه
تند تند حرف میزدم
حرف میزدم
لاکپشت دست و پایش را جمع میکرد
میترسید که دو تا میشوم
آن دو تا بزرگ شدند
لاکپشت گم شد
دلم میخواهد
روزی
گوشهای دیگر
لاک پشت برگردد
دست و پایش را بیترس بیرون آورد
و من
یکی شوم

"اينکه من هميشه لابهلای ساختمانهای خاکستری و گهگاه درختهای سبز
چشمم بهدنبال درختهای ارغوان است همانقدر مفهوم دارد که
يک گوسفند پشمالو حين چرت ظهر، زير سايه، خواب آیپاد نانو ببيند."-میرزاپیکوفسکی

سر را گرفته بودم
یعنی که در خمارم
گفت
ار چه در خماری
نی در خمار مایی ؟
گفتم
چو چرخ گردان
والله که بیقرارم
گفت
ار چه بیقراری
نی بیقرار مایی ؟
سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی
اینجا دویی نباشد
این ما و تو چه باشد
این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی
خاموش کن که دارد هر نکتهی تو جانی
مسپار جان به هر کس
چون جانسپار مایی
مولانا جلالالدین محمد بلخی

پ.ن.۱ دلم یه مزرعه استوخدوس می خواد.
پ.ن.۲ دیشب خواب دیدم یه اردک نورانی از آسمون نشست رو شونم... خدا به خیر بگذرونه :)
همه زیبایی طبیعت به خاطر این هست که
مدام چیزی از درون ما رو در بیرون تکرار می کنه
و این نشانه هایی که در طبیعت می بینیم
مدام ما رو یاد چیزی در پیچ و خم های روحمون می اندازه!
چیزهایی که گه گاه یادمون می آد و بعضی وقت ها هم
چیزی یادمون نمی آد...فقط می دونیم چیزی هست
یا انگاری چیزی بوده که حالا دیگه روی این کره خاکی
خیلی خوب هم یادمون نمی آد!!!
فقط مطمئنیم چیزی بوده...
.....
این جمع شدن هر آنچه بیرون است در محدود
این تجمیع "همه چی" چیزی شبیه "کل" در وجودی محدود
اتفاقی که گاه و بی گاه می افتد...
و یا شاید
با هر آفرینشی یک بار دیگر رخ می دهد!

....
در آن صحرا شخصى را دیدم که مىآمد، فرا پیش رفتم و سلام کردم بلطفى هر چه تمامتر، جواب فرمود. چون در آن شخص نگریستم محاسن و رنگ و روى وى سرخ بود. پنداشتم که جوانست، گفتم اى جوان از کجا مىآئى؟ گفت اى فرزند این خطاب بخطاست. من اوّلین فرزند آفرینشم، تو مرا جوان همىخوانى؟ گفتم از چه سبب محاسنت سپید نگشته است؟ گفت محاسن من سپید است و من پیرى نورانیم.
امّا آن کس که ترا در دام اسیر گردانید و این بندهاى مختلف بر تو نهاد و این موکّلان بر تو گماشت، مدّتهاست تا مرا در چاه سیاه انداخت.
این رنگ من که سرخ مىبینى از آنست ، اگر نه من سپیدم و نورانى.
و هر سپیدى که نور بازو تعلّق دارد چون با سیاه آمیخته شود سرخ نماید چون شفق اوّل شام یا آخر صبح که سپید است و نور آفتاب باز و متعلّق و یک طرفش با جانب نور است که سپید است و یک طرفش با جانب چپ که سیاهست ، پس سرخ مىنماید. و جرم ماه بدر وقت طلوع اگر چه نور او عاریتى است امّا هم بنور موصوفست و یک جانب او با روز است و یک جانبش با شب، سرخ نماید. و چراغ همین صفت دارد، زیرش سپید باشد و بالا بر دود سیاه، میان آتش و دود سرخ نماید و این را نظیر و مشابه بسیار است....
امروز از صبحی که نشستم پشت میز تقریبا نتونستم پاشم و فقط میز به میز شدم...
خلاصه داشتم فکر می کردم گذاشتن اینهمه “Deadline” برای زندگی آدمها لازم هست یا نه
می تونم رسما اعتراف کنم که دیدی نسبت به زندگی بدون "ددلاین" ندارم و
یه جورایی هم از زندگی بدون "ددلاین" وحشتم می گیره...
و بازهم می تونم اعتراف کنم "ددلاین" زیادی تو زندگی حالمو خوب می کنه
و این به خاطر اینه که باعث می شه کمتر به اصل زندگی و جوانبش فکر کنم!
و همین "ددلاین" های زیاد باعث می شه "تنفس" های گاه و بی گاه برای آدم دلچسب تر بشه
ولی دارم فکر می کنم تا کی باید همینطوری تند تند بدوویم و از خیلیا هم دور بشیم!
وسط کارا دارم فکر می کنم چند تا اتفاق علمی دیگه باید بیافته که دنیای علم
حسابی یه تکونی بخوره! آدم ها تو زندگیشون به چقدر پیشرفت تو دیوایس های دور و برشون احتیاج دارن!
یاد یه لغت جالبی تو پلاس "پر" عزیز افتادم که نوشته بود باید یه نهضت “slow science”
شکل بگیره... دقیقا یه چیزی تو مایه های "فست فود" و "اسلو فود"...
راست می گه... تند تند کار کردن آدم ها که گریبانگیر خیلی گروه های داخلی و خارجی
هست باعث می شه یه چیزی که من بهش می گم "خورده ریزهای علم" زیاد بشه
فقط و فقط همین... و کار خیلی هامون با کارمندای بایگانی و میرزابنویس ها و .. فرقی نکنه
فکر می کنم اگه اتفاقی هم بخواد بیافته باید از صحنه دومیدانی بدوبدو مقاله و پتنت بیایم بیرون
و تو یه گوشه ای بنای "علم آهسته"، باهدف و پیوسته را بریزیم...
. . . . . . .
"نفس کشیدن" آرام و عمیق... گه گاه بی خیال نشستن...رها گذاشتن فکر رو... نباید یادمون بره!
.
.
.
همینجوری قشنگ بود... جهت خنک شدن مغز...

سر به هوا
کودکانِ کامل اُریبهشت
راه غريب گريه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
صدايم به سايهسارِ درّه نمیرسيد
تو آن سوتر از رديف صنوبران
پای پرچينِ پسينی شکسته شايد
کتابی از نشانیِ دوستانمان را ورق میزدی،
زنان کوچه میگويند
به گمانم تُرا در صفِ صحبت آرزويی دور ديدهاند،
حالا همهی همسايهها میدانند
من هر غروب، غروب هر پنجشنبه تا شبِ التماس
به جستجوی عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامهی سالِ آخرت
هی گنجه و پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره میگردم
پس نشانی تُرا کی در هراسِ گمشدن از دستدادهام ریرا
هنوز که هنوز است
از گنجهی قديمی خانه
بوی عَناب و اسپند و ديوان خطیِ شاعری خوش
از خواب شيراز میآيد.
نه مگر تو رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردیبهشت بيايی؟!
نه مگر قرار ما قبول بوسه از دُعای همين مردمان خسته بود ...؟!
نه مگر وعدهی ما نگفتنِ حتی يکی واژه از آن رازِ پردهپوش ...؟!
پس چرا کليدِ خانه را در خوابِ نيامدن گُم کرديم؟!
هی تو ...!
تو از عطر آلاله ... بیقرار!
تو اين رسم رويا و گريه را
از که، از کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهای؟
کجا بودهای اين همه سال و ماه
چه میکردهای که هيچ خط و خبری حتی
از خوابِ دريا هم نبود ... ها؟!
ببين!
خانه هنوز همان خانه است
هيچ اتفاق خاصی رُخ نداده است:
يک پالتوی کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ نقرهای
کتابخانهی کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شيشهْ عطری آشنا
که بوی سالهای دورِ دريا میدهد هنوز.
غريب آمدی و آشنا رفتی!
اما من که خوب میشناسَمَت ریرا!
من بارها ...،
تُرا بارها در انتهای رويايی غريب ديده بودم
تُرا در خانه، در خوابِ آب، در خيابان
در انعکاسِ رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ خاموشِ مردمان، اتوبوس، ايستگاه و
سايهسارِ مهآلود آسمان ...
چه احترام غريبی دارد اين خواب، اين خاطره، اين هم ديده که دريا ... ریرا!
تمامِ اين سالها هميشه کسی از من سراغِ تُرا میگرفت
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنويس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ درياهای جنوب را من گريستهام.
راهِ دورِ تهران آيا
هميشه از ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ریرا،
خواهيم رفت.
اما خاطرت باشد
هميشه اين تويی که میروی
هميشه اين منم که میمانم ...

از صبح دارم فکر می کنم اگر "آفریننده" بودم و قرار بود بدون اینکه زمین رو دیده باشم یه زمین بیافرینم
چقدر با زمین فعلی فرق داشت! اصلا به ذهنم می رسید ابر و درخت بیافرینم؟!...
شاید زمین یه اتاق سفید سفید بود با آدمایی که هر گوشه اش می پلکیدن... یه زمین ساده، کوچیک، جمع و جور!!
همینجور نوشت1: یادمه دکتر کریمی پور می گفت استادی شغلیه که باید هفته ای چند بار پای تخته امتحان شفاهی بدی... با اینکه دو روزه پشت سر هم دارم جزوه می نویسم و استخون انگشتام در اومده ولی یه حس خوبی هست... یه جور مشق نوشته که اونجاهایی رو که دوست داری بیشتر می نویسی!
همینجور نوشت2: هنوز هم نمی دونم چرا وقتی باد می پیچه لای درخت ها و خودشو می زنه به در و شیشه... ابرها گوله می شن تو هم و سیاه می شن و قطره قطره می آن پایین... آسمون که به هم می پیچه و خودشو به زمین می کوبه من چرا اینقده آرووم می شم... هنوز دلیل "همفازی" ام رو با آسمون بی انتهای ناآرووم نفهمیدم...
همینجورنوشت 3: یادمه اولا که فیزیک می خوندم دوست داشتم اخترفیزیک بخونم که به بینهایت نزدیکتر باشه... حالا از هر طرف می رویم می بینیم بی نهایته!!!
هشدارنوشت4: برام عجیبه چرا یه آدمی هست که نظرات منو پاک می کنه! با اینکه ایده ای ندارم که کیه... خواستم بگم کار قشنگی نیستش!نکن بچه جون!

عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد...
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور "هيچ" ملايم را
به من نشان بدهيد."...
..........
و در كدام بهار
درنگ خواهد كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
نشریه نیوساینتیست در این مقاله به بررسی واقعیت ها و افسانه های پیرامون زبان بدن می پردازه و از آخرین یافته های علمی پیرامون تفسیر بادی لنگویج و اثرات اون بر روی روحیات اشخاص صحبت میکنه:
======================
به گفته تحقیقی که در اواخر دهه شصت میلادی توسط «آلبرت محرابیان» از دانشگاه کالیفرنیا انجام شده، 93 درصد از ارتباطات ما غیر زبانی است و تنها 7 درصد پیام از طریق حرف زدن منتقل می گردد.
محرابیان در تحقیقش دریافت زمانیکه که پیام عاطفی با تن صدا و حالت ِ صورتی متفاوت از لغات گفته شده انتقال یابد، مردم تمایل دارند تا اشارات غیرزبانی را باور کنند تا خود کلمه را. از طریق این آزمایشات محربیان محاسبه کرده که 38 درصد پیام عاطفی از تن صدا، 55 درصد از طریق اشارات غیرزبانی و تنها 7 درصد از طریق کلمات منتقل می گردد.به خاطر همین خصوصیات زبان بدن، علاقه ی زیادی وجود دارد تا دروغ را از طریق زبان بدن شناسایی کنیم. باورهای عمومی بر این است که دروغگوها هنگام حرف زدن به سمت راست نگاه میکنند، بی قرار می شوند، دستان خودشان را می گیرند یا دماغشان را می خارانند. اما چقدر این نظریات قابل استناد کردن هستند؟
مورد اول بسادگی رد می شود. نتایج تحقیقی که سال گذشته منتشر شد بطور علمی نظریه "دروغگوها به راست نگاه می کنند" را رد کرد. همچنین نتایج بیش از 100 تحقیق نشان میدهد تنها ناآرامی های خاصی چون وَر رفتن با اشیا، گشاد شدن مردمک و خاراندن بدن، در میان دروغگویان به مراتب بیشتر دیده می شود. اما مالیدن صورت یا بازی کردن با موها چندان ارتباطی با دروغ گفتن پیدا نمی کند.
بهترین راه برای شناسایی یک دروغگو، نه نگاه کردن به زبان بدن، بلکه گوش دادن به حرفی است که می زند. دروغگویان تمایل دارند تا با صدایی بلند حرف بزنند، جزئیات کمتری درباره وقایع بدهند، منفی گرا تر هستند و تمایل دارند تا لغات را تکرار کنند.
ممکن است شما فکر کنید که ناآرام بودن یا اجتناب از تماس چشمی داشتن، پرچم قرمزی برای دروغگویی باشند اما این نشانه ها در حالت کلی بیانگر ناراحتی روحی هستند و بسیار احتمال دارد که یک فرد غیردروغگو نیز این حالات را هنگامی که تحت فشار باشد از خودش بروز دهد. بنابراین خیلی خوب نیست که اشخاص را صرفاً بخاطر زبان بدنشان متهم به دروغگویی کنیم.
اکثر اشخاص باور دارند وقتی کسی دست به سینه می شود، حالت دفاعی به خود گرفته است یا در حال تلاش برای روی گرداندن از نظر شخص مقابل است. این نظر شاید درست باشد اما همین فیگور اگر همراه با بالاتنه راست شده و تا حدی به عقب خم شده باشد، پیام آسیب ناپذیری را منتقل می کند. از طرف دیگر، دست به سینه نشستن می تواند بسادگی بخاطر سرما یا نداشتن جیب باشد!
در یک تحقیق، او از دو گروه از شرکت کنندگان خواست که برای دو دقیقه ژست اقتدار یا ضعف بگیرند. فرضاً برای ژست اقتدار شرکت کنندگان درحالیکه دستانشان را پشت سرشان
گرفته بودند، پایشان را روی میز میگذاشتند. درحالیکه گروهی که ژست ضعف گرفته بودند، قوز می کردند و فضای کمی را اشغال می نمودند. پس از این او از شرکت کنندگان خواست تا در یک بازی قمار با شانس 50-50 شرکت کنند. محقیق با اندازه گیری میزان تستوسترون (هورمون قدرت) و کورتیزول (هورمون مربوط به استرس) شرکت کنندگان دریافتند کسانی که ژست اقتدار گرفته بودند، احتمال بسیار بیشتری داشت که قمار کنند. همچنین تستوسترون آنها 20 افزایش یافته بود و کورتیزول شان 25 درصد کاهش پیدا کرده بود. درحالیکه کسانیکه ژست ضعف گرفته بودند، از تستوسترون شان 10 درصد کاسته و به کورتزول شان 15 درصد افزوده شده بود.
این تنها شیوه ای نیست که زبان بدن می توان روی احساسات ما تاثیر بگذارد. تحقیقات بسیاری نشان می دهد که راست نشستن منجر به احساسات مثبت می گردد، درحالیکه با غوز کردن شخص احساس غمگینی می کند.
همچنین شواهد بسیاری وجود دارد که لبخند ظاهری می تواند براستی شما را خوشحال تر کند درحالیکه اخم کردن اثر معکوس دارد. درحقیقت اشخاصی که بوتاکس تزریق می کنند، از آنجاییکه امکان اخم کردن ندارند، بطور عمومی خوشحال تر هستند. منبع ترجمه: داریه ایران

پ.ن. تو این هوای ملسی که مدام ابری می شه و آفتابی
یه نم نمک بادی هم می آد ... واقعا آدم راحت نیست تو
یه اتاق بسته بتونه کار کنه... از وسط "دلگشا" که می گذشتم
فکر می کردم... چطور آدما می تونن خودشدنو تو اتاقای بسته حبس کنن
قبلنا بی قیدتر بودیم ... خیلی وقت بود وسط چمنای دانشگاه ننشسته بودم
حالا رفتم یه گوشه دنج تر پیدا کردم.. دفتر دستکمو ولوو کردم...
طبیعت "مادر" است و ما بخشی از وجودش....
